-
در سینه ات نهنگی می تپد!
1387/08/12 10:45
اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ... آ دم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ... ماهی اما وقتی در...
-
آرش و کمان عشق
1387/07/16 23:32
آرش گفت: زمین کوچک است. تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم. بهْآفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد، بی تیر و بی کمان. بهْآفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره. کمانش دلش بود و تیرش عشق. بهْآفرید گفت: از این کمان تیری بینداز، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد. آرش اما کمانش غیرتش...
-
بچه ها زیاد هم بچه نیستند !
1387/06/18 14:07
سوالهای زیر را از بچههای 5 تا 10 ساله پرسیدهاند. اما انگارجوابهای آنها خیلی بچگانه نیست! بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟ «۸۴ سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و میتوانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله « مهدکودکم که تمام بشود، میروم و برای خودم دنبال زن میگردم!» تام، 5...
-
با تویی که امروز حال خوبی نداری
1387/06/06 23:12
آره با تو ام ! با تویی که امروز حال خوبی نداری با تو که امروز خیلی احساس تنهایی می کنی با تو که فکر میکنی به آخر خط رسیدی یه چیزی رو بهش توجه کن لحظه هایی تو زندگی هست که از سختی آدم رو هزاران بار می شکنند لحظه هایی که هر کدامشون مثل یه قرن میگذره لحظه هایی که وقتی سپری می شوند رد پای خودشون رو روی وجودت جا می گذارند...
-
مناجات
1387/06/04 00:56
الهی شنیدم گفتی که چه کنم با مشتی خاک ، مگر بیامرزم الهی در شگفتم از آن که کوه را می شکافند تا به معدن جواهر دست یابد و خویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسند الهی خدا خدا گفتن مجازی ما که این همه برکت دارد اگر به حقیقت گوییم چون خواهد بود الهی تا کنون به نادانی از تو می ترسیدم و اینک به دانایی از خود میترسم الهی موج...
-
خدایم لابهلای توفان بود
1387/05/29 12:49
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز، همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز. غرورت، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها! پسر نوح گفت:...
-
از گلستان ادب
1387/05/01 00:59
قطعاتی از نامه ای به قلبم "قلب من هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم. می دانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه، از تو حفاظت می کند. قلب من، به تو ایمان دارم، طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت می کنم. همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد...
-
مناجاتهای شهید چمران
1387/04/06 21:23
" دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن جز عشق چیزی نیست. در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده، وسایل و ابزار کار فراوان است، عالیترین نمونه های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز و همه چیز در این...
-
بیندیشیم !
1387/03/08 17:08
« اگر احساسی پلید در قلبم رخنه کند، چه باک! کجاست کاخی که فتنه در آن لانه نکرده باشد؟» «ترسو پیش از مرگ بارها میمیرد، شجاعان طعم مرگ را فقط یکبار میچشند.» «جرقهای که در آغاز نادیده گرفته شود، چه سهل به خرمنی از آتش مبدل گردد که رودخانهها را یارای مقابله با آن نباشد.» «آن کس که جرأت انجام کارهای شایسته دارد، انسان...
-
برای رفتن فکری بکنیم
1387/02/24 12:40
یک روز وقتی از زیر سایه های ملایم خوشبختی پرسه زنان به خانه برمیگشتیم از زیر سایه های مرتب مصنوعی مردان ارشیتکت را دیدم در صف کراوات چرت میزدند ماندن چقدر حقارت اور است وقتی که عزم تو ماندن باشد حتی روز پنجره ها به سمت تاریکی باز میشوند اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی برای رفتن همیشه فرصت هست این دریچه را باز کن چه...
-
« یکی مثل من و تو »
1387/01/05 21:00
خیلی ها مث من و تو شاید یه قدم، شاید یه سقف، شاید یه دنیا اونورتر، امشب نون تو آب زدن و خوردن. تو، صدای خرد شدن نون و زیر دندوناشون شنیدی؟ یا سرت تو لاک روزمرگی و دو دو تا چار تای زندگیت بود؟ دیدی امروز یه پسر بچه شایدم یه دخترک پابرهنه، با هر آدامسی که می فروخت چطور تو چشای قرمز چراغ راهنما زل می زد و التماسش می کرد...
-
خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن
1386/12/27 15:25
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد. خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته...
-
تاثیر اعتقاد و مذهب در زندگی
1386/12/14 16:35
دانشمندان سالها است که در جستجوی یافتن شیوه اینگونه تاثیرات درمانی و پیدا کردن راه های علمی و عملی برای استفاده از این روش درمانی هستند. بررسی های آماری نشان می دهند که جامعه غربی به صورت فزاینده ای علاقمند به استفاده به طب غیر معمول شده است. همین آمار نشان می دهند کسانیکه از طب غیر معمول استفاده می کنند، استفاده از...
-
پیش از آنکه قلبت را بدزدند
1386/11/28 15:54
قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی. قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز...
-
وصیتهایی از پیامبر(ص) به مولای متقیان علی(ع)
1386/10/08 11:01
ای علی! هیچ فقری سخت تر از نادانی نیست، و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست ، و هیچ تنهایی هراس انگیزتر از خودپسندی نیست، و هیچ عقلی مثل تدبیر و چاره اندیشی نیست، و هیچ پارسایی مثل خودداری از آنچه خدای متعال حرام فرموده نیست، و هیچ شرافتی مثل اخلاق خوب نیست، و هیچ عبادتی مثل اندیشیدن نیست . ای علی! مؤمن کسی است که...
-
آن بت، ابراهیم می خواست
1386/09/25 11:09
بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده. زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند. زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت...
-
زندگینامه دکتر محمود حسابی
1386/09/03 18:21
محمود حسابی در سال ۱۲۸۱ شمسی در تهران به دنیا آمد وی ۴ ساله بود که پدرش معزالسلطنه سفیر ایران در لبنان شد و به بیروت رفتند.یک سال بعد پدرش به ایران بازگشت و ازدواج کرد و دستور داد که همسرش گوهرشاد و بچههایش را از سفارت بیرون کنند.بعد از آن محمود ، محمد و مادرشان با فقر زندگی کردند. محمود از مادرش نی زدن را یاد گرفت و...
-
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است
1386/08/14 17:39
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و...
-
جنگجوی کوچک خدا
1386/08/08 16:54
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته...
-
قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار
1386/08/01 15:47
می توان هم قفس بود و هم نفس نبود می توان همراه بود وهمراز نبود اما کاش هم نفس لحظه های تلخ و شیرین زندگی باشیم. ای کاش همراه روزهای سخت و همراز دلتنگیهای بی شکیب هم باشیم. می توان همسفر بود و هم قفس نبود می توان همسفر بود و هم نفس......... متن زیر از کتاب زیبای چهل نامه ی کوتاه به همسرم نوشته آقای نادر ابراهیمی تهیه...
-
گلهایی از گلستان سعدی
1386/07/02 16:21
دخالت در کار خلق خدا در گذشته جوانی بودم مومن و دیندار، حریص در عبادت و پرهیزکار. یاد دارم شبی مهمان زیادی در خانه داشتیم، من مشغول عبادت و شب زندهداری بودم و مهمانها همه خوابیده بودند. به پدرم گفتم: هیچ کدام از مهمانها عبادتی نکردند و قرآنی نخواندند، چنان در خواب غفلتند که گویا نخوابیدهاند بلکه مردهاند. پدر که...
-
من آن خاکم که عاشق میشود
1386/06/15 15:01
سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه، یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه، یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛ یا حتی خاک یک گلدان باشد؛ خاک همین گلدان پشت پنجره. یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت، هیچ اسمی نداشته باشد و...
-
فرازهایی از سخنان دکتر علی شریعتی
1386/06/08 20:20
دوست داشتن از عشق بر تر است ، عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سری نا بینایی.اما دوست داشتن پیوند خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از عشق غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زندبی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جایک روح ارتفاع دارد دروست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق، در هر...
-
انسانها چهار دسته اند
1386/05/21 11:57
دکتر شریعتی : انسانها چهار دسته اند. 1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند ) 2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند ( مردگانی متحرک در جهان . خود...
-
افکار غلط
1386/05/05 11:12
بومیان افریقا روی تنه ی درخت حفره هایی می کنند و در این حفره ها گردو میگذارند میمون ها به هوای خوردن گردو دستشون رو داخل این حفره ها می کننو وقتی گردو رو تو مشتشون می گیرن دیگه نمی تونن دستشون رو بیرون بیارن .میمونای بیچاره هی جیغ می زنن و بالا و پایین می پرن اما به فکرشون نمی رسه که برای رهایی دستشونو باز کنن و از...
-
آنتونی رابینز
1386/04/14 14:05
راز شکوفایی نیروهای واقعی و درونی خود این است که برای خود اهدافی را تعیین کنیم که به اندازه ی کافی مهیج بوده و منبع الهام در زندگی باشند. یکی از بهترین راههای غنی سازی زندگی خود ' وسعت بخشیدن به گستره ی احساسات است. اگر جنبه هایی از هویت شما ' برایتان ایجاد ناراحتی می کند ' چرا باید به آنها بچسبید؟ می توانیم خودمان را...
-
عشق یعنی ...
1386/03/17 00:05
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز قلب زیبای تو نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما و اگر عشق یعنی رفتن با پای سر عشق یعنی دل تپیدن بهر تو عشق یعنی جان من به قربان تو عشق یعنی خواندن از چشمان تو حرف های دل بدون گفتگو عشق یعنی مستی از چشمان تو بی لب و بی جرعه و بی می و بی سبو...
-
نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین
1386/02/19 16:27
این نامه را چارلی چاپلین نابغه سینما در ژانویه سال 1963 به دخترش ژرالدین هنرپیشه سینما (که در فیلم به یاد ماندنی «دکتر ژیواگو» در کنار «عمر شریف» و «جولی کریستی» بازی زیبایی از خود ارایه داد) نوشته است. نامه ای که حرف های هر پدری برای دخترش می تواند باشد. زیبا و ساده......... شما هم اگر نخوانده اید حتما بخوانید:...
-
در این دیار خسته کاش
1386/02/05 11:12
در این دیار خسته کاش دیگر بریده نفسم هر چه تلاش می کنم به آرامش نمیرسم در این دیار خسته کاش وجود من بیهوده شد ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد روز نفس نفس زنان رو به سراب میروم خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان در غم فردایی دگر باز به خواب می روم از تن خشک شاخ گل توقع...
-
سخنان و گفتار اشو
1386/01/23 01:01
قصد من تنها آن است که تو را باز به خود برگردانم. تو دزدیده شده ای! بر توحجابی افکنده اند و به هر طریق ممکن شرطی ات کرده اند تمام درهای منتهی به خودت را بسته اند. تمامی کار من آن است که در تو درها و پنجره ها بگشایم و اگر بتوانم تمامی دیوارها را فرو بریزیم و در زیر آسمان رهایت کنم؛ آن گاه در خواهی یافت که مذهب چیست ......