آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

از گلستان ادب

قطعاتی از نامه ای به قلبم

 

"قلب من هرگز تو را محکوم و نقد نمی کنم و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم. می دانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه، از تو حفاظت می کند. قلب من، به تو ایمان دارم، طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت می کنم. همواره دعا می کنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی.

قلب من، به تو ایمان دارم. ایمان دارم که تو عشقت را با هر آنکس که نیازمند یا سزاوارش باشد سهیم

 می شوی، که راه من راه توست و همراه با هم به سوی روح القدس می رویم.

از تو می خواهم به من اعتماد کنی. بدان که دوستت دارم و می کوشم تمامی آزادی موردنیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ات ، در اختیارت بگذارم. بی آن که هرگز از حضور من در گرداگردت احساس ناآسودگی کنی هر کاری می کنم.

                                                                            مکتوب پائولو کوئلیو

*********************************************************

کم از زمین نیستی. زمین را به حرکات و گردانیدن به بیل،‌ دیگرگون می‌گردانند و نبات می‌دهد. و چون ترک کنند، سخت می‌شود. پس چون در خود طلب دیدی، می‌آی و می‌رو و مگو که «در این رفتن چه فایده؟» تو می‌رو، فایده خود ظاهر گردد. رفتن مردی سوی دکان فایده‌اش جز عرض حاجت نیست: حق تعالا روزی می‌دهد که اگر به خانه بنشینید،‌ آن دعوی استغناست، روزی فرو نیاید. عجب آن بچگک که می‌گرید،‌ مادر او را شیر می‌دهد،‌ اگر اندیشه کند که در این گریه‌ی من چه فایده است و چه موجب شیر دادن است،‌ از شیر بماند. حالا می‌بینیم که به آن سبب،‌ شیر به آن می‌رسد.

آخر کسی در این رود که در این رکوع و سجود چه فایده است، چرا کنم؟......

 

 مقالات مولانا محبت در ترازو نگنجد

 

 تمامی راه های دنیا به قلب دلاور می انجامد و او بی آن که تردید کند در رودخانه شوقی که زندگی اش را درمی نوردد غوطه ور می شود. دلاور می داند در گزینش آنچه دوست می دارد آزاد است. تصمیماتش متهورانه و بدون توجه به منافع شخصی گرفته می شوند و اغلب با گونه ای جنون. او پذیرای شوق و شور خود است و از آن سخت خشنود. او به لزوم هیجان های ناشی از پیروزی پی برده است. او می داند آنها بخشی از زندگی هستند و هر آن کس را که در این مسیر گام نهد به شور می آورند. البته او هرگز از پیوند های محکمی که به مرور زمان شکل گرفته اند غافل نمی شود. یک دلاور وجه تمایز هر آنچه گذراست با آنچه همیشه ماندگار را می داند.

                پائولو کوئلیو

درون مان خالی است ، کسی نیست. تنها انتظاری بی برگ و بی شکل. انتظاری برای هیچ. و این حالت در ماست مثل هوایی که با هوا مخلوط شده است. به هیچ چیز شباهت ندارد. اگر داشت هم شاید مثل یک لحظه احساس خستگی یا کسالت بود. این انتظار همیشه وجود نداشته است. ما هیچ وقت چنین هیچ چیز و هیچ کس نبوده ایم. در کودکی همه چیز بودیم و خداوند تنها قسمت کوچکی از تمام دارایی ما بود. چیزی مثل یک شاخه کوچک گیاه در یک علفزار. در اواخر کودکی بود که انتظار آغاز شد.پس از مرگمان بود که شروع کردیم به انتظار کشیدن.                                                                                                              لباس کوچک جشن ، کریستین بوبن 

 

مناجاتهای شهید چمران



" دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن جز عشق چیزی نیست. در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده، وسایل و ابزار کار فراوان است، عالیترین نمونه های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه های خلقت مشغول کرده اند. هر کسی به شأن خود به چیزی می پردازد، ولی کسانی یافت می شوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند. این نمونه های زیبای خلقت را دوست دارند و می پرستند.

بیندیشیم !


«اگر احساسی پلید در قلبم رخنه کند، چه باک! کجاست کاخی که فتنه در آن لانه نکرده باشد؟»

«ترسو پیش از مرگ بارها می‌میرد، شجاعان طعم مرگ را فقط یکبار می‌چشند.»
«جرقه‌ای که در آغاز نادیده گرفته شود، چه سهل به خرمنی از آتش مبدل گردد که رودخانه‌ها را یارای مقابله با آن نباشد.»

«آن کس که جرأت انجام کارهای شایسته دارد، انسان است.»
«از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی محال، خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است.»
«اندیشه‌ها، رؤیاها، آه‌ها، آرزوها و اشک‌ها از ملازمان جدایی‌ناپذیر عشق می‌باشند.»
«ای فتنه و فساد، تو چه زود در اندیشه مردان نومید رخنه می‌کنی.»
«به دست آور آنچه را که نمی‌توانی فراموشش کنی و فراموش کن آنچه را که نمی‌توانی بدست آوری.»
«تردیدهای ما خائنینی هستند که با نصایح خود، ما را از حمله به دشمن باز می‌دارند، درحالی که تصمیمی راسخ و حمله‌ای به موقع می‌تواند فتح و پیروزی را نصیب ما سازد.»
«خانم‌ها هیچ چیز نمی‌خواهند جز یک شوهر خوب، و همین‌که گیرشان آمد، همه چیز می‌خواهند.»
«در سرتاسر اعمال بشر، جزر و مدی موجود است که اگر آدمی در مجرای آن واقع شود، به ساحل سعادت می‌رسد وگرنه سراسر عمر وی در گودال‌های بدبختی و فلاکت سپری خواهد شد.»
«در سینه خود شراره‌ای آسمانی دارم که نامش وجدان است.»
«دیدن و حس کردن، وجودداشتن است، زندگی در اندیشه‌است.»
«من از خوشبختی‌های این جهان بهره‌مند گردیده‌ام زیرا در زندگی عاشق شده‌ام.»
«وقتی ناراحتی بزرگی پیش آید، رنج و غم‌های دیرین از یاد می‌رود.»
«هر اندازه گناهی بزرگ کهنه شود و به حال اختفا باقی بماند سرانجام هنگام مرگ یا بروز خطر، چون فرصت کشف آن فرارسد، به صورت موحشی زهر خود را برجان آدمی می‌ریزد.»
«هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور می‌شوی هر چه را که بدست می‌آوردی دوست داشته باشی.»
«هیچ چیز ، بد یا خوب نیست، فقط نیروی اندیشه بدی و خوبی و سعادت و شقاوت را می‌آفریند.»
«یقینا رفتار حکیمانه یا وضع جاهلانه همچون بیماری از شخصی به شخص دیگر سرایت می‌کند، پس لازم است که انسان‌ها مواظب انتخاب معاشران خود باشند.»
«اگر تمام شب را بخاطر از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره‌ها را از دست خواهی داد.»
«داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است»
«شکوه دنیوی همچون دایره ای است بر سطح آب که لحظه به لحظه به بزرگی آن افزوده میشود سپس در نهایت بزرگی هیچ می شود . »

ویلیام شکسپیر، شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی، (۱۵۶۴ - ۱۶۱۶ میلادی)

برای رفتن فکری بکنیم

یک روز وقتی
از زیر سایه های ملایم خوشبختی
پرسه زنان
به خانه برمیگشتیم
از زیر سایه های مرتب مصنوعی
مردان ارشیتکت را دیدم
در صف کراوات
چرت میزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتی که عزم تو ماندن باشد
حتی روز
پنجره ها به سمت تاریکی
باز میشوند
اگر بتوانی موقع رسیدن را درک کنی
برای رفتن
همیشه فرصت هست
این دریچه را باز کن
چه همهمه ای می اید
گویا
مرغ و متکا توزیع میکنند
اینها که در صف ایستاده اند
به خوردن و خوابیدن معتادند
وقتی بهانه ای
برای بودن نداشته باشی
در صف ایستادن
خود بهانه میشود
و برای زدودن خستگی بعداز صف
ورق زدن
یک کلکسیون تمبر
چقدر به نظرت جالب میاید
امروز
در روزنامه خواندم
ته سیگارهای چرچیل را
به قیمت گزافی فروخته اند
اه خدایا
ادم برای سقوط
چه شتابی دارد
دیروز در باغ وحش
شمپانزه ای دیدم
که به نظریه داروین
فکر میکرد
چگونه میتوان
با این همه تفاوت
بی تفاوت ماند؟
پشت این حصار
چه سیاهی عظیمی خوابیده است
به دلم گفتم:برگرد برای رفتن فکری بکنیم

زنده یاد سلمان هراتی

« یکی مثل من و تو »


خیلی ها مث من و تو شاید یه قدم، شاید یه سقف، شاید یه دنیا اونورتر،
امشب نون تو آب زدن و خوردن. تو، صدای خرد شدن نون و زیر دندوناشون شنیدی؟ یا سرت تو لاک روزمرگی و دو دو تا چار تای زندگیت بود؟

دیدی امروز یه پسر بچه شایدم یه دخترک پابرهنه، با هر آدامسی که
می فروخت چطور تو چشای قرمز چراغ راهنما زل می زد و التماسش می کرد که دیگه سبز نشه؟

دیدی امشب یکی که اسمشو گذاشتن پدر چطور همه نداشته هاشو بغض کرد
و غرورشو جلو بچه هاش نشکست؟

دیدی اون مادر ماتم زده با چه امیدی همه ی قرصای رنگارنگشو رو صفحه ی نقاشی دخترش کشید تا مبادا همکلاسیهاش مداد رنگیاشونو به رخ حوض رنگ و رو رفته ی دخترش بکشن ؟

نه ندیدی! تو هم چشاتو مث من بستی و نخواستی ببینی. تو هم خودتو زده بودی به فراموشی. یه چیزی به اسم انسانیت رو دوش هممون از همون لحظه‌ای که دورو برمونو دیدیم و دم نزدیم داره سنگینی می‌کنه!!!

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت.
شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد. خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.

001516.jpg

***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
عرفان نظر آهاری