ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بودا به دهی سفر کرد و زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانهی او نروید »
بودا به کدخدا گفت :
« یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن»
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن، زنی هرزه ساختهاند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش
این حکایت منو یاد این جمله گوهر بار حضرت علی که می فرمایید تا ظالم نباشد مظلوم نیست وتا مظلوم نباشد هیچ کس نمی تواند بر کسی ظلم کند انداخت .
حکایت جالبی بود ممنون که به وب بنده سر زدی و نظر دادین دوست گرام
سلام!!مثل همیشه عالی بود!!دستتون درد نکنه!!
سلام
به نکته جالبی اشاره کردید.
امیدوارم کسانی که دیگران را اسباب گناه میدونن هم اینو بخونن
زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست ..... خسته ام از روزهایی که باید بگذرند و نمی گذرند ......!!!!!!
چه حکایت قشنگی!
سلام
به نکته جالبی اشاره کردید.
امیدوارم کسانی که دیگران را اسباب گناه میدونن هم اینو بخونن