دانشمندان سالها است که در جستجوی یافتن شیوه اینگونه تاثیرات درمانی و پیدا کردن راه های علمی و عملی برای استفاده از این روش درمانی هستند. بررسی های آماری نشان می دهند که جامعه غربی به صورت فزاینده ای علاقمند به استفاده به طب غیر معمول شده است. همین آمار نشان می دهند کسانیکه از طب غیر معمول استفاده می کنند، استفاده از طب معمول امروزی را کنار نگذاشته اند و در مورد هر بیماری از یک یا هر دو وسیله استفاده می نمایند. همچنین طبق همین آمار استفاده کنندگان از طب غیر معمول در غرب، جزء طبقات تحصیلکرده و از نظر مالی مرفه تر اجتماع می باشند و از نظر شیوه زندگی کسانی هستند که عادات مضره کمتری دارند. شاید همین استقبال مردم از طب غیر معمول در غرب باعث شده است که جامعه پزشکی در سال های اخیر به تحقیق در این موارد بپردازد.
دکتر جفری لوین که در دانشکده پزشکی ویرجینیای شرقی در نورفولک متخصص بیماری های سالمندان و بیماری های عفونی است می گوید: "عده فزاینده ای از مردم مایلند ارتباط بین مذهب و درمان را بدانند. به همین خاطراین نوع تحقیقات دیگر باعث پائین آمدن وجهه حرفه ای پزشکان نمی شود." در واقع به صورت فزاینده ای دانشکده های پزشکی در اروپا و آمریکا در حال گذاشتن دوره هائی در مورد درمان های غیر معمول پزشکی هستند.
دکتر والاس سیمپسون از دانشگاه ستنفورد که اخیراً همه دانشکده های پزشکی ایالات متحده آمریکا را بررسی نموده است می گوید: "اکثر این دانشکده ها، یعنی بیش از 90 درصد آنان، اینگونه مطالب را با دید مثبت مطرح می کنند." این تغییر طرز تفکر پزشکان در غرب، انعکاس درخواست بیشتر خود بیماران جهت اقدامات بهداشتی و درمانی با تکیه بر جنبه های روحانی است.
دکتر هربرت بنسون از دانشکده پزشکی هاروارد می گوید: "چیزی بین 60تا 90 درصد مراجعه بیماران به پزشکان مربوط به بیماری های روان-تنی و زائیده استرس است. درمان های معموله طب و جراحی به خوبی قادر به درمان اینگونه بیماری ها نیست." فن آوری مدرن پزشکی در مورد اینگونه بیماری ها حتی اثرات منفی می تواند داشته باشد. انواع آزمایشات و سکن های جدید باعث شده است که با قطع ارتباط انسانی پزشک با بیمار، احساس طرد شدن و بیگانگی در بیماران ایجاد شود. بنابراین بسیاری از اینگونه بیماران در غرب به درمان های غیر معمول پزشکی روی آورده اند. در ایالات متحده آمریکا تخمین زده می شود که سالانه حدود سی میلیارد دلار در این راه هزینه می شود. میلیون ها دلار نیز صرف خرید کتاب های پرفروش از پزشکان عصر جدید همچون دیپک چوپرا و اندرو ویل و لاری دوسی می شود، که تلفیقی از پزشکی متداول غرب و روحانیت شرق را ارائه می دهند.
هفنه نامه تایمز در سرمقاله مورخ 24 ژوئن 1996 با عنوان "ایمان و درمان"ضمن تشریح علاقمند شدن جامعه پزشکی و غیر پزشکی آمریکا به درمان های طب غیر معمول، تعدادی از تحقیقات جدید پزشکان را در این مورد به صورت خلاصه ذکر نموده است:
دکتر الیزابت تارگ متخصص روانپزشکی و رئیس بخش تحقیقات روانی-اجتماعی سرطان شناسی مرکز پزشکی کالیفرنیاپاسیفیک در سن فرنسیسکو، تحقیقی را در مورد تاثیر دعا روی بیماران مبتلا به ایدز انجام داده است. در این تحقیق تعداد بیست بیمار مبتلا به ایدز به صورت اتفاقی انتخاب شده اند. برای نیمی از این بیماران توسط درمانگران دعا انجام شد و نیمه دیگر گروه شاهد را تشکیل دادند. هیچیک از بیماران اطلاع نداشتند که در کدام گروه قرار گرفته اند. نتایج به دست آمده به اندازه کافی امیدوارکننده بوده است که تحقیقی با مقیاس بزرگتر روی یکصد بیمار مبتلا به ایدز را بتوان انجام داد.
یک تحقیق در مرکز پزشکی دارتموث هیچکاک نشان داده است که در 232 بیمار جراحی قلب باز، یکی از مهمترین شاخص های زنده ماندن وجود اعتقادات مذهبی شخص بوده است. کسانی که اعتقادات مذهبی نداشتند سه برابر بیشتراز معتقدان مرگ ومیر نشان دادند.
یک تحقیق سی ساله در مورد فشارخون اشخاص نشان داده است کسانیکه مرتب به کلیسا می روند به طور متوسط پنج میلیمترجیوه فشارخون کمتر از سایرین دارند (با حذف آماری مواردی مثل اعتیاد به مواد مختلف و عوامل شبیه به آن که در شیوه زندگی دو گروه متفاوت است).
تحقیقات دیگر نشان داده اند که احتمال مرگ ومیر به علت بیماری شرائین کرونر (مانند سکته قلبی) در کسانیکه مرتب به کلیسا می روند نصف افراد دیگر است. دراینجا نیز عواملی مانند اعتیادات مختلف و عوامل اقتصادی-اجتماعی، در نتیجه گیری نهائی مورد محاسبه قرار نگرفته اند و سعی شده است که هیچگونه اثری نداشته باشند.
یک بررسی موسسه ملی تحقیقات روی پیری در سال 1996 روی چهارهزار افراد سالمند در کارولینای شمالی نشان داده است کسانیکه مرتب در مراسم کلیسا شرکت می کنند در مقایسه با افرادی که اعتقادات مذهبی ندارند و یا مراسم مذهبی را در خانه خود به جا می آورند ، کمتر دچار افسردگی می شوند و از نظر جسمی نیز سالم تر هستند.
در بررسی دیگری روی تعداد سی زن که دچار شکستگی استخوان ران شده اند ، آنهائی که اعتقادات مذهبی داشتند زودتر از سایرین بهبودی یافتند.
تحقیقات متعدد نشان داده اند اشخاصی که اعتقادات مذهبی دارند کمتر از سایرین دچار بیماری های ناشی از افسردگی و اضطراب می شوند. میزان خودکشی در افرادی که اعتقادات مذهبی ندارند چهار برابر مذهبیون است.
برای توجیه این یافته ها توضیحات مختلفی ارائه شده است. مثلاً این حقیقت که مذهبیون بیش از سایرین خود را ملزم به رعایت دستورات دینی در مورد عدم استفاده از مواد اعتیادآور می دانند و در موارد مختلف زیاده روی نمی کنند. ولی در این تحقیقات با استفاده از شیوه های آماری سعی بسیار شده است تا اینگونه عوامل در نتیجه گیری تاثیر نگذارند. گذشته از این دکتر لارسن می گوید که در تحقیقات او تاثیر اعتقادات مذهبی کاملاً واضح و به دور از چنین عواملی بوده است. مثلاً افراد سیگاری بدون اعتقادات مذهبی هفت برابر بیش از اشخاصی که هم سیگاری و هم مذهبی هستند دچار بیماری فشار خون می شوند. ارتباطات اجتماعی نیز می تواند عامل موثر دیگری در سلامت افرادی که مرتب به کلیسا می روند باشد. نشان داده شده است که حتی داشتن یک حیوان خانگی در منزل (درمقایسه با تنهائی کامل) در سلامت شخص تاثیر دارد. در تحقیق فوق الذکر در دارتموث این عامل مورد ملاحظه قرار گرفته است. این تحقیق نشان می دهد که داشتن اعتقادات مذهبی به صورت مجزا، و داشتن ارتباطات اجتماعی به صورت مجزا، هریک عامل موثری در زنده ماندن اشخاص بوده اند و تاثیر مضاعف هردوی این عوامل احتمال زنده ماندن را بسیار بیشتر کرده است (چهارده برابر در مقایسه با گروه مخالف ، یعنی افراد منزوی و بدون اعتقادات مذهبی).
آیا امکان دارد که داشتن اعتقادات مذهبی به نوعی روی فیزیولژی و سلامت افراد موثر باشد؟ دکتر هربرت بنسون از دانشگاه هاروارد احتمالاً یکی از بانفوذترین طرفداران این نظریه است. او در سال 1975 با انتشار کتاب پرفروش "ره آورد آرامش" مشهور شد. او در این کتاب نشان داد که بیماران مبتلا به بیماری های روان تنی، با استفاده از برخی روش های مراقبه می توانند بر بیماری خود فائق شوند. عمل تمرکز ذهنی بر روی یک تصویر یا یک صوت، تغییرات فیزیولژیک در بدن ایجاد می کند که مخالف تاثیر واکنش حمله یا فرار در مغز است. به وسیله مراقبه ضربان قلب و تعداد تنفس و تواتر امواج مغزی کاهش می یابند. عضلات آرام می شوند و تاثیر اپینفرین و سایر هورمون های وابسته به سترس کاهش پیدا می کند. آزمایشات نشان داده اند که با تمرین منظم تکنیک آرامش، در75 درصد موارد بی خوابی از بین می رود، 35 درصد زنان نازا باردار می شوند و در 35 درصد موارد کسانیکه دچار دردهای مزمن هستند احتیاج کمتری به داروهای مسکن خواهند داشت.
در آخرین کتاب خود به نام "درمان بی زمان"، دکتر بنسون از جنبه های صرفاً علمی مراقبه فراتر می رود و وارد حیطه روحانیت می شود. او با جرأت می گوید که انسان در اصل برای اعتقادات مذهبی برنامه ریزی شده است. دکتر بنسون در یک بررسی پنج ساله روی بیمارانی که برای درمان بیماری های مزمن خود به مراقبه پرداخته بودند نتیجه گرفت آنانی که در هنگام مراقبه حضور نیروی برتری را در نزدیک خود احساس می نمایند بهبود بیشتر و سریعتری را نشان می دهند. او می نویسد: "اعتقاد به ذات الهی در خون ما است. انسان با عقل متکامل خویش متوجه میرا بودن خود شده است و چاره این درد، اتصال به ذات الهی است."
به عقیده دکتربنسون دعا نیز از همان طریق بیوشیمیائی مراقبه موثر واقع می شود. به عبارت دیگر دعا باعث کاهش اپینفرین و سایر هورمون های واسط سترس می گردد و در نتیجه منجر به کاهش فشار خون و تنفس و آرامش عضلات و فوائد دیگر می شود.
بررسی های جدید نشان داده اند که هورمون های سترس همچنین تاثیر مستقیم روی واکنش ایمنی بدن در مقابل عوامل بیماری زا دارند. دکتر دیویدفلتون رئیس بخش نوروبیولژی دانشگاه روچستر می گوید: "هرآنچه که ارتباط با مراقبه و یا کنترل ذهن داشته باشد، بالقوه باعث تغییر در هورمون های سترس و تاثیر روی دستگاه ایمنی بدن می شود." بسیاری از محققین معتقدند که همین راه های عصبی و هورمونی مکانیزم تاثیر پلاسبو را تشکیل می دهند. پلاسبو ماده بی اثری مانند قند یا آب و امثال آن است که به بیماران داده می شود (در حالیکه بیمار از ماهیت واقعی آن اطلاع ندارد) و به او گفته می شود که این ماده درمانِ درد او است. ولی این اعتقاد به خوب شدن باعث بهبودی بیمار می گردد، در حالیکه در واقع داروئی دریافت نکرده است. در یک تحقیق کلاسیک در سال 1950 به بانوان بارداری که دچار استفراغ های دوران حاملگی بودند، شربت ایپکا به عنوان یک داروی جدید و قوی ضد استفراغ داده شد، در حالیکه در واقع این شربت نه تنها ضد استفراغ نیست بلکه خود یک داروی قوی استفراغ آور است. با کمال تعجب استفراغ این بانوان قطع گردید! دکتر بنسون در کتاب "درمان بی زمان" مینویسد:" بیشتر تاریخ طب، تاریخ پلاسبو است. این اعتقاد به درمان طبی است که خود باعث درمان 60 درصد تا 90 درصد بیماری های معمول می گردد. ولی اگر شما اعتقاد داشته باشید، اعتقاد به یک نیروی مطلقه و اشتباه ناپذیر قدرت بهبود بیشتری برای شما خواهد داشت. چنین اعتقادی فوق العاده موثرتر است."
عده ای از دانشمندان کوشیده اند امکان تأثیر دعا از طریق عوامل ماوراءالطبیعه را بررسی کنند. یکی از مهمترین این بررسی ها مربوط به دکتر راندولف بیرد متخصص بیماری های قلب در بیمارستان عمومی سن فرنسیسکو است که در سال 1998 انجام شده است. دکتر بیرد تعداد 393 بیمار بستری در بخش مراقبت های ویژه قلبی را انتخاب نمود، که برای نیمی از آنان دعا انجام شد و نیم دیگر به عنوان گروه شاهد در نظر گرفته شدند. برای اینکه از اثر پلاسبو استفاده نشود هیچیک از این بیماران از این تحقیق اطلاعی نداشتند. قابل توجه است که گروه شاهد پنج برابر بیشتر به آنتی بیوتیک احتیاج پیدا کردند و سه برابر بیشتر دچار عوارض گوناگون شدند.
فیزیکدان بزرگ زمان ما جان ویلر ، دوران ما را دوران سوم علوم مینامد. در دوران اول علوم، راه های هندسی حرکت توسط گالیله و کپلر و دانشمندان نظیر آنان نشان داده شدند، بدون آنکه توضیحی در مورد قوانین حرکت داده شود. در دوران دوم علوم، قوانین حرکت توسط دانشمندانی چون نیوتون و اینشتین و ماکسول توضیح داده شدند. در دوران سوم علوم ما در جستجوی توضیح برای خود قوانین هستیم. در این دوران "ذهن" نقش اول را به عهده دارد. در این دوران تفکر مثبت و مراقبه و خوددرمانی و افزایش طول عمر در قلمرو علم قرار می گیرد.
در سال های اخیر در کتب مربوط به انرژی درمانی اغلب اشاراتی به فیزیک کوآنتوم مشاهده می کنیم و واژه هائی مانند "شفای کوآنتومی" مورد استفاده مؤلفان قرار می گیرد. ممکن است این سؤال برای خواننده پیش بیاید که چه رابطه ای بین فیزیک کوآنتوم و انرژی درمانی می تواند وجود داشته باشد. واژه کوآنتوم توسط ماکس پلانک دانشمند آلمانی در سال 1900 مورد استفاده قرار گرفت. او پیشنهاد کرد که پخش انرژی الکترومانیتیک به صورت پیوسته انجام نمی شود، بلکه انرژی به صورت دسته هائی، که او آن را کوانتوم(Quantum) نامید (و جمع آن کوآنتا (Quanta) نامیده می شود) پخش می گردد. در سال 1926 ورنر هایزنبرگ دانشمند دیگر آلمانی اصل عدم قطعیت را در مورد ذرات زیراتمی پیشنهاد نمود. مطابق این اصل برای اندازه گیری سرعت یک ذره که موقعیت آن معلوم است، هرچه طول موج نوری که به آن تابیده می شود (انرژی یک کوآنتوم بیشتر باشد)، سرعت آن ذره مورد مطالعه بیشتر تحت تأثیر قرار خواهد گرفت و بنابراین اندازه گیری سرعت با دقت کمتری انجام خواهد شد. بالعکس اگر سرعت ذره ای معلوم باشد، موقعیت آن را با قطعیت نمی توان معلوم نمود. یعنی مشاهده حوادث توسط ما، روی نحوه پیشرفت آن حوادث اثر می گذارد. اصل عدم قطعیت تأثیر زیادی روی نگرش دانشمندان گذاشت و هنوز هم در مورد آن عقاید متفاوت وجود دارد. مکانیک کوآنتوم توسط هایزنبرگ و شرودینگر و پل دیراک پایه گذاری شد که بر اساس اصل عدم قطعیت پایه گذاری شده است. بر اساس آن ذرات زیراتمی موقعیت و سرعت مشخص و مجزای قابل بررسی ندارند، بلکه یک حالت کوآنتومی دارند که مجموعه ای از سرعت و موقعیت آنان است. طبق این نظریه همه ذرات زیراتمی می توانند هم ذره و هم موج محسوب شوند (مانند نور). بنابراین ذرات زیراتمی مانند نور می توانند با هم تداخل کنند.
تاثیر دعا و نماز از زبان دانشمندان
1. «ویلیام جیمز» روان شناس بزرگ امریکایی می گوید: «دعا و نماز و به عبارت دیگر, اتصال با روح عالم خلقت و جان جانان, کاری اثر بخش و دارای نتیجه است. ثمره آن عبارت است از ایجاد یک جریان قدرت و نیرویی که به طور محسوس دارای آثار مادی و معنوی است.»
2. دکتر «وین دایر»: «من در حال نماز به شیوه ای باور نکردنی از نور الهی برخودار می شوم و احساس می کنم همه وجود من, روح است هر چند هنوز از داشتن جسم آگاه هستم و هنگامی که از این احساس روحانی و سیر و سیاحت در عالم روح به جسم خود باز می گردم, احساس قدرت می کنم گویی جسم من آگنده از مقدار زیادی انرژی شده است.»
3. «کارل یونگ» روان شناس بزرگ معاصر: «واقعه نماز و دعای جمعی, بهره گیری از حیات فائق و متعالی است که برتر از همه مرزها و حدود زمانی و مکانی است و لحظه ای جاوید و ابدی در زمان است.»
4. «روژه گارودی» فیلسوف و دانشمند مشهور فرانسوی: «در نماز انسان به خود باز می گردد و همه هستی را در وجود خویش احساس می کند و چنین است که انسان با ایمان به ستایش وادار می شود.»
5. دکتر «فرانک لاباخ» دانشمند مشهور اروپایی از قول دانشمند دیگری چنین می گوید: «ای خداوند! ساعت کوتاهی که در حضور تو صرف می شود چه تغییر عظیمی به وجود می آورد چه بارهای سنگینی بر اثر آن از سینه ها برداشته می شود و چه زمین های خشکی که بر اثر رگبارهای دعا شاداب می گردد ... .»
6. «مهاتما گاندی» رهبر بزرگ هند چه زیبا می گوید: «دعا و نماز, زندگی مرا نجات داده است, من بدون آن مدت ها پیش دیوانه شده بودم. من در تجارب زندگی عمومی و خصوصی خود تلخ کامی های بسیار سختی داشته ام که مرا دستخوش ناامیدی می ساخت اگر توانسته ام بر این ناامیدی ها چیره شوم به خاطر دعا و نمازهایم بوده است. دعا و نماز را مانند حقیقت, بخشی از ندگی خود به شمار نمی آورم بلکه تنها به خاطر نیاز و احتیاج شدید روحی آنا را به کار می بسته ام, زیرا اغلب خود را در حال و وضعی می یافتم که احتمالا بدون نماز و دعا نمی توانستم شادمان باشم. هر چه زمان می گذشت اعتقاد من به خدا افزایش می یافت و نیاز من به دعا ونماز بیشتر می شد و صورتی مقاومت ناپذیر به خود می گرفت. بدون آن زندگی سرد و تهی بود. به همان اندازه که غذا برای بدن لازم استع دعا و نماز برای روح ضرورت دارد. در واقع آن قدر که دعا و نماز برای روح لازم است, غذا برای بدن ضرورت ندارد زیرا اغلب لازم است به خاطر سلامت بیشتر خودمان گرسنگی بدهیم و از غذاخوردن خودداری کنیم, اما در مورد دعا و نماز چنین اجتنابی نمی توان وجود اشته باشد.
گاندی در جای دیگر می گوید: «من کوچکترین شکی ندارم که نماز و دعا, وسیله غیر قابل انکاری برای پاک کردن قلب از امیال نفسانی است ولی باید با منتهای تواضع آمیخته گردد.»
7. دکتر «الکسیس کارل» فیزیولوژیست معروف فرانوسی می گوید: «حالت دعا و مناجات, اثراتی در اعضای بدن ما به جا می گذارد که در نوع خود بی سابقه است این اثر در روزهای اول آن قدرها جالب توجه نیست اما کم کم وقتی عادی شد, هیچ لذتی نمی تواند با آن برابری کند.»
و در جای دیگر می گوید: «نیایش, پرواز روح است به سوی خدا یا حالت پرستش عاشقانه ای است نسبت به آن مبدأیی که معجزه حیات از او سرزده است و بالاخره نیایش, نمودار کوشش انسان است برای ارتباط با آن وجود نامرئی, آفریدگار هستی, عقل کل, قدرت نامحدود و خیر مطلق.»
قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است. کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم ، واژه ه کشف کند و از واژه های بی معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.
گشودن رمزها ، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد.
کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
اما چرا همیشه کسانی هستند، دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی. کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.
او سهامدار موزه آتش است. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.
***
پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آنکه دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب، برویی و بزدایی و بکاوی.شاید روزی معنای این حروف را بفهمی، حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و در کاو و در کشف این لوح می برد.
*
زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.
عرفان نظر آهاری
ای علی! هیچ فقری سخت تر از نادانی نیست، و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست، و هیچ تنهایی هراس انگیزتر از خودپسندی نیست، و هیچ عقلی مثل تدبیر و چاره اندیشی نیست، و هیچ پارسایی مثل خودداری از آنچه خدای متعال حرام فرموده نیست، و هیچ شرافتی مثل اخلاق خوب نیست، و هیچ عبادتی مثل اندیشیدن نیست .
ای علی! مؤمن کسی است که مسلمانان او را بر جان و مال خود امین شمارند و مسلمان کسی است که مسلمین از دست و زبان او به سلامت باشند، و مهاجر کسی است که از گناهان هجرت و دوری نماید.
ای علی! هیچکس از پیشینیان و آیندگان نیست، جز آنکه روز قیامت آرزو می کند کاش از مال دنیا جز به قدر گذران به او داده نمی شد .
اسلام برهنه است و لباس آن شرم و حیا است، و زینت آن وفا، و جوانمردی آن عمل صالح، و ستون آن پارسایی است؛ و هر چیزی اساس و پایه ای دارد و اساس و پایه اسلام دوستداری ما اهل بیت است.
ای علی! شگفت انگیزترین مردم از نظر ایمان و عظیم ترین آنان از نظر یقین گروهی هستند که در آخر الزمان می باشند که پیامبر را ندیده اند و حجت و امامشان از آنان پنهان و غایب است و تنها به سیاهی روی سپیدی (نوشته کتابها) ایمان آورده اند.
ای علی ! برترین جهاد آن است که انسان صبح که برمی خیزد درصدد ظلم و ستم به کسی نباشد.
ای علی ! برترین جهاد آن است که انسان صبح که برمی خیزد درصدد ظلم و ستم به کسی نباشد.
ای علی ! کسی که نه از دینش سودی می برد و از دنیایش در همنشینی با او خیری برای تو نیست، و آنکه حقی برای تو نمی شناسد تو نیز مراعات او مکن و احترامی هم ندارد.
بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.
او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
*
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.
*
مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

محمود حسابی در سال ۱۲۸۱ شمسی در تهران به دنیا آمد وی ۴ ساله بود که پدرش معزالسلطنه سفیر ایران در لبنان شد و به بیروت رفتند.یک سال بعد پدرش به ایران بازگشت و ازدواج کرد و دستور داد که همسرش گوهرشاد و بچههایش را از سفارت بیرون کنند.بعد از آن محمود ، محمد و مادرشان با فقر زندگی کردند.
محمود از مادرش نی زدن را یاد گرفت و به کمک او قرآن و دیوان حافظ را حفظ کرد و گلستان و بوستان ، شاهنامه ، مثنوی مولوی و امثالهم را نیز آموخت.
محمود تحصیلات ابتدائی خود را در سن هفت سالگی در مدرسه فرانسوی های بیروت آغاز کرد . شروع دوره دبیرستان او همزمان با آغاز جنگ جهانی اول بود و به دلیل تعطیل شدن مدرسه فرانسوی زبان بیروت به مدت دو سال در منزل به تحصیل پرداخت . پس از آن برای ادامه تحصیل وارد کالـج امریکائی بیروت شد.
در سن ۱۷ سالگی لیسانس ادبیات عرب ، در ۱۹ سالگی لیسانس بیولوژی و بعد از آن مدرک مهندسی راه و ساختمان گرفت تا از این راه به اقتصاد خانواده کمک کند. همزمان با شغل نقشه کشی در رشتههای پزشکی ، ریاضیات و ستارهشناسی از دانشگاه آمریکایی بیروت فارغالتحصیل شد.
شرکت راهسازی کارفرمایش او را برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاد و او از دانشکدهی برق پاریس مدرک گرفت. همزمان با تحصیل در رشتهی معدن در مدرسهی عالی معدن پاریس در راهآهن برقی فرانسه مشغول به کار شد و سرانجام به رشتهی فیزیک دانشگاه سوربن فرانسه رفت.در ۲۵ سالگی دانشنامه دکترای فیزیک خود را به خاطر رسالهی حساسیت سلولهای فتوالکتریک با درجهی ممتاز گرفت ، و دو نشان از عالیترین نشانهای علمی فرانسه را دریافت کرد. وقتی که دکتر حسابی نظریهی بینهایت بودن ذرات را ارائه کرد ، دانشمندان فرانسوی از درک آن عاجز ماندند و به او گفتند به محضر اینشتاین برود. او برای شاگردی اینشتاین به همراه پنج هزار نفر دیگر در امتحانی شرکت کرد و جزء پنج نفر اول قرار گرفت. پس از مدتی او در کرسی اینشتاین شروع به تدریس کرد ، او ناگهان متوجه شد که دست در سفرهی آمریکاییها دارد ناگهان غیرت ملیاش بیدار شد و به ایران بازگشت و در ایران ۶ ماه بیکار بود تا به کمک یکی از اقوام در وزارت راه استخدام شد. او در مباحثات همواره به آیات قرآن و روایات به عنوان شواهد و دلایل محکم استناد میکرد.
استاد اعتقاد داشت که طبیعت تحت آهنگ موزون و عرفانی خود درحال نیایش است و همچنین «تئوری بینهایت بودن ذرات» را با وحدت وجود مرتبط میدانست. وی میگفت: «شاید بیست شاگرد ممتاز درس بخوانند و فارغ التحصیل شوند ولی کسی که دید و نظر جدیدی دارد، باید تقوا نیز داشته باشد؛ چنین افرادی نسبت به دیگران برتری دارند.»
ایشان حتی به هنگام انتخاب همسر، (با وجود پیشنهادهای بسیار از سوی خانوادههای سرشناس و به اصطلاح متجدد آن روز) دختری از خانوادة روحانی حائری را برگزیدند. وی فرزندان خود را از کودکی ملزم به فراگیری و انجام فرایض دینی مینمود ونیز آنان را به تلاوت آیات با لهجهی صحیح عربی و درک کامل معانی تشویق میکرد.
در زمان ادارة اولین بیمارستان خصوصی در ایران (بیمارستان گوهرشاد، سال 1312ش) با وجود جوً حاکم، کارکنان خانم ملزم به رعایت کامل حجاب بودند و این نشانی از پایبندی استاد به مبانی و اصول اعتقادی بود.
کتابخانه شخصی پروفسور حسابی شامل 27400 جلد کتاب در زمینههای گوناگون ادبی، پزشکی، ریاضی، زیست شناسی، ستاره شناسی، فلسفی، فیزیکی، مذهبی و مهندسی (الکترونیک، برق، راه و ساختمان، شیمی، مکانیک) است؛ همچنین چندین دایرهالمعارف مانند لاروس، بریتانیکا، بورداس، امریکانا و کتبی در مورد مجسمهها، نقاشیها و موزههای معروف جهان نیز در آن یافت میشود. پروفسور حسابی مشترک روزنامهها و مجلات معتبری چون نیوزویک، اشپیگل، لوپوان، ساینتیفیک امریکن، فیزیکس تودی، فیزیکس ورد، مجله مرکز علمی سزن سویس، نشریة آکادمی علوم امریکا و نشریة آکادمی علوم نیویورک و ... بود. استاد به موسیقی اصیل ایرانی علاقه بسیار داشت و میگفت:« موسیقی ایرانی یک طرز فکر است، یک فلسفه است و بیان یک آرزوست.» وی به کمک شاگردان خود در دانشکده علوم، مانند دکتر برکشلی به تعیین نتها و اندازهگیری دقیق فواصل گامهای موسیقی ایرانی پرداخت و به یاری دکتر ناجی با تغییر شکل کاسه تار این ساز قدیمی ایران ایران را اصلاح کرد تا با نتهای مختلف زیر و بم خنیدداشته باشد. استاد موسیقی کلاسیک غرب را بهخوبی میشناخت و در نواختن ویولن و پیانو مهارت داشت، تا آن جا که برندة جایزه اول مدرسه موسیقی (کنسرواتوار) پاریس، در سال 1306ش(1927م) شد. در میان موسیقیدانان غربی، بیش از همه به باخ علاقه داشت و معتقد بود:« آن قدر موسیقی باخ قشنگ است که آدم فکر میکند با خدا حرف میزند.» ایشان موسیقی بتهوون، شوبرت، شوپن، موتسارت و ویوالدی را نیز تحسین میکردند.
ورزش کوهپیمایی و راهپیمایی از ورزشهای مورد علاقة استاد بود. وی در دورة نوجوانی در رشته شنا، دیپلم نجات غریق دریافت کرد.از دیگر ورزشهای مورد علاقة استاد میتوان از فوتبال، دوچرخه سواری، دو استقامت، دشت نوردی و جز اینها نام برد.
زبانهایی که استاد به آنها اشراف داشتند چهار زبان زنده دنیا یعنی، فرانسه، انگلیسی، آلمانی و عربی تسلط داشت و در مطالعات و مکالمات این زبانها را بهکار میبرد. همچنین به زبانهای سانسکریت، لاتین، یونانی، پهلوی، اوستایی، ترکی، ایتالیایی اشراف داشت و آن را در تحقیقات علمی خود به ویژه در امر واژهگزینی زبان فارسی به کار میبرد.
استاد به آثار ، نویسندگان و شعرایی چون حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی،نظامی، باباطاهر و نیز آندره ژید، شکسپیر، شلی، فالکنر، آناتول فرانس، ولتر، هکسلی، همینگوی، راسل، بودلر، راسین، رامبو، ورلن ... علاقه داشتند .بزرگانی که استاد با آنها در تماس بودند. پروفسور اینشتین، برگمان، بلاکت، دیراک، شرودینگر، بور، تلر، بورن، فرمی، فون نویمن، گودال، ویتسکر، برتران راسل، آندره ژید، ... استاد مطهری، علامه محمد تقی جعفری، استاد ابوالقاسم حالت، استاد شیخ الملک(اورنگ)، ... وی نزدیک به پنجاه سال در جلسات روزهای جمعه پذیرای علما، فقها، شعرا، ادبا، اساتید دانشگاه و حتی مردم عادی بود و هر پانزده روز یک بار، در روزهای دوشنبه با فارغالتحصیلان دانشکده فنی دانشگاه تهران دیدار میکرد.
استاد فردی خوشرو، فروتن و با وقار بود کم سخن میگفت و بسیار میاندیشید. قناعت و صرفهجویی از خصوصیات اخلاقی وی بود و هر چه در اختیارش قرار میگرفت، آن را نعمت الهی میدانست. هیچگاه از تحصیل علم غافل نشد و در طول سیو هشت سال پایانی عمر، شبی یک ساعت به فراگیری زبان آلمانی میپرداخت. مطالعه و تحقیق بر روی مطالب گوناگون، محاسبات تئوری بینهایت بودن ذرات، گوش دادن به اخبار داخلی و رادیوهای خارجی، باغبانی، آهنگری، نجاری ونوآوریهای علمی و صنعتی (در کارگاه کوچک خانه) از سرگرمیهای او بود. به همسر و فرزندان خود عشق میورزید و به آنها احترام میگذاشت. با وجود مشغلة بسیار، همواره میکوشید از هر فرصتی برای تبادل نظر و همنشینی با آنها استفاده کند. هر دو شب دو ساعت را به آموزش مطالب گوناگون و پاسخگویی به پرسشهای درسی فرزندانشان و همچنین ساعتی را به آموزش فرزندان همسایگان اختصاص می داد.
او مجلس را وادار به تصویب طرح تاسیس دانشگاه تهران کرد(سال ۱۳۱۳) در دولت ، مصدق وزیر فرهنگ بود و همان وقت اولین مدرسهی عشایری ایران را تاسیس کرد. بعد از انقلاب خانهاش را در بانک گرو گذاشت تا در خانه ، آزمایشگاهی تاسیس کند. در حال حاضر در خانهی او (بنیاد پروفسور حسابی) بیش از ۱۰۰ محقق مشغول به کارند.
در دیار غربت :
بعد از اینکه ما در بیروت بی پناه شدیم زندگی سختی را پشت سرگذاشتیم بایدکجا می رفتیم آن هم در کشور قریب که هیچ کس را نمی شناختیم . تمام اثاثیه ما را پشت دیوار سفارت ریخته بودند و من و برادرم و مادرم کنار اثاثیه نشسته بودیم و باید واقعیت را قبول می کردیم . از ته دل به خدا پناه آوردیم و چیزی از درون به ما می گفت که خدا به فریادمان خواهد رسید . همان که گفته شد قنسولگری ایران در بیروت مستخدمی داشت به اسم حاج علی که همشهری ما بود وقتی ما را با آن حال و روز دید علی رغم خطراتی که برای ایشان داشت ما را به خانه خودش برد و با احترام بسیار زیادی از ما استقبال کردند و ما ساکن اتاق سرایدار قنسولگری بودیم و باید حرفها و نگاه های اعضای سفارت خانه و خانواده آنها را که خرد کننده بود گوش می دادیم خوب چاره ای نبود چه می شود کرد؟ با این حال سختی های بسیار زیادی را متحمل شدیم و در حالی که با کمک حاج علی زندگی را می چرخاندیم گاهی هم مادر از جواهرات خود استفاده می کرد.
اما یک روز که ما مشغول بازی بودیم ناگهان صدای جیغ مادر بلند شد و همگی ما را به داخل اتاق کشانید با جسم بی جان مادر رو به رو شدیم مادر را به کمک حاج علی و دخترش به پزشک محلی بردیم و دکتر بعد از معالجه گفتند که او سکته کرده و از گردن به پایین فلج است دنیایی از غم سراسر وجودم را فرا گرفت و با خود گفتم مادر به خاطر من و برادرم سکته کرد وقتی دید که دیگر هزینه ای برایمان نمانده است.
خاطرات کودکی دکتر محمود حسابی :
باید از زمانی شروع کنم که پنج ساله بودم و خانه ما در میدان شاهپور تهران بود . آخر بازارچه قوام الدوله کوچه پایینی کلیسای ارمنه قرار داشت. خاطرات بسیاری از خانه محل تولدم دارم هنوز هم وقتی که پایم روی سنگ ریزهای کنار باغچه ای قرار می گیرد به یاد آن خانه می افتم . من و برادرم برای پدر و مادرم خیلی عزیز بودیم و آنها آرزوی های زیادی برای ما داشتند یادم می آیدکه غلام سیاه خانه مان یعنی نوروز پناهگاهی جزء مادرم نداشت .
به یاد می آورم که چهار سال داشتم و روی پله ها روبه روی حوض با خانم نشسته بودیم خانم برایم تعریف می کردند که چند ماهی نمی گذشت که مرا به دنیا آورده بودند مرا در بغل گرفته بودند و برادرم در بغل و دامان حاجیه طوبا خانم مادر بزرگم بود.
مرحوم آقای نظرالسلطان عسگری که نوه دایی مادرمان می شدند و از افراد سرشناس فامیل بودند و ضمنا مقام والایی در دادگستری داشتند به خانه ما آمده بودند تا ما را ببیند اول برادرم محمد را بغل گرفت و درباره آینده او گفت: من حدس می زنم محمد وقتی بزرگ شود درس بخواند و طبیب بشود فکر و طبعش هم طوری است که ثروت زیادی گرد می آورد ، بعد نصرالسلطان مرا در آغوش می گیرد و مدت طولانی ای در چشمانم نگاه می کند و بعد می گوید این پسر عجیب است عجیب !
محمود آدم فوق العاده ای خواهد شد ، او جامع العلوم خواهد شد او دانشمند می شود و افراد بسیاری از او سود خواهند برد نام او جاودان خواهدشد اما با این حال مال منال چندانی نخواهد آورد.
پدرم می گفتند: وقتی طی سالهای بعد از سوی مادرم این حرفها را می شنیدم فکر می کردم برای دلخوشی ما و جبران ناراحتی های من این حرفها را می گویند ، اگر این حدس من درباره حرفهای مادرم درست نباشد باید بگویم: دست کم آقای نصرالسلطان هرگز سختی ها و ناراحتی هایی را که من باید در سالهای بعد با آن دست پنجه نرم کنم نمی دانست.
از لحن بیان پدرم معلوم بود که خیلی راضی نیستند درباره دوران کودکی شان حرف بزنند و باز هم مشخص بود که برخی از قسمت ها را که مربوط به دوران کودکی شان می شد برایم بیان نمی کنند اما ظاهرا به خاطر خواهش و درخواست من پذیرفته بودند.
پدر ادامه داد: بگذار قصه کودکی ام را از زمانی شروع کنم که به بغداد رفتیم : جد شما یعنی پدر بزرگ من آقای معزالسلطان اسم کوچکشان علی بود و ملقب به حاج یمین الملک از افراد سرشناس و برجسته هیئت وزیران بود. یک روز به خانه ما آمد از این تعجب کردیم که چرا صبح به این زودی نزد ما آمده است پدرم یعنی آقای عباس حسابی ملقب به معزالسلطنه از آن جایی که ایشان را نزد خود فرا نخوانده بود حدس زد که باید مسئله مهمی در میان باشد. پدر بزرگ به پدرم گفت : که باید به عنوان قنسول یا به اصطلاح به عنوان نماینده دولت به شامات بروی . شامات آن موقع شامل سوریه و لبنان فعلی می شد و همه تحت سلطه ترک های عثمانی بود و مرکز این سرزمین ها آن موقع بیروت محسوب می شد.
من و برادرم هرگز نمی دانستیم که این سفر بیش از یک سال به طول می انجامد. آن زمان وسیله سفر درشکه ، کجاوه ، اسب و قاطر بود.
بعد از چند روز سفرمان آغاز شد از تهران به شاه عبدالعظیم و از آنجا به قم و کرمانشاه سفر کردیم و از کرمانشاه به طرف کربلا و نجف و بغداد و دمشق حرکت کردیم و از آنجا عازم بیروت شدیم. سه ماه در بغداد و کربلا ماندیم بعد از این مدت به طرف دمشق حرکت کردیم و چهارماه هم در آنجا ماندیم بعد از این که پدرم گزارش هایی برای دولت نوشت به سمت بیروت حرکت کردیم.
بیروت شهری زیبا و خاطره انگیز بود خانه سفیر در بیروت ، خانه بزرگ و مجللی بود و شادی های کودکانه در سال نخست اقامت مان در بیروت برایمان بسیار بود.
مادرم زنی قانع و فداکار بودند و اصلا تمایلات مادی و ثروت اندوزی نداشتند اما بر عکس پدرم ، پدر مدام در حال حساب و کتاب بود این املاک اش در ایران چه وضعی دارد ؟ یا این که از دولت چه سمتی بگیرد که بهتر باشد؟ مدام برای کسب پست های بالاتر با تهران مکاتبه می کرد و همین کار ها باعث می شود مادرم ناراحت بشوند اما مادر زنی نبودند که به روی خودشان بیاورند. بعد از مدتی پدر تصمیم خودش را گرفت تا برای به دست آوردن خواسته های مادی و کسب قدرت به ایران باز گردد و من و برادرم را به یک مدرسه شبانه روزی در بیروت بسپارد زیرا بیروت به اروپا نزدیکتر بود و مدارسش به مراتب بهتر و پیشرفته تر از تهران بود . همچنین برای نگهداری از ما دایه هایی را در نظر گرفته بود و می خواست با مادر به ایران باز گردد وقتی ما هم از تصمیم با خبر شدیم چیزی نمانده بود که از غصه دق مرگ بشویم مگر می شود که ما غریب و تنها به دور از پدر و مادر آن هم در شهری به آن بزرگی تنها باشیم باور کردنش مشکل بود آیا فقط به بهانه تحصیل من و برادرم پدر می توانست ما را بی خانواده و بی تکیه گاه رهاکند؟اما خداوند مادری مهربان و با گذشت به ما عطا کرده بود ، مادر تصمیم گرفتند که پیش ما بماند و همراه پدر نروند و گفتند من می خواهم خودم فرزندانم را بزرگ کنم نه دایه ها . پدر برای کسب لذایذ دنیا تصمیم خود را گرفته بود او یک باره و در کمال خونسردی ما و مادرم را در بیروت گذاشت و راهی تهران شد. از آن پس پدرم هزینه زندگی ما را هر چند ماه یک بار مرتب به سفارت بیروت می فرستاد و ما از این بابت مشکلی نداشتیم.
حدود یکسال از سفر پدرم به شهر تفرش می گذشت یک روز عصر پیشکار پدرم که اوامر او را اجرا می کرد و مردی خشن و بسیار سرد بود و خیلی با پدرم هم خلق و خو بود به منزل ما آمد و در خانه را زد ، وقتی در را باز کردم گفت: با خانم جناب قنسول می خواهم صحبت کنم من به مادر خبر دادم و مادرم بعد از تعویض لباس به داخل سرسرای جلوی عمارت آمدند و به من اشاره کردند که پیشکار را راهنمایی کنم . مادر کنار میز بلند داخل سرسرا ایستادندتا پیشکار هم مجبور شود بایستد ، مادر نکات دقیق و ظریفی را رعایت می کردند ، من در صورت پیشکار یک نوع شیطنت کینه و خشونت می دیدم و در صورت مادرم نوعی نگرانی را احساس می کردم البته رفتار با صلاحت و جدی و مطمئن مادرم باعث شده بود پیشکار جرات بیان خواسته اش را از دست بدهد پیشکار من و من می کرد تا مادر به او گفتند : حرف تان را بزنید چرا این دست و آن دست می کنید؟ ای کا ش لال می شد و هیچ وقت پیغام پدر را به ما نمی رساند ولی این طور نبود و او لب به سخن گشود و گفت که پدر دیگر هزینه ای برای گذراندن زندگی به ما پرداخت نمی کنند و خواسته بود که هرچه زودتر ما آنجا را ترک کنیم مادر که حسابی جا خورده بودند با حیرت و تعجب پرسیدند حتما جای دیگری را برای ما در نظر گرفته اند چرا درست سخن نمی گویید ، پیشکار با لحنی بی اعتنا و خونسرد ادامه داد که آقا دستور داده اند ظرف یک هفته باید خانه را تخلیه کنید در عین ناباوری مادر از پیشکار در خواست نامه ای که از سوی پدر آورده بودند را کردند و نامه را خواندند و حقیقت داشت ، مادر را وحشتی عمیق در آغوش گرفت .
آقای معز السلطنه به تهران می آید تا ثروتی بیشتر گرد آورد و از آنجایی که خانواده خود را در بیروت رها کرده با خانمی به اسم همدم الدوله از خانواده سلطنتی قاجار بود آشنا می شود و با او ازدواج می کند با این کار معزالسلطنه شاه می شود و موقعیت بسیار خوبی برای شرکت در مهمانیها ی دربار است .
معزالسلطنه بعداز چند ماهی از خانم جدید خود می خواهد که با شاه صحبت کند تا مقام بالاتری را تصاحب کند.متاسفانه شرط خانم همدم الدوله رها کردن زن و فرزندان و قطع خرجی و اخراج آنها از سفارت بود تا همسر اول و فرزندانش را از بین ببرد. از انجا یی که معزالسلطنه حاضر بود برای کسب موقعیت و مقام بالا دست به هر کاری بزند بنابراین شرط زن دوم خود زا پذیرفت و دست به کار شد. حال این که آقای حاج یمین الملک که آن روز ها وزیر دارایی بود می توانست به ما کمک کند اما ما هر چه نامه نوشتیم به دستور خانم همدم الدوله نامه ها به دست پدر بزرگ نمی رسید حتی پدر بزرگ مستمری که جداگانه برای ما در نظر گرفته بودند اما پدرم مستمری را هر ماهه دریافت می کرد. واقعا عجیب است؟به قول پدرم اگر انسان بخواهد کسی را اذیت کند هیچ موجود دیگری به پایش نمی رسد.

دسیسه پدر برای نابودی خانواده :
روزگار به همین منوال گذشت تا این که ما 9 ساله شدیم یک روز پدرم پیش ما آمدند چون همسر دوم پدر از زنده بودن ما آگاه شده بود و همین مساله باعث نگرانی او شده بود وبه پدر دستور داده شده بود که به بیروت بیاید و مادر را با خود سوار کشتی کنند و من و برادرم را به بهانه تحصیل در بیروت بگذارند از آنجایی که مادر نگران آینده ما بود پیشنهاد پدر را پذیرفتند و همراه پدر راهی شدند ما خیلی نگران بودیم چراکه ماجرا طبیعی پیش نمی رفت دیری نگذشت که فهمیدیم همه این ماجراها دسیسه ای بیش نبوده و معزالسلطنه برای نابودی ما به بیروت آمده است وقتی که ما در تهران بودیم غلامی داشتیم به اسم نوروز که او هم همراه پدر بود وقتی که از ماجرا باخبر می شود نزد مادرم می روند و همه چیز را به مادر می گویند و از ایشان می خواهند که هرچه زودتر خود را ازاین دسیسه شوم نجات دهد .
مادر وقتی که از ماجرا با خبر می شود دست به کار می شود و سرش را به لبه تیز و آهنی ستون کشتی که از پشت به آن تکیه داده بود به شدت هر چه تمامتر می کوبند که بر اثر این ضربه سرشان شکاف عمیقی بر می دارد به طوری که زمین کشتی پر از خون می شود به معزالسلطنه خبر می رسانند او هم به محض دیدن صحنه مادر را به بیرون از کشتی می برند و همان جا رهایش می کنند به خیال اینکه از خون ریزی شدید جان سالم به در نخواهد برد اما به خواست خدا مادر زنده می ماند و با این فداکاری و تن افلیج خود و ایمان راسخ نزد من و برادرم باز می گردد و معزالسلطنه دست خالی به ایران می رود.
فاجعه بعدی مربوط به 14 - 15 سالگی من و برادرم می شود که همسر دوم پدرم باز از سلامتی ما مطلع می شود و باز پدر را به قصد نابودی ما به بیروت می فرستد که با دلسوزیهای حاج علی، باز نجات پیدا کرده و برای آنکه پدر بار دیگر مزاحم ما نشود به جنوب بیروت شبانه اثاث کشی کردیم به طوری که جزء حاج علی کسی از ما خبرنداشت . بله زندگی گاهی خیلی سخت و غیر قابل تحمل می شود انگلیسی ها در هنگام سختی ها و تصمیم برای انجام دادن کاری به بچه هایشان می گویند : که تا جایی که می توانی ببینی و می توانی بایستی مقاومت کن . من تقریبا این کار را از کودکی ام آموختم.
در آن دوران مهمترین مساله این بود که مادری حامی ، معتقد ، متدین و سخت کوش داشتیم با اینکه سکته کرده بود و افلیج بود و بیشتر وقتها در بستر بیماری به سر می بردند اما هیچ گاه ناامید نمی شد و لحظه ای از تربیت و آموزش ما غافل نمی شدند و همین باعث امیدواری و شادی ما می شد. کار به جایی رسیده بود که دیگر پولی برایمان باقی نمانده بود و چیزی هم برای خوردن نداشتیم من و برادرم لیفه خرما را می کندیم و با شمع می تاباندیم تا بند کفش درست کنیم و به مغازهای بیروت سری می زدیم تا هرکس که باری یا کالایی دارد برایش جابجا کنیم تا بتوانیم خرج داروهای مادر را در آوریم.
در آن هنگام قند پیدا نمی شد و ما از میوه های شیرین ((خروب)) استفاده می کردیم و مقدار زیادی جمع آوری می کردیم و نصف آن را خشک می کردیم برای زمستان هرچند که این میوه وقتی خشک می شد خیلی جویدنش سخت بود اما ما خوشحال بودیم و چاره ای نداشتیم.
من با تلاش زیاد توانستم دیپلم نجات غریق را بگیرم پس تابستانها به 20 بچه هم قد خودم آموزش می دادم شنا در سواحل مدیترانه آن هم در عمق زیاد کار بسیار دشواری بود دیگر روزها همین طور می گذشت تا زمانی که کار داشتیم اوضاع بد نبود اما وقتی بیکار می شدیم شبها من و برادرم داخل کوچه ها راه می افتادیم و نان خشک جمع می کردیم آنها را می شستیم و روی پارچه ای خشک می کردیم و بعد استفاده می کردیم با این حال هیچ گاه به یاد نمی آورم که مادر لب به شکوه و نا رضایتی باز کنند هیچ وقت غصه بی پولی را نمی خوردند تنها نگرانی او از بابت درس ما بود که او را عذابی دشوار و سخت بود. این بود که مادر تصمیم گرفت راز دل را با حاج علی در میان بگذارد با این که می دانستند او درگیر مسائل خود است ولی چاره ای نبود پس از حاج علی خواهش کرد تا مدرسه رایگان و یا با هزینه کم برای ما پیدا کند و او هم پذیرفت به هر حال هیچ مدرسه ای جزء مدرسه روحانیون رایگان نبود و ما مجبور بودیم که برای درس خواندن نزد کشیش های فرانسوی بیروت برویم با نگرانی هایی که از جانب مادر با آن حال شان داشتیم پذیرفتیم و فکر کردیم که این کار باعث خوشحالی بی اندازه مادر می شود . نگرانی من از بابت مادر خیلی بیشتر از این ها بود چون باید 6 شبانه روز آنجا باشیم و فقط یک شب اجازه داشتیم که کنار مادر باشیم.
مدرسه روحانیون :
فکر مادر لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت بالاخره تصمیم گرفتم که موضوع را با حاج علی در میان بگذارم و در واقع از او کمک بخواهم ، او نیز گفت که من حاضرم به شما کمک کنم من و دخترم از مادرتان مواظبت خواهیم کرد شما به درستان برسید.
ما را به خوابگاه بردند و لباس همراه با تختخواب و خلاصه از ظرف غذا تا وسایل بهداشتی به مادادند ، شبهای آنجا خیلی سخت بود مخصوصا که همیشه به تختهای خواب سکری می کشیدند و صدای قدمهایشان لالایی وحشتناکی بود که ما را به خواب می برد از وضع موجود راضی نبودیم ولی تحمل می کردیم اما کاسه صبرم تمام شد و موضوع را با مادر در میان گذاشتم و از درس دادن آنها گفتم و اینکه آنها از مسلمان بودن ما ناراضی اند وبه نحوی می خواهند ما نیز چون بچه هایشان مسیحی فرانسوی بشویم ، بنابراین به ما خیلی سخت می گریند و مادر هم از ترس اینکه مبادا به بچه هایش مسیحی فرانسویی بشوند در غیاب ما در طول یک سال آنقدر به حاج علی التماس کردند تا بالاخره حاج علی قول داد تا جایی بهتر برای ما پیداکند با همه سختی ها و پیشامدها توانسته بود تقاضای بازرسی کند تا ما بتوانیم اجازه ای گرفته و شبها پیش مادر نازنینمان بخوابیم . در 19 سالگی لیسانس بیولوژی گرفتم و در همان آزمایشگاه مشغول کار شدم از بخت بد این کار هیچ در آمدی نداشت چون در آن زمان کسی به آزمایشگاه اعتقادی نداشت ، من باید خرج خانواده ام را می دادم ، بیکاری برای من مشکل بود تا اینکه یک روز در یکی از رستورانها ی سنتی بیروت با دکتر فرانسوی آشنا شدم و او به من توصیه کرد که رشته ای بخوانم که بتوانم برای خارجی ها کار کنم و گفت بهتر است در شرکتهای پیمان کاری کار کنم ، این پیشنهاد بهترین پیشنهاد بود. حدود 22 ساله بودم که از دانشگاه امریکایی بیروت مدرک مهندسی راه و ساختمان گرفتم و در یک شرکت فرانسوی کار پیدا کردم این کار هم با سختی های بسیاری همراه بود این شرکت کنترات راهسازی مرز سوریه و لبنان را به عهده داشت و مسیری خطرناک و غیر قابل عبور و در مسیری در ارتفاعی به نام حما ساخته می شود ماهی نمی شد که دکه کارگری از ارتفاعات پرت نشود .
کارگرها شبها پایین ارتفاع می خوابیدند و من تنها آن بالا می ماندم ، شب از صدای شغالها و گرگها خوابم نمی برد و گاهی موشها ی صحرایی و از همه بدتر مالاریا بود که گریبان گیر من شد و مرا مبتلا کرد دیگر از همه چیز و همه کس قطع امید کرده و خودم را برای مرگ آماده کرده بودم که پزشک فرانسوی با مقداری گنه گنه (کنین ) از بیروت رسید و همان قرصها به خواست خدا مرا از مرگ نجات داد. و دوباره کارم را در ارتفاع حما شروع کردم . حالا دیگر کارگرها با من نوعی ارتباط عاطفی پیدا کرده بودند و این باعث می شود که کارشان را به نحو احسن انجام دهند تا جایی که یک روز مهندس عالی رتبه فرانسوی با تعجب گفت فکر نمی کنم تا به حال مردم با هیچ مهندسی به این خوبی کار کرده باشند گفتم بله ، چون این کارگرها همه مسلمانند و من هم مسلمان هستم بنابر این حرفهای همدیگر را خوب می فهمیم و همین باعث می شود که آنها خوب کار کنند . به هر حال به من پیشنهاد کردند که روی معادن کار کنم ، پس اجازه گرفتم که کارم را فعلا به دفتر مرکزی در بیروت انتقال دهند که آنجا بتوانم درس خود را در رشته مهندسی معدن شروع کنم .
در 25 سالگی مهندسی معدن می خواندم و در معادن کار می کردم ، با مردم راحت شده بودم وآنها هم همین طور دروزی ها فقط به خاطر من است که اجازه دادند معادنشان استخراج بشود و همین مرا نگران می کرد که اگر فردایی پایم را از اینجا بیرون بگذارم آنها دیگر هیچ کنترلی به معادنشان نخواهند داشت ، تصمیم گرفتم که با رئیس طایفه ( عشیره) دروزی ها ملاقات کنم و موضوع را با او در میان بگذارم از آنجایی که او با وضع من آشنا بود به حرفهای من خوب گوش کرد و همان طورکه می خواستم یکی از پسرها ی با هوش خود را تحت اختیار من گذاشت تا به او زبان فرانسه یاد بدهم ، به خاطر این پیشنهاد سه شبانه روز برایم جشن گرفتند و اسبی ممتاز و درجه یک عربی به من دادند پسر ریس دروزیها آن قدر باهوش بود که کمتر از یکسال زبان فرانسه را به خوبی آموخت با ریاضی و معدن و محاسبات استخراج آشنا شد و همین طور به امور فنی حال دیگر او می توانست بالای سر فرانسوی ها باشد و جای مرا بگیرد.
حال ما یکسال است که در فرانسه اقامت داریم یک روز به همراه برادرم در پارک نشسته بودیم که من مرد افلیجی را دیدم که سال قبل در همین پارک با او آشنا شده بودم اما او دیگر افلیج نبود از پسرش موضوع را پرسیدم و همین امر باعث شد که با برادرم به فکر مادر بیفتیم و به همین امید ، هر دو رشته حقوق را رها کردیم و در رشته پزشکی تحصیل کردیم روزها را پشت سر گذاشتیم و سخت تلاش کردیم تا اینکه من در طول 4 سال و برادرم طی 6 سال درسمان را تمام کردیم و در بیمارستان دانشگاه پاریس مشغول به کار شدم اما حوصله ام سر رفت در حالی که چشمانم هم خیلی ضعیف شده بود تصمیم گرفتم که رشته تحصیلی خود را عوض کنم و چیزی انتخاب کنم که مثل پزشکی بدون فرمول نباشد و آدم را کمی اذیت کند.
خاطرات دکتر ایرج حسابی فرزند پروفسور محمود حسابی :
پدرروی تخت دراز کشیده بودند و می لرزیدندو مثل کوره در تب می سوختند احساس می کردم تختشان از شدت لرز اندامشان به دیوار می خورد.
با خودگفتم این دیگر چه بیماری است که حتما باید هرسال به سراغ پدر بیاید و ایشان را زجر دهد. بیماریشان سخت بود و تب راحتی را از ایشان سلب کرده بود مادر بالای سر پدر نشسته بودند و مرتب با حوله ای عرق را از پیشانی شان پاک می کردند مادر برای معالجه پدر از داروهای گیاهی استفاده می کردند داروهایی نظیر: گل بنفشه ، شیر خشت و ترنجبین و گنه گنه یا به اصطلاح فرنگی ها کنین بود که برای درمان مالاریا هم از آن بهره می بردند.
هر وقت پدرم بیمار می شدند یا قلبشان ناراحت بود و تب لرز داشتند از خود بی خود می شدند و این کلمات را با لحنی بسیار آرام و غمگین تکرار می کردند: آیا لزومی داشت آقای معزالسلطنه به دو بچه کوچک در یک مملکت غریب آن هم در وسط جنگ جهانی اول گرسنگی بدهند؟
خیلی کنجکاو شده بودم که معنی این جمله یا این حرفها را بفهمم اما با توجه به حال پدر نمی توانستم از ایشان بپرسم . مادر هم هیچ وقت پرده از این معما بر نمی داشتند زیرا نمی خواستند ماجرایی را تعریف کنند که به گونه ای مربوط به اقوام پدر شود و یکی از نزدیکان پدر نزد ما تحقیر یا سبک بشود. یادم می اید که ان روز پدرم میان هذیان گفتن بیدار شدند و به من و مادر نگاهی کردند و گفتند: افسوس که سرما خورده ام و نمی توانم آقابیزی را ببوسم - پدرم به جای این که مرا به نام خودم ایرج صدا بزنند این اسم را که به عنوان اسم خودی و اسمی که در منزل مرا صدا می کردند و به معنای آقاپسر بود روی من گذاشته بودند - بعد رو به مادرم کردند و گفتند: با مراقبتهای مادر خیلی زود خوب می شوم .در حالی این حرفها را به ما زد که ما اصلا انتظار نداشتیم با بیماری و تبی که ایشان را از پای در آورده بود از ما دلجویی کنند.
اصولا باید بگویم پدر مرد بسیار مهربان و بزرگواری بودند تا کمی حالشان بهتر می شد بلند می شدند و روی تخت می نشستند و با این کار سعی می کردند ناراحتی و غصه را از منزل و اهالی خانواده دور کنند.
پرفسور به خاطر مطالعه زیاد در نوجوانی و به خاطر این که پولی برای تهیه عینک نداشتند از همان بچگی چشم شان ضعیف شده و نمره عینک شان 5/13 ونزدیک بین بود چشمان پرفسور علاوه بر آستیگمات دارای ناراحتی دو بینی هم بود ، به همین دلیل وقتی می خواستند بخوانند فقط از چند سانتی متری می توانستدند چیزی را ببینند یا بخوانند آن هم بدون عینک ، وقتی پدر عینکشان را زدند ما را بهتر دیدند و لبخندی پر از مهر و محبت زدند و بعد رو به مادر کردند و گفتند: شما را خیلی خسته کردم اما با مراقبتهای شما خوب شدم. پدر با اینکه کاملا خوب نشده بودند از فعل خوب می شوم استفاده نمی کردند بلکه می گفتند خوب شدم.
من با این که سن کمی داشتم اما احساس می کردم که تا چه اندازه پدر ومادر به یکدیگر احترام می گذارند آنها همیشه در حضور ما تمام کارهای یکدیگر را تائید می کردند. به خصوص آن چه با همه اعتقاد و ایمانشان انجام می دادند ، آنها می دانستند که هر انچه برای هم انجام می دهند همراه شوق ، عشق و اعتقاد است.
پدر رو به مادر کردند و گفتند: زمانی که در سوریه بودم از یکی از سرپرستهای کارگاه راهسازی جمله ای یاد گرفتم . او همیشه می گفت(( المعده ام کل داء و الحمیه ام کل دواء.)) بعد رو به من کردند و گفتند خوب بگو ببینم معنی این جمله چیست؟ با شادی فراوانی گفتم : معده مادر همه ناخوشی هاست و تب مادر همه داروهاست پدر لبخندی زیبا و دلنشین روی لب هایش نقش بسته بودتشویقم کردند و از حضور ذهن و توجه من خیلی خوششان آمده بود.
دیدم حالت پدر بهتر شده است فکر کردم الآن فرصت خوبی است تا موضوعی را از پدرم بپرسم با توجه به این که مادر هم در اتاق نبودند از ایشان پرسیدم پدرجان وقتی بیمار هستید و تب دارید جمله ای را در خواب تکرار می کنید ؛ پدرم با تعجب گفتند: عجب ، کدام جمله را تکرار می کنم؟ من گفتم: همان جمله که می گویید در کودکی معزالسلطنه به شما گرسنگی داده است! برای من این جمله تبدیل به یک معمایی شده است اگر ممکن است .... البته حالا نه .... خجالت کشیدم و جمله ام را تمام کنم .
پدر که از شنیدن حرفهایم جا خورده بودند با چشمانی لبریز از اندوه نگاهم کردند در حالی که معلوم بود در مقابل سوال من مردد مانده اند زیرا از طرفی نمی خواستند سوال مرا بی پاسخ بگذارند و از طرفی نمی توانستندبه سوال من پاسخ بدهند آهسته به بالش تکیه دادند و گفتند: شما باید به پدر بزرگتان احترام بگذارید. برای اینکه مطالعه زندگی پدر برایتان بیشتر مفید باشد از فرصت استفاده می کنم و به زندگی خانواده و طرز رفتارهای تربیتی ایشان می پردازیم با این وصف پاسخ سوال من نیز معلوم بشود. با توجه به تمام کارهایی که پدرم در زمینه های گوناگون علمی ، تحقیقاتی ، اداری و سیاسی داشتند همیشه معتقد بودند که مرد باید تماس دائمی خود با همسر و فرزندانش حفظ کند هر وقت بچه ای می گفت پدر ومادرم مرا درک نمی کنند پدرم تقصیر را متوجه پدر و مادر می دانست و می گفت: حتما در دوران کودکی این بچه را به کسی سپرده اند و خود پدر و مادر تربیت بچه را در سنین رشد به عهده نگرفته اند یا بچه را به نحوی از خود دور کرده اند یا پدر و مادر وقت کافی برای ایجاد ارتباط با کودک خود و گفت گو با او را در نظر نگرفته اند بر اساس چنین اعتقادی بود که پدر بدون استثناء هر سه وعده غذا را در خانه و در کنار ما صرف می کردند.
ساعات 7 صبح ، 5/12 ظهر و 8 شب همیشه سر میز غذا حاضر می شدند ، در چیدن سفره کمک می کردند و ما را نیز تشویق می کردند به امور خانه به مادر کمک کنیم ایشان عقیده داشتند وقتی قشنگ غذا بخوریم یعنی آرام و سنجیده و با تامل غذا را صرف کنیم در حقیقت با هر لقمه ای به دو فلسفه عمل کرده ایم: یک بار از خداوند سپاس گذاری کرده ایم و شکر نعمت ها و برکت های او را به جای آورده ایم از طرف دیگر اعتقاد داشتند با طرز زیبای غذا خوردن از خانم خانه نیز تشکر کرده ایم .
خاطره ای از وزیر فرهنگ :
بعد از اینکه ایشان در آمریکا و در دانشگاه پرینستون به قلّه افتخارات و علم و دانش می رسند و در کرسی اینشتین مشغول تحقیق می شوند و... ناگهان تصمیم می گیرند که به ایران باز گردند، این در شرایطی است که وضعیت علمی ایران در این دوره واقعاً تاسف بار است ، به حدّی که وزیر فرهنگ وقت (فرهنگ و آموزش و پرورش و آموزش عالی) با توجّه به پیشوند «دکتر» در نام ایشان پیشنهاد می کند که یک مطب تاسیس کنند. وقتی استاد به وزیر می گویند که دکترای ایشان در زمینه فیزیک است او می پرسد : «فیزیک یعنی چه؟». و استاد برای اینکه به او بر نخورد می گویند فیزیک همان شیمی است! در آن روزها چیزی به نام مهندس ایرانی ، نه وجود داشته و نه در مخیله سران مملکت می گنجیده است . هر وقت صحبت از مهندس می شد می گفته اند که مهندس باید از فرنگ بیاوریم ولی پول کافی نداریم. در این شرایط است که دکتر حسابی در ایران برای اوّلین بار برای تربیت مهندس راه و ساختمان، «مدرسه مهندسی ایران» را در یک اتاق تاسیس می کنند. و بعدها دانشگاه تهران را با دوندگی و تلاش عجیبی پایه گذاری می کنند ، دیدگاه این مرد جالب است وی می توانست در آمریکا بماند و علم را «به اندازه یک نفر» پیش ببرد ، البتّه چه بسا مانند آلفرد نوبل (مخترع دینامیت، البته برای استفاده در معادن!) و یا اینشتین (در مورد بمب اتمی) پس از سالها زحمت صادقانه و انسان دوستانه ناگاه متوجه می شد که از حاصل عمرش چطور در راه خدمت به انسانها و انسانیت استفاده می شود! امّا او به ایران بر می گردد و شروع می کند به ساختن زیر ساخت های علمی، اگر او آن روز دانشگاه تهران را تاسیس نکرده بود معلوم نبود ما امروز چند سال عقب تر از این بودیم.
نباید تصوّر کرد که در ایران به ایشان خیلی خوش می گذشته و به خاطر تحصیلاتشان امکانات رفاهی ویژه ای داشته اند ، در این مورد چند نمونه ذکر می کنم :
در ابتدای ورود به ایران مدت نسبتاً زیادی بیکار بودند، چون هرجا می رفتند، به ایشان می گفتند که ما برای شما کاری نداریم ، در حالی که استاد علاوه بر دکترای فیزیک، چندین (نه چند!) مدرک مهندسی و پزشکی داشتند. کم کم بر اثر بیکاری اوضاع زندگیشان داشت مثل دوران کودکیشان می شد.
بعد از مدّتی موفّق می شوند در وزارت طرق (راه و ساختمان) به عنوان مهندس استخدام شوند. اولّین ماموریت ایشان اینگونه بوده که 3 تفنگچی و 5 الاغ به ایشان می دهند تا با وسائلی که خودشان از اروپا آورده اند راه بندر لنگه به بوشهر را نقشه برداری کنند! که البتّه (به گفته نخست وزیر وقت) این ماموریت نبوده، چون نمی خواسته اند که در تهران مهندس بالای سرشان باشد استاد را اینطوری دست به سر کرده اند! امّا ایشان با اراده عجیب خود، پس از دو سال راهپیمائی در بیابانهای ایران، به تهران باز می گردند. امّا زمانی که نقشه ها را پیش معاون وزیر می برند، او که از نقشه سر در نمی آورده در جواب توضیحات پر شور استاد روی نقشه ها می گوید : «رفته ای دو سال برای خودت گشته ای حالا آمده ای روی کاغذها خط خطی کرده ای جلوی من گذاشته ای؟» شما بودید چه می کردید؟
نکته دیگر اینکه دکتر حسابی ارزش و احترام فوق العاده ای که در غرب برای علم و عالم غائلند را می بینند، امّا اسیر چشم بسته آن نمی شوند. بلکه به ایران بر می گردند تا همین نکته مثبت را که از آنها آموخته در ایران پیاده کنند، یعنی ساختن یک زیرساخت. مثلاً پس از تاسیس مدرسه مهندسی ایران پیشنهاد می کنند که فارغ التحصیلان این مدرسه با حقوقی دو برابر افراد عادی که 80 تومان می شده استخدام شوند. وزیر، که آدم فهمیده و دلسوزی بوده حساب می کند و می بیند که هر مهندس فرنگی برای دولت 800 تومان هزینه دارد، و به جای 80 تومان با 400 تومان موافقت می کند، و تازه از این زمان است که تعدادی داوطلب برای مهندس شدن پیدا می شود.
به نظر من پروفسورحسابی با فکر و هدفمند و عاشقانه زندگی کردن را به ما می آموزد، و نشان می دهد که هنر این نیست که شخص خود را در جهت جریان آب قرار دهد تا زندگی او را به همان جائی ببرد که همه انسانهای شبیه به او را می برد، حتی اگر آنجا قلّه باشد.
خلاصه مطلب اینکه برای من جالب است کشف کنم که آدمهائی مثل دکتر چمران یا پروفسور حسابی که این طریق را در زندگی پیش گرفته اند چه جهان بینی داشته اند و به دنبال چه بوده اند. این، سؤال اصلی است.
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق............................غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
خاطره ای ازدکتر در خارج از ایران :
این خاطره مربوط به بازگشت من به دانشگاه پرینستون است.در این دوره اینشتین اجازه داد در کرسی او مشغول تحقیق بشوم. این دیگر باور کردنی نبود. حتی تصورش را هم نمی کردم. امکان پژوهش در کرسی استاد مسلّم علم فیزیک جهان برای من در آن روزها بهترین و پیشرفته ترین مقام علمی جهان بود. این آرزوی ژرف، با ویژگیهای علمی و اخلاقی، افتخاری بزرگ بود که خداوند نصیب من کرده بود. هیچ ثروت و پست و مقامی نمی توانست جای یک لحظه آن را بگیرد.
در همان دوره تحقیقاتم در کنار بهترین و بزرگترین استاد فیزیک جهان در حالی که همه گونه امکانات علمی و پژوهشی فراهم بود،
یک روز عصر که از آزمایشگاه به خوابگاه می رفتم ، ناخودآگاه صدای شن ریزه های خیابان های دانشگاه که زیر پایم جابجا می شد، مرا به دوران کودکی برد. صدایی آشنا از روزهای خوش کودکی، و از خانه زیر بازارچه قوام الدوله در گوشم می پیچید. صدای شن های دور باغچه خانه کودکی ام، صدای شن هایی که در چهار یا پنج سالگی خیلی با آن آشنا بودم. انگار به خودم آمدم. با خود گفتم : آیا این وظیفه من است که در خارج بمانم و دستم را در سفره خارجی ها بگذارم؟ به من چه مربوط است که در این دانشگاه آمریکایی بمانم و دو نفر یا دو میلیون نفر آمریکایی را با سواد کنم؟ من باید به کشور خودم برگردم. دستم را در سفره خودمان بگذارم و جوانان کشورم را دریابم و با جوانانی که از علم و دانش فرار می کنند و درس نمی خوانند دعوا کنم ، یک لحظه از خودم خجالت کشیدم و احساس بدی به من دست داد ، خاطرات کوتاه امّا شیرین کودکی، در آن خانه با حیاط شنی، یاد وطن را، در من زنده کرد ، همان جا تصمیم گرفتم ، به میهن خویش باز گردم.
خاطره ی یکی از سفرهای دکتر به ایران :
دکتر حسابی یک بار تابستان برای مدت کوتاهی به ایران بازگشت و در خانه ای متعلق به آقای جمارانی تابستان را سپری می کرد و در همین ایام در حین مطالعات به این فکر افتادند که علت وجود خاصیتهای ذرات اصلی باید در این باشد که این ذرات بی نهایت گسترده اند و هر ذره ای در تمام فضا پخش است و نیز هر ذره ای بر ذرات دیگر تاثیر می گذارد.
به این ترتیب به فکر آزمایشی افتاد که این نظریه را اثبات و یا نفی کند . او با خود فکر کرد اگر این تئوری صحیح باشد باید چگالی یک ذره مادی به تدریج با فاصله از آن کم شود و نه اینکه یک مرتبه به صفر برسد و نباید ذره مادی شعاع معینی داشته باشد ، پس در این صورت نور اگر از نزدیکی جسمی عبور کند باید منحرف شود و پس از اینکه محاسبات مربوط به قسمت تئوری این نظریه را به پایان رسانید پس از بازگشت به امریکا به راهنمایی پرفسور انیشتین در دانشگاه پرنیستون به تحقیقات در این زمینه پرداخت. پرفسور انیشتین قسمت نظری تئوری را مطالعه کرد و دکتر حسابی را به ادامه کار تشویق کرد. دکتر حسابی به راهنمایی پرفسور انیشتین به تکمیل نظریه پرداخت سپس یک سال دیگر در دانشگاه شیکاگو به کار پرداخت و آزمایشهایی در این زمینه انجام داد ، وی با داشتن یک انتر فرومتر دقیق توانست فاصله نوری را در عبور از مجاورت یک میله اندازه بگیرد و چون نتیجه مثبت بود آکادمی علوم آمریکا نظریه دکتر حسابی را به چاپ رسانید. برخی همکاران از نامأنوس بودن و جدید بودن این فکر متعجب شدند و برخی از این نظریه استقبال کردند. شرح آزمایشهای انجام شده و نتیجه آن:
در اثبات این نظریه اگر در آزمایش, نور باریک لیزر از مجاورت یک میله وزین چگال عبور داده شود ، سرعت نور کم می شود. در نتیجه پرتو لیزر منحرف میگردد. هرگاه پرتو لیزر بطور مناسبی از میان دو جسم سنگین که در فاصله ای از هم قرار دارند عبور داده شود انحراف آن هنگام عبور از مجاورت جسم اول و سپس از مجاورت جسم دوم به خوبی معلوم می شود و این انحراف قابل عکسبرداری است .
این آزمایش گسترده بودن ذره را نشان می دهد که بر طبق این آزمایش انحراف زیاد پرتو لیزر فقط در اثر پراش نبوده بلکه مربوط به جسم است. برحسب این نظریه هر ذره, مثلاً الکترون, کوارک یا گلویون نقطه شکل نیست بلکه بی نهایت گسترده است و در مرکز آن چگالی بسیار زیاد بوده و هر چه از مرکز فاصله بیشتر شود آن چگالی بتدریج کم می شود. بنابراین یک پرتو نور از یک فضای چگالی عبور کرده و شکست پیدا می کند و انحراف می یابد. اختلاف تئوری بی نهایت بودن ذرات با تئوریهای قبلی:
در تئوریهای قبلی هر ذره قسمت کوچکی از فضا را در بر دارد یعنی دارای شعاع معینی است و خارج از آن این ذره وجود ندارد ولی در این تئوری ذره تا بی نهایت گسترده است و قسمتی از آن در همه جا وجود دارد. در تئوریهای جاری نیروی بین دو ذره از تبادل ذرات دیگر ناشی می شود و این نیرو مانند توپی در ورزش بین دو بازیکن رد و بدل می شود و این همان ارتباطی است که بین آنها حاکم است و در تئوریهای جاری تبادل ذرات دیگری این ارتباط میان دو ذره را ایجاد میکند. مثلاً نوترون که بین دو ذره مبادله می شود, اما در تئوری دکتر حسابی ارتباط بین دو ذره همان ارتباط گسترده این است که در همه جا بعلت موجودیت آنها در تمام فضا بین آنها وجود دارد. ارتباط این تئوری با تئوری نسبیت انیشتین:
تئوری انیشتین می گوید: خواص فضا در حضور ماده با خواص آن در نبود ماده فرق دارد, به عبارت ریاضی یعنی در نبود ماده, فضا تخت است ولی در مجاورت ماده فضا انحنا دارد. اگر بگوییم یک ذره در تمام فضا گسترده است در هر نقطه از فضا چگالی ماده وجود دارد و سرعت نور به آن چگالی بستگی دارد به زبان ریاضی به این چگالی می توان انحنای فضا گفت.
اقدامات دکتر محمود حسابی :
از جمله اقدامات ارزشمند استاد برای نمونه به مواردی اشاره می کنیم:
- تأسیس مدرسه مهندسی وزارت راه و تدریس در آنجا (1306 هـ. ش)
- نقشه برداری و رسم اولین نقشه مدرن راه ساحلی سراسری میان بنادر خلیج فارس، تأسیس ارالمعلمین عالی و تدریس در آنجا (1307 هـ. ش)
- ساخت اولین رادیو در کشور (1307 هـ . ش)
- تأسیس دانشسرای عالی و تدریس در آنجا (1308 هـ. ش)
- ایجاد اولین ایستگاه هواشناسی در ایران (1310 هـ. ش)
- نصب و راه اندازی اولین دستگاه رادیولوژی در ایران (1310 هـ. ش)
- تعیین ساعت ایران (1311 هـ. ش)
- تأسیس بیمارستان خصوصی (گوهرشاد) به نام مادرشان (1312 هـ.ش)
- تدوین قانون و پیشنهاد تأسیس دانشگاه تهران و تأسیس دانشکده فنی (1313 هـ.ش) و ریاست آن
دانشکده و تدریس در آنجا (1315 هـ. ش)
- تأسیس دانشکده علوم و ریاست آن دانشکده از (1321 تا 1327 و از 1330تا 1336هجری شمسی) و تدریس درگروه فیزیک آن دانشکده تا آخرین روزهای حیات،
- تأسیس مرکز عدسی سازی- دیدگانی- اپتیک کاربردی دردانشکده علوم دانشگاه تهران،
- مأموریت خلع ید ازشرکت نفت انگلیس در دولت دکتر مصدق و اولین رییس هیئت مدیره و مدیرعامل شرکت ملی نفت ایران،
- وزیر فرهنگ دردولت دکترمصدق(1330هجری شمسی)
- پایه گذاری مدارس عشایری و تأسیس اولین مدرسه عشایری ایران (1330هجری شمسی)
- مخالفت با طرح قرارداد ننگین کنسرسیوم و کاپیتولاسیون درمجلس،
- مخالفت با قرارداد دولت ایران درعضویت سنتو«باکت بغداد» درمجلس،
- تأسیس اولین رصدخانه نوین درایران، تأسیس اولین مرکز مدرن تعقیب ماهواره ها درشیراز (1335هجری شمسی)
- پایه گذاری مرکز مخابرات اسدآباد همدان (1338هجری شمسی)
- تدوین قانون استاندارد و تأسیس مؤسسه استاندارد ایران (1333هجری شمسی) ژئوفیزیک دانشگاه تهران (1330هجری شمسی)،
- استاد ممتازدانشگاه تهران (ازسال1350هجری شمسی)،
- پایه گذاری مرکز تحقیقات و راکتور اتمی دانشگاه تهران و تأسیس سازمان انرژی اتمی و عضو هیئت دائمی کمیته بین المللی هسته ای(1330 - 1349هجری شمسی)
- تشکیل و ریاست کمیته پژوهشی فضای ایران و عضو دائمی کمیته بین المللی فضا (1360هجری شمسی)
- تاسیس انجمن موسیقی ایران، مؤسس و عضو پیوسته فرهنگستان زبان ایران(1349هجری شمسی) تا آخرین روزهای فعالیت.
- فعالیت دردونسل کاری و آموزش 7 نسل
روحش شاد .
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
خانم عرفان نظرآهاری