| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
"قلب من هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم. می دانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه، از تو حفاظت می کند. قلب من، به تو ایمان دارم، طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت می کنم. همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی.
قلب من، به تو ایمان دارم. ایمان دارم که تو عشقت را با هر آنکس که نیازمند یا سزاوارش باشد سهیم
می شوی، که راه من راه توست و همراه با هم به سوی روح القدس می رویم.
از تو می خواهم به من اعتماد کنی. بدان که دوستت دارم و می کوشم تمامی آزادی موردنیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ات ، در اختیارت بگذارم. بی آن که هرگز از حضور من در گرداگردت احساس ناآسودگی کنی هر کاری می کنم.
مکتوب پائولو کوئلیو
*********************************************************
آخر کسی در این رود که در این رکوع و سجود چه فایده است، چرا کنم؟......
تمامی راه های دنیا به قلب دلاور می انجامد و او بی آن که تردید کند در رودخانه شوقی که زندگی اش را درمی نوردد غوطه ور می شود. دلاور می داند در گزینش آنچه دوست می دارد آزاد است. تصمیماتش متهورانه و بدون توجه به منافع شخصی گرفته می شوند و اغلب با گونه ای جنون. او پذیرای شوق و شور خود است و از آن سخت خشنود. او به لزوم هیجان های ناشی از پیروزی پی برده است. او می داند آنها بخشی از زندگی هستند و هر آن کس را که در این مسیر گام نهد به شور می آورند. البته او هرگز از پیوند های محکمی که به مرور زمان شکل گرفته اند غافل نمی شود. یک دلاور وجه تمایز هر آنچه گذراست با آنچه همیشه ماندگار را می داند.
پائولو کوئلیو
درون مان خالی است ، کسی نیست. تنها انتظاری بی برگ و بی شکل. انتظاری برای هیچ. و این حالت در ماست مثل هوایی که با هوا مخلوط شده است. به هیچ چیز شباهت ندارد. اگر داشت هم شاید مثل یک لحظه احساس خستگی یا کسالت بود. این انتظار همیشه وجود نداشته است. ما هیچ وقت چنین هیچ چیز و هیچ کس نبوده ایم. در کودکی همه چیز بودیم و خداوند تنها قسمت کوچکی از تمام دارایی ما بود. چیزی مثل یک شاخه کوچک گیاه در یک علفزار. در اواخر کودکی بود که انتظار آغاز شد.پس از مرگمان بود که شروع کردیم به انتظار کشیدن. لباس کوچک جشن ، کریستین بوبن
یک روز وقتی
از زیر سایه های ملایم خوشبختی
پرسه زنان
به خانه برمیگشتیم
از زیر سایه های مرتب مصنوعی
مردان ارشیتکت را دیدم
در صف کراوات
چرت میزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتی که عزم تو ماندن باشد
حتی روز
پنجره ها به سمت تاریکی
باز میشوند
اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی
برای رفتن
همیشه فرصت هست
این دریچه را باز کن
چه همهمه ای می اید
گویا
مرغ و متکا توزیع میکنند
اینها که در صف ایستاده اند
به خوردن و خوابیدن معتادند
وقتی بهانه ای
برای بودن نداشته باشی
در صف ایستادن
خود بهانه میشود
و برای زدودن خستگی بعداز صف
ورق زدن
یک کلکسیون تمبر
چقدر به نظرت جالب میاید
امروز
در روزنامه خواندم
ته سیگارهای چرچیل را
به قیمت گزافی فروخته اند
اه خدایا
ادم برای سقوط
چه شتابی دارد
دیروز در باغ وحش
شمپانزه ای دیدم
که به نظریه داروین
فکر میکرد
چگونه میتوان
با این همه تفاوت
بی تفاوت ماند؟
پشت این حصار
چه سیاهی عظیمی خوابیده است
به دلم گفتم:برگرد برای رفتن فکری بکنیم
زنده یاد سلمان هراتی
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد. خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
عرفان نظر آهاری