به یاد معدنکارانی که دیگر در میان ما نیستند
رد شدن از خیابان کار دشواری بود، برای ما که کوچکتر بودیم، دشوارتر.
گفتم: معلوم نیست بالاخره کِی اینجا پل عابر پیاده می سازند!
گفت: هر وقت که کسی اینجا تصادف کند و بمیرد! دو تا محله بالاتر هم همینجوری بود. هرچی به شهرداری گفتیم اقدامی نکرد. تا یکی تصادف کرد و مرد. بعدش خیلی سریع پل عابر ساختند.
گفتم: حالا که آنجا کسی مرده، نمی شود پل اینجا را هم بسازند؟ اینجا هم مثل همان محله است.
گفت: نه، نمی شود، باید همینجا کسی بمیرد. یادگیری آن محله به اینجا نمی رسد. در راه گم می شود.
باید عده ای بمیرند تا پل عابر ساخته شود.
عده ای بمیرند تا راه اصلاح شود.
عده ای بمیرند تا تجهیزات آتش نشانی تامین شود.
عده ای بمیرند تا ایراد خودرو برطرف شود.
عده ای بمیرند تا ...
عجیب است.
باید عده ای بمیرند تا حقوق معوق عده ای کارگر زحمت کش پرداخت شود.
خبرها را با تعجب می خوانم.
نه خبر مرگ را.
خبر مرگ که تعجب ندارد.
هرچند سخت است و اندوهناک، اما مرگ خبر هر روزه است و دیگر برای ما تعجب ندارد.
تعجب از خبرها و مصاحبه هاست.
یکی می گوید که نگران نباشید، حقوق معوق معدنکاران مربوط به سال ۹۵ نبوده، مربوط به ۹۴ و ۹۳ است.
دیگری می گوید که نگران نباشید، شش ماه معدن را تعطیل می کنیم تا مساله را بررسی کنیم.
معوقات ۹۳
تعطیلی شش ماهه
به یاد آسانسورهای دانشگاه شریف می افتم. بیشتر از شش ماه است که آسانسورها تعطیل شده تا دیگر سقوط نکنند و اساتیدی که پا به سن گذاشته اند، به سختی پله ها را بالا و پایین می روند و هر وقت می پرسیم برنامه چیست، می گویند دانشگاه بودجه ندارد...
و به معدنی فکر می کنم که مدتی تعطیل می شود و کارگرانش بی کار می شوند و بعد هم معلوم نیست چه اتفاقی برای معدن و معدنکاران می افتد.
و راستی، کارگران معدن مگر چقدر حقوق می گیرند که معوقات ۹۳ و ۹۴ هم دارند؟
شاید این گروه از معدنکاران حقوق معوقشان را دریافت کنند.
اما هزاران نفر مانند این عزیزان هستند که حقوق عقب افتاده دارند و در شرایط سخت زندگی می کنند و در شرایط غیر ایمن کار می کنند و تا نمیرند کسی به فکرشان نمی افتد.
چیزی که مسلم است، این حادثه هم به فراموشی سپرده می شود و ساختارها بدون تغییر می مانند، تا روزی که حادثه ای از گوشه دیگری سر برآورد و این مردم را عزادار کند.
محمدعلی اسماعیل زاده
وقتی این مشاهدات را برای دوستان و اطرافیان نقل میکنم، اغلب میگویند "نه بابا مگه میشه؟ شوخی میکنی؟ آخه چطور؟..."
و اما مشاهدات؛
در شهرهای مختلف هلند تعداد کمی ماشین شاسیبلند از شرکتهای معروف میبینید، بسیار کمتر از شهرستانهای ایران. در طول یک سال ممکن است چند مورد پورشه ببینید، اما در چند سال اخیر که کشور ما درگیر تحریم بود و اغلب مردم در شرایط سختی بودند (و البته همچنان هستند) تعداد قابل توجهی پورشه توسط ایرانیان خریداری شده است. ظاهراً بر اساس آمارهای غیر رسمی، در این زمینه هم دارای رکورد هستیم!
تعداد گوشیهای آیفون در ایران قابل قیاس با هلند نیست (در ایران بیشتر از هلند است). تعداد گوشیهای غیرهوشمند در هلند قابل توجه بود، گوشیهایی که از نسلهای اولیه گوشی همراه محسوب میشد. موارد متعددی دیدم که صفحهی لمسی گوشیها شکسته و صاحبان آن اقدام به تعمیر و یا تعویض گوشی نکرده بودند. کامپیوترهای دانشگاه همگی متعلق به شرکت DELL بود و چندین دانشگاه دیگر هلند هم از محصولات همین شرکت استفاده میکردند. مهمترین برنامهای که روی سیستمها نصب بود، مایکروسافت آفیس ۲۰۱۳ بود و سیستمها بسیار عادی اما کارآمد بودند.
زیاد پیش نمیآید که دست دانشجویان یا اساتید مکبوک یا سورفیس ببینید. لپتاپها ساده و گاه رنگ و رو رفته بود، مهمتر از آن اینکه تلاشی برای تغییر وضعیت هم نمیبینید. به همین دلیل از فروشگاه موبایل و پاساژهای کامیپوتر و لپتاپ و لوازم جانبی چندان خبری نیست و محدود هستند.
خلاصه علیرغم تصور اولیه، نه تنها با ورود به هلند با فضایی مانند فضای فیلمهای پر از تکنولوژیهای به روز مواجه نمیشوید، بلکه برعکس یک نحوه بیتفاوتی و یا حتی تکنولوژیگریزی را هم در مردم شاهد خواهید بود (البته این حس بیشتر ناشی از تکنولوژیزدگی ماست).
افراد کم با موبایل صحبت میکنند. همکاران دانشگاهی یا صاحبخانه ما شاید ماهی یک بار مطلبی در صفحهی فیسبوکشان بگذارند. افراد زیادی را دیدم که عضو هیچ شبکه اجتماعی نبودند و شعارشان این بود که گوشی فقط برای تماس و پیامک است ولاغیر. در مشاغل بسیاری، شما حتی حق پاسخ به پیامک در ساعت کاری را ندارید و این برای ما در ماههای اول واقعاً آزاردهنده بود چون برای گرفتن پاسخ یک پیامک باید تا پایان وقت کاری صبر میکردیم که مثلاً صاحبخانه پاسخ سوالمان را بدهد! در تعطیلات هم وضع به همین شکل بود و برخی افراد به تماسها، پیامکها و ایمیلها پاسخ نمیدهند و باید تا روز دوشنبه صبر کرد. این رفتارها برای ما که از سرزمینی با مردمانی آنلاین در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی آمده بودیم، خیلی عجیب بود و حس عقبماندگی مفرط داشت!
همهی این مشاهدات وقتی عجیبتر میشود که در کنار این حالت بیرغبتی نسبت به تکنولوژی، شاهد نشانههایی از اشتیاق نسبت به سنّت و اشیاء و آداب و رسوم قدیمی بودیم. مثلاً شمع جایگاه ویژهای در سنت مسیحی دارد و بخشی جدا ناشدنی از کلیساهاست. در هلند، شمع بخشی از زندگی روزمره مردم است. مثلاً در اغلب رستورانها و کافهها، روی میزها شمع روشن است یا شبها به راحتی میتوانستیم همسایهها را ببینیم که شمع روشن کردهاند و در بالکن آپارتمانشان ساعتها گرد آن مینشینند. فروشگاهی در هلند نیست که بخش مشخص و پرحجمی برای شمع، جا شمعی و لوازم مرتبط نداشته باشد.
یا به عنوان مثالی دیگر؛ اشیاء قدیمی یا اشیاء جدیداً ساخته شدهی با طرح قدیمی مورد استقبال قرار میگرفتند. از صندوقچههای کوچک گرفته تا فرشها و گلیمهای طرح قدیمی. کلاً اشیاء آنتیک یا طرح آنتیک در اغلب شهرهای هلند خرید و فروش میشدند و مشتریان بسیاری داشتند.
خانههای دو طبقه در هلند رایج است؛ میتوانید با قدمزدن در خیابان، اشیاء قدیمی و خاص زیادی را پشت پنجرهی طبقات اول ببینید. خانهها به شکلی است که پنجره طبقات همکف رو به خیابان است و اغلب افراد اشیائی را پشت پرده قرار میدهند. به همین خاطر پشت پنجرهها را پر از اشیائی میبینید که بوی سنت دارند!
تکمله: این یادداشت دربارهی رفتارهای فردی حول تکنولوژی بود. کشور و جامعهی هلند مبتنی بر تکنولوژی و به شکل سیستماتیک شکل گرفته است اما حضور تکنولوژی در زندگی اجتماعی متعادل و طبیعی است و خیلی احساس فیلمهای ساینس فیکشن به شما دست نمیدهد. نکتهی مهمتر اینکه رفتارهای فردی در نسبت با تکنولوژی به حدی متفاوت از تجربهی ما در ایران است که احساس گریز از تکنولوژی در میان هلندیان به شما دست میدهد، درحالی که در زندگی آنها، نوعی تعادل در استفاده از تکنولوژی وجود دارد اما خروج از حالت تعادل و استفادهی افراطی ما باعث میشود که رفتار روزمرهی افراد در هلند برایمان عجیب باشد!
#محسن_دنیوی
وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ ،
ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر بود را دستگیر ﻭ بهمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.
ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان بلوچ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.
حسین خان ﺑﻪ ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ، وزیر فرمانفرما ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﮕﻮ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ می دهم و بجای آن فقط ﭘﺴﺮ خردسالم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ و نمیرد.
ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وقتی پیشنهاد حسین خان را شنید ﮔﻔﺖ: من که ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ هستم ، نظم و ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺷﻮﻩ ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭشم.
ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ، جلوی پدر جان داد.
اتفاقا" سال بعد ، ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.
فرمانفرما ﺑﺮﺍﯼ شفای پسرش ۵۰۰ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ فرزندش ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ ﻭﻟﯽ سودی نبخشید ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ وی ﻫﻢ ، جلوی چشمان پدر جان داد.
ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وزیرش ، ﺃﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ وﮔﻔﺖ ﻋﺠﺐ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ، ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﯼ در کار ﻧﯿﺴﺖ ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ و گرسنه ای ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﺍﻃﻌﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﺧﻮﺏ میﺷﺪ ﻭ زنده ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ.
ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﮔﻔﺖ ، ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﻞ ﻋﺎﻟﻢ ، ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ و نظم ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ گوﺳﻔﻨﺪ ﺭﺷﻮﻩ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﻓﺮﻭﺷﺪ !
نشو در حساب جهان ، سخت گیر
که هر سخت گیری بود ، سخت میر
تو با خلق آسان بگیر ، نیک بخت
که فردا نگیرد خدا ، بر تو سخت
#سعدی
#حماسه_کویر
#استاد_باستانی_پاریزی
در ماه اکتبر سال ۲۰۱۲، قرار شد یک شاتل فضایی ناسا به نام Endeavour که بازنشسته شده بود، به مرکز علوم تجربی کالیفرنیا در لسآنجلس منتقل شود تا بتواند پس از آن مورد بازدید مردم و علاقهمندان قرار گیرد. شاتل به فرودگاه لسآنجلس آورده شد، اما از آنجا تا موزه ۱۲ مایل راه بود، آن هم در داخل شهر.
وزن شاتل ۷۰ تن، عرض بالهایش ۲۴ متر و طول دم آن ۱۸ متر بود و برای انتقالش میبایست خیابانها از هرگونه مانعی چون درختان، سیمها و چراغهای راهنما تخلیه شوند. مسیر حرکت معین و تدابیر لازم اتخاذ شد.
قرار بود شاتل در روز جمعه ۱۲ اکتبر ۳ مایل و بقیهی راه را شنبه طی کرده و ساعت ۸:۳۰ شب به مقصد برسد. چند مکان بر سر راه تعبیه شده بود تا مردم علاقهمند بتوانند این رویداد را ببینند و عکاسی کنند.
بحثِ قطع درختان برای مهیا کردن مسیر حرکت شاتل، مناقشاتی ایجاد کرد. قرار بود بیش از ۴۰۰ درخت قطع شود. مرکز علوم تجربی قول داد دو برابر این تعداد، در همان مسیر درخت بکارد. برخی راضی نشدند و میگفتند قطع تعداد زیادی درخت بالغ و بزرگ و کاشتن درختان جوان وکوچک، چیزی جز ضرر نیست. بحث به شورای شهر و محلات کشیده شد.
ساکنان محلهی لیمرت با عبورِ شاتل از آنجا مخالفت کردند و نخواستند درختانشان به بهانهی ثبت شدنِ نام محله در این رویداد تاریخی قطع شود. مهندسان مجبور شدند راه طولانیتری برای حمل شاتل پیدا کنند.
کارگران چند هفته بعد از رسیدنِ شاتل به موزه، کار درختکاری را شروع کردند و مرکز علوم تجربی صدها هزار دلار به هر محله جهت درختکاری و مرمت معابر و بازسازی پیادهروها پرداخت کرد. این مرکز به روایت NBC، دو میلیون دلار صرفِ کاشتِ ۱۰۰۰ اصله درخت جدید در لسآنجلس و نگهداری از آنها تا ۵ سال کرد. در برخی محلات تا ۴ برابرِ درختان قطع شده، درخت جدید کاشته شد و ۱۰ عدد بورس تحصیلی در مجموع به مبلغ ۱۰۰ هزار دلار به دانشجویان و معلمان منطقه اهدا شد.
گرچه دولت امریکا در نقاط متعددی از جهان عامل کشتار و جنایتهای بسیار بوده و عمدهی مردمشان در این وقایع سیاه، سکوت یا از حکومتشان حمایت کرده اند، اما همین دولت و مردم، درون کشور خود اینگونه به هم احترام گذاشته و حقوق انسانها و حتی درختان امریکایی را پاس میدارند.
صحنههای آزاردهنده و تاثربرانگیزِ انساننماها و سلفیگیرندگانِ تهرانیِ جمع شونده در کنار ساختمان پلاسکو که جز دردسر، اعصابخردی و اخلال برای نیروهای امدادی و آتشنشانانِ غیور نداشتند، مرا به یاد این ماجرای متضادِ رخداده در امریکا و ماجراهای روزمرهی مشابهی چون فرهنگ بالای رانندگی و همکاریهای مردمی در این کشور برای کمک به فعالیت نیروهای امدادی انداخت. کاش فردا، پس از آنکه اموات اموالِ جریانهای سیاسی شدند و همه چیز یادمان رفت، تلاش کنیم بجای تقلیدِ ولنتاین و هالووین و کریسمس و دنس و عرق خوری، این قبیل رفتارهای نیکِ ساکنان مغرب زمین را یاد بگیریم...
کیوان ابراهیمی
دانشجوی ایرانی مقیم امریکا
✔️کسانی معتقدند حکومت بر کشورهای صحاری خاورمیانه جز مشاغل سخت است و روشن نیست تا چه اندازه می توان به شعارهای زنده باد و مرده باد مردم این کشورها اعتماد کرد. می گویند شاه ایران تا چند ماه پیش از سقوط حکومتش فکر نمی کرد به این زودی باید جلای وطن کند، مخالفان زنده هم اذعان دارند که باورشان نمی شد شاه به این زودی وا بدهد.
✔️از قرار شاه سفری به مشهد کرده بود و ملت همیشه در صحنه او را بسیار تحویل گرفته بودند و "کینگ آو کینگز" درباره آپارتاید هم نطقی فرموده بود. با این حال چند ماه بعد قضیه به شکل دیگر پیش رفت. تصور کنید که شواهد زیادی وجود دارد که مردم شما را "پدر تاجدار ملت" می دانند و فکر می کنید محبوب القلوب هستید، ولی یکباره می بینید که باید چمدان ها را حاضر کنید و به مسافرت استعلاجی بی بازگشت بروید!
✔️این قضیه به اصطلاح "رنگ عوض کردن" البته منحصر به ایران نیست، اقتصاددانی ترک تبار به نام "تیمور کوران" این قضیه را در چند کشور دنیا بررسی کرده است و نامی جالب هم برایش برگزیده است: جعل ترجیح ها. به این معنا که افراد زیر فشار اجتماعی و در جلوت به شکلی رفتار می کنند که در خلوت خود به آن باور ندارند. در مورد انقلاب ها هم به نظر می رسد مردم هم مطیع و موافق حکومت اند، ولی به یکباره ورق بر می گردد و خود "واقعی" را بروز می دهند.
✔️گفته اند در مورد انقلاب ها چنین الگویی رصد شده است، مردم به دلایل اجتماعی و اینکه تصور می کنند مخالفت فایده ای ندارد و اکثریت موافق وضع موجودند به اوضاع تمکین می کنند، ولی به محض اینکه دریافتند سنبه مخالفان وضع فعلی هم پرزور است، همه چیز برمی گردد. چیزی شبیه به همان آرامش قبل از طوفان است که با وزش باد ناگهان تبدیل به بحران می شود.
✔️در جوامعی که جمع گرایی ارج و قربی دارد و هزینه اجتماعی "خود واقعی" را نشان دادن بالاست، عجیب نیست که ببینیم حکومت های مقتدری که کسی فکرش را نمی کرد ساقط شوند. کافی است نیروی مخالف بتواند خودی نشان دهد و قدرت نسبی خود را به مردم ثابت کند. از این روست که تغییرات سریع در برخی جوامع هرچند در ظاهر مخالفت چندانی برنمی انگیزد، در واقع جامعه را آبستن تعارض های جدی خواهد کرد. خداوند به همه حاکمان خاورمیانه صبر دهد.
امیرحسین خالقی
( گزارش زیر حاصل مشاهدات یک هموطن ایرانی مقیم آلمان می باشد که بار دیگر بنده ناچار میکند تا اعتراف نمایم : آقایی جهان لایق آنهاست ...
پیشنهاد میکنم حتما این گزارش را بخوانید .)
یکی از اصطلاحاتی که میتواند ابعاد مختلفی از سبک زندگی در آلمان را توصیف کند «تفکیک» است.
تفکیک ساعات کار از ساعات فراغت یا تفکیک چند وجهی زباله از مصادیق این ویژگی سبک زندگی آلمانی هاست.
در آلمان ساعت کاری یعنی ساعت کاری و نه چیز دیگر . پاسخ تماسهای شخصی را در ساعات کاری دادن، تماس شخصی و خانوادگی در ساعات کاری برقرار کردن، پیامک زدن و پیامک خواندن، احوال پرسی های طولانی و تعریف کردن جوک و اخبار و احوالات عالم، سر زدن به فیسبوک یا شبکه های دیگر اجتماعی و حتی پاسخ گویی به ایمیلهای شخصی، رفتارهایی هستند که به ندرت از کسی سر میزند و به شدت غیر حرفه ای، غیرمسئولانه و زشت قلمداد میشود و در مقابل آنها کمترین مدارا اعمال میشود (چه برسد به ترک کوتاه محل کار برای انجام کارهای ضروری شخصی).
از آن طرف به محض اتمام ساعت کاری و بخصوص در دو روز پایانی هفته همه چیز کاملا عکس میشود. در این زمان چیزهایی مثل پاسخ گویی به ایمیلهای کاری یا برقراری تماس تلفنی با همکاران برای پیگیری یک موضوع کاری معادل است با ناسزا گفتن و بی احترامی به طرف مقابل !
تعطیلات تعطیلات است و فرد در این ایام مسئولیتی نسبت به پاسخگویی به مسائل کاری ندارد.
اگر در آلمان بخواهید رابطه دوستی یا رابطه کاری تان با یک شخص را خراب کنید کافی است چند بار با دوست تان زمانی که سر کار است درباره موضوعات شخصی تماس بگیرید یا با همکارتان بعد از ساعت کاری یا در تعطیلات آخر هفته درباره پیگیری یک مسأله کاری تماس برقرار کنید.
در ماه های اولیه که به آلمان آمده بودم چند مرتبه ای چوب بی توجهی به این ویژگی آلمانی ها را خوردم. اولین بار زمانی بود که در جستجوی خانه با شماره تماس آگهی های شخصی که در روزنامه و اینترنت بود در وقت اداری تماس میگرفتم و البته هیچ کدام هم به نتیجه نرسید!
شاید کسانی که این اندازه از تفکیک میان کار و فراغت را افراطی، غیرانسانی و خشک و یا حتی مسئولیت گریزانه تلقی میکنند هم از منظر دیگری حق داشته باشند ولی ظاهرا این ویژگی فرهنگی یکی از عواملی است که سبب شده آلمانی ها در بازدهی کاری و رشد اقتصادی از بسیاری کشورها از جمله امریکا جلوتر قرار بگیرند.
بی دلیل نیست که آلمانی ها تنها با 35 ساعت کار در هفته (فکر میکنم این فاکتور در ایران 44 ساعت باشد) توانسته اند در مدیریت نیروی انسانی در عرصه اقتصاد و صنعت از امریکا پیشی بگیرند.
پی نوشت: سالها پیش، از واحد کاریمان در تهران برای پیگیری یک موضوع کاری به همراه یکی از همکاران به واحد دیگری از اداره محل کارمان که در ساختمان دیگری قرار داشت، رفتیم. بعد از ورود به ساختمان و پیدا کردن واحد و دفتر مربوطه وارد اتاق شدیم. شخصی که باید کار ما را انجام اتاقی اختصاصی در اختیار داشت. با دقت مشغول انجام کارش در کامپیوتر بود و سلام ما را هم بدون برداشتن چشم از مانیتور جواب داد.
چند لحظه ایستادیم تا نگاهمان کند و تعارف کند بنشینیم. ولی تکان نمیخورد و چشمش همچنان بر مانیتور بود. ناگهان صدای تیراندازی همه اتاق را گرفت. تازه متوجه شدم مشغول بازی آی جی آی بوده و در گوشه ای کمین کرده بوده تا حمله اش را انجام دهد. حمله را با سر و صدای زیاد انجام داد. انگار هیچ نگرانی نداشت که صدای بازی کامپیوتری اش به بیرون اتاق هم برود. با تعجب و هیجان صبر کردیم تا کشته شد و با روحیه شکست خورده به طرف ما برگشت تا کارمان را انجام دهد.
باید اعتراف کنم در تمام سالهای کار در ایران تنها یک بار به چنین پدیده ای (بازی کامپیوتری با رایانه محل کار در وقت اداری) برخورد کردم ولی پدیده هایی مثل برپایی جشن تولدهای کوچک در وقت و محل کار در خاطرم زیاد است.