آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

عشق ناکام


امروز از اول صبح تا همین یک ساعت پیش کلی عاشق شدم.. یک مشت عشق ناکام!

عاشق پیر مردی شدم که داشت با زنش راه می رفت؛ حیف که پیچیدند توی خیابون اصلی و من نشنیدم که سال ها قبل وقتی آقا پاکت نامه رو زیر در خونه هل داد تو،چطور هل شده و فرار کرده...

عاشق مادری شدم که داشت دخترکش رو از مدرسه می آورد و به اون می گفت: فرقی نداره معلمت توی دفترت چه یادداشتی برای من گذاشته باشه؛ اگه فقط خودم حس کنم دانش آموز خوبی بودی امروز برات جایزه می خرم.. دیگه ندیدم که چیزی خرید یا نه...

عاشق مرد رفتگر شدم که یه تیکه از گوشت ناهارش رو برای یه گربه کوچکی انداخت. همین وقت بود که یه گربه دیگه هم اومد و من سوار تاکسی شدم و دیگه نفهمیدم پیر مرد خودش و مهمونان ناخونده اش رو چه طوری سیر کرد...

دلم برای پیر زنی پر کشید که برای سلامتی هر جوونی که از کنارش رد می شد یه دعای خیر میکرد؛ دلم می خواست منم از کنارش رد بشم اما دیگه رسیده بودم به درخونه خودمون...




روزمرگی

 همسایه کناری،غمگینم می کند...
زن و شوهر صبح زود بیدار می شوند،میروند سر کار،عصر باز می گردند.یک پسر و دختر بچه دارند،ساعت نه شب،همه چراغ های خانه خاموش است...
صبح فردا نیز زود بیدار می شوند،سر کار می روند،عصر باز می گردند،ساعت نه،خاموشی...
همسایه کناری غمگینم می کند...
آدم های خوبی اند،دوستشان دارم!
اما حس می کنم در حال غرق شدن اند و نمی توانم کمکشان کنم...
گذران زندگی می کنند،بی خانمان نیستند،اما بهای گزافی می پردازند...
گاهی در میانه روز به خانه شان می نگرم و خانه نگاهم می کند.خانه می گرید،می توانم حس کنم...



بازی سیاست !

چند نفرعموزاده در آخرین طبقه دور هم نشسته اند و پوکر بازی میکنند...

یک طبقه پایین تر سرمایه دارانی روی نتیجه بازی با هم شرط بندی میکنند...

یک طبقه پایین تر از آن، گروهی سر تحلیل و تفسیر بازی با هم مناظره میکنند...

در طبقه بعدی گروهی برای طرفداری، یارگیری میکنند و به هم دندانِ تیز نشان میدهند و تبلیغ و تشویق میکنند...

به پیچ پله های پایین تر که میرسی صدای شعار می آید و فریاد و دعوا...

من همیشه از رسیدن به حیاط می ترسم...

همانجا که گروهی مشغولِ زدن و کشتن یکدیگرند...

تربیت دیروزی تربیت امروزی

       پدرم هرگز ما را نَزَد و همواره تنبیهات خلاقه‌ای در کف داشت. 
مثلاً اگر فحش بد می‌دادیم، باید می‌رفتیم و دهان‌مان را سه بار زیر شیر آشپزخانه می‌شستیم و اگر فحش خوب می‌دادیم، یک بار.
من روزهای پرفحش کودکی‌ام را یادم است که هر چند دقیقه یک بار بالای روشویی مستراح ایستاده‌ام و دارم آب می‌گردانم توی دهانم. هم‌زمان، نبردهای مرگباری را هم یادم است که بین خواهران و برادرانم به راه می‌افتاد و میادینی که کم از رینگ خونین نداشت. تنبیه پدرم در این مورد، بستن طرفین دعوا به همدیگر بود. البته سفت نمی‌بست اما شل هم نمی‌بست. طنابِ زردی داشت که از بالای کمد می‌آورد و دو طرف متنفر از هم را به هم می‌بست. زجر این تنبیه به این صورت است که شما حالاتی از آزار روانی تدریجی و مدام را تجربه می‌کنید چون طناب‌پیچ شده‌اید دقیقا به کسی که چند ثانیه پیش با او کتک‌کاری کرده‌اید.

یک بار هم که در خانه فوتبال بازی می‌کردم و پنجره را با ضربه‌ای کات‌دار، خاکشیر کردم، پدرم چیزی نگفت. نگاهش کردم که آرام و با طمأنینه قندشکن را از داخل کابینت آشپزخانه برمی‌دارد و می‌رود به اتاق. داخل پذیرایی ایستادم و چند دقیقه بعد صدای ضربه‌هایی را شنیدم که از اتاق می‌آمد. آهسته سمت اتاق رفتم و پدرم را دیدم که مشغول شکستن قلّک ا‌م است. اسکناس‌های قلّکی را که یک سال برای جمع آوری پول‌هایش دندان روی جگر گذاشته بودم، می‌شمرد. وقتی آن‌ها را گرفته بود و دسته می‌کرد، پوزخند به لب داشت. فردا هم شیشه‌بُر آورد و همان پول‌ها را هزینه‌ی ساخت و ساز شیشه‌ی پنجره کرد. تنبیه والدینِ دیگر در چنین مواردی، سیلی و چَک‌های افسری بود اما پدرم در مقابل این سنّت ایستاد و دست به ابداعات بدیع زد.
خاطرم هست در ایام سیزده یا چهارده سالگی یک باری که کیف پولش را گذاشته بود روی طاقچه، دستم لغزید و دویست تومانی کش رفتم. اما فردای آن روز در کمال ناباوری دیدم که برخی وسائل کیف مدرسه‌ام نیست. پدرم در اقدامی مشابه، از غفلتم استفاده کرده بود و دقیقا مثل خودم به اموالم دست‌بُرد زده بود. البته تمام این‌ها به خاطر هیبتی بود که در آن سال‌ها از «بزرگ تر» در ذهن مان می‌ساختند و به خاطر احترامی که ناخواسته در چشم‌مان داشتند.


در عوض، دیروز وقتی به بچه‌ام گوشزد کردم نباید دوستان مدرسه‌اش را به القاب «عوضی ” و “خل و چل ” بخواند، چیزی نگفت. سرش توی تَبلِت بود و مشغول بازی‌های خونبار. با لحن محکم‌تری گفتم: «هیچ خوشم نمیاد پسرم از این حرف ها بزنه!» اما دیدم همان القاب را دارد حواله می‌دهد به یکی از شخصیت‌های بازی. باخته بود و از دست آدمکش‌های رایانه دمغ بود. رفتم بالای سرش ایستادم و گفتم: «اگه یه بار دیگه حرف زشت بزنی، باید بری دهنت رو آب بکشی!» سرش را از روی تبلت بلند کرد و با تعجب گفت: «هان؟!» نگاهم می‌کرد. حرفم را دوباره تکرار کردم و دیدمش که تبلت را رها کرده روی مبل. روی پا می‌زد و بلند بلند قهقهه می‌زد.

 در نفس نفس زدن‌های بین خنده‌هایش گفت: « یعنی این حرفت صد تا لایک داشت بابا! »





چرا کسی حواسش نیست؟


«من سال ۵۶ روی موضوع محیط‌زیست مطالعه می‌کردم و از تمام سفارتخانه‌ها خواسته بودم که اطلاعاتی راجع به محیط‌زیست کشورشان ارائه دهند.
 سوئد، آلمان، سوئیس و کشورهای مختلفی پاسخ این درخواست را داده بودند. اطلاعاتی که از سوئد به دستم رسید حاکی از آن بود که این کشور بسیار آلوده است ولی در سال 73 یکی از استادان ایرانی که از آنجا برگشته بود می‌گفت سوئد کشوری بسیار پاک است. تعجب کردم و نتیجه بررسی های گذشته‌ام را با او درمیان گذاشتم. او نتیجه تحقیقات مرا تأیید کرد اما گفت که وقتی شرایط آنجا نامساعد شده بود مردم خودشان را کشاندند به زندگی به شیوه گذشته؛ مثلا دیگر اجناسی که بسته‌بندی نایلونی داشت نخریدند و تولیدکنندگان هم مجبور شدند نوع ظروف را تغییر دهند. از دورریز بلال، کیسه‌هایی درست کردند که به راحتی و پس از چند روز جذب طبیعت می‌شد. یکی دیگر از دانشجویانی که از سوئد برگشته بود، می‌گفت که آنجا بشقاب‌های یک‌بار مصرفی از سیب‌زمینی درست کرده‌اند که حتی پس از استفاده، قابل خوردن است؛ پس می‌بینیم که این امکان وجود دارد، درصورتی که مردم و مدیران واقعا به اهمیت موضوع پی ببرند.»


اینها را خانم مه‌لقا ملاح گفته است؛ مادر محیط‌زیست ایران. وقتی خواندمشان تا بن استخوان به سوئدی‌ها حسودی‌ام شد. نمی دانم یک قوم و ملت باید در چه سطحی از درک باشند یا در چه سطحی از خودخواهی نباشند که از مایحتاج روزانه‌شان بگذرند و اجناسی را که بسته‌بندی نایلونی دارند، نخرند. نمی‌دانم محیط‌زیست و از بین نبردن خودمان باید کجای افکار و عواطف ما باشد که مورد توجه قرار بگیرد؛ در ذهن ما، غیرت ما، کشوردوستی ما، همنوع‌دوستی ما. ما همه اینها را داریم پس این محیط‌زیست کجاست که هیچ وقت دیده نمی‌شود؟

 

من کی‌ام؟ این‌جا کجاست؟ خودت را بیش‌تر بشناس!




«سعی کن خودت باشی» اصطلاحی است که خیلی‌ها در طول تاریخ برای نصیحت و پند از آن استفاده کرده‌اند. ممکن است شما هم بعد از شنیدن این جمله، این سؤال به ذهنتان برسد که منظور از این جمله دقیقاً چیست؟ و واقعاً به‌همان سادگی است که به‌نظر می‌رسد؟

جواب: با قدم‌های زیر می‌تواند باشد! در این‌جا پیشنهادهایی به شما داده می‌شود که البته بیش‌تر درونی و مربوط به حوزه‌ی فردی است. در شماره‌ی بعد راجع به ابعاد اجتماعی «خودبودن» برایتان خواهیم نوشت.

  • اولین قدم‌ها را بردار

«اسکار وایلد» زمانی گفته است: «خودت باش، هرکس دیگری قبلاً جایش پر شده است!» این جمله ظاهر شوخ و بامزه‌ای دارد، اما حقیقت دارد. تو نمی‌توانی خودت باشی اگر قبلش خودت را پیدا نکنی، نفهمی و نپذیری. این باید هدف پایه‌ای برای درک این باشد که چه چیزی برایت ارزش دارد و این‌که جوهره‌ی وجودت از چه تشکیل شده یا این‌که چه چیزهایی دوست داری و به چه کارهایی علاقه‌مندی. برای شناخت دقیق‌تر خودت می‌توانی از تست‌های معتبر روان‌شناختی نیز کمک بگیری.

  • درباره‌ی خودت درست قضاوت کن

یکی از اشتباه‌ترین راه‌های شناخت خود، قضاوت از روی یک دوره‌ی زمانی ناخوشایند یا یک اتفاق مشخص است که زمانی در گذشته افتاده. خودت را به‌خاطر اشتباه‌هایی که در گذشته کرده‌ای و البته مایه‌ی افتخارت نیست، ببخش. بعد از این‌که روزها و سال‌ها بین تو و آن اتفاق‌های شاید ناخوشایند فاصله انداختند، به خودت اجازه بده که این فاصله موجب رشد، بزرگ‌شدن و پیشرفتت شود تا در نهایت عاقل‌تر شوی.

  • سرک کشیدن و مقایسه ممنوع!

در طول زمان ممکن است توانایی‌ها و موقعیتت و در نتیجه‌ی آن‌ها تعریف تو از خودت تغییر کند. به‌جای تمرکز‌کردن بر این تغییرات و مقایسه‌ی خودت با دیگران، روی آن‌چه که امروز هستی و راه‌های بهتر شدن تمرکز کن. مقایسه به حسادت و در نهایت خشم منتهی می‌شود و آدمی که خشمگین و عصبانی است، نمی‌تواند ترانه‌ی «خودت باش» را حفظ کند؛ چون بیش از اندازه مشغول و سرگرم دیگران و زندگی‌شان است.

  • با خودِ متناقضت کنار بیا

اگر در راه شناخت خودت، متوجه تناقض‌هایی در وجودت شدی، شوکه و متعجب نشو! طبیعی است که بخش‌های متفاوت وجود ما از منابع و سرچشمه‌های گوناگون تغذیه شده و شکل گرفته باشد: از فرهنگ، مذهب و الگوها گرفته تا چهره‌های انرژی‌بخش، سیستم آموزشی و... همه‌ی این‌ها بخش‌های پویایی از وجود تو هستند. این مهم است که با همه‌ی این درگیری‌ها و تناقض‌ها بتوانی به زندگی موفقت ادامه بدهی تا آن‌چه را که بیش‌تر از همه برایت اهمیت دارد، بشناسی



  ترجمه‌ی عباس تربن