آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

افکار غلط

بومیان افریقا روی تنه ی درخت حفره هایی می کنند و در این حفره ها گردو میگذارند میمون ها به هوای خوردن گردو دستشون رو داخل این حفره ها می کننو وقتی گردو رو تو مشتشون می گیرن دیگه نمی تونن دستشون رو بیرون بیارن .میمونای بیچاره هی جیغ می زنن و بالا و پایین می پرن اما به فکرشون نمی رسه که برای رهایی دستشونو باز کنن و از دام آزاد شن.
زندگی ماهام این شکلیه...!!!!!!
افکار غلط و آرزوهای دست نیافتنی ما گردوهامون هستن اگه اونا رو ول کنیم آزاد و رها می شیم

آنتونی رابینز

راز شکوفایی نیروهای واقعی و درونی خود این است که برای خود اهدافی را تعیین کنیم که به اندازه ی کافی مهیج بوده و منبع الهام در زندگی باشند.

یکی از بهترین راههای غنی سازی زندگی خود ' وسعت بخشیدن به گستره ی احساسات است.

اگر جنبه هایی از هویت شما ' برایتان ایجاد ناراحتی می کند ' چرا باید به آنها بچسبید؟

می توانیم خودمان را مجددا برای خودمان تعریف کنیم.

اولین قدم برای ایجاد تغییر آن است که ببینیم واقعا چه می خواهیم و در نتیجه هدفی را در نظر بگیریم و به سوی آن حرکت کنیم.

راز موفقیت آن است که بدانید چگونه از نیروهای رنج و نفرت استفاده کنید و نگذارید که این نیروها شما را در اختیار بگیرند . اگر چنین کنید ' بر رنج زندگی خود مسلط خواهد شد.در غیر این صورت زندگی بر شما مسلط خواهد شد.

اگر ارزشهای واقعی تان را نمی شناسید ' خود را برای رنج آماده کنید.

سر نوشت هر کس در لحظات تصمیم گیری شکل می گیرد. تصمیم هایی که امروز و هر روز گرفته می شوند ' وضع امروزی و سال های آتی را شکل می دهند.

تنها امنیت واقعی در زندگی ' دانستن این نکته است که بی تردید هر روز در حال پیشرفت هستید.لازم نیست نگران حفظ کیفیت زندگی خود باشید . تنها کافی است هر روز در پیشرفت آن بکوشید.

مطاله ی هر کتابی و حتی این متن ها یی که خوانده اید بی فایده خواهد بود و کلاسهای روانشناسی و هر کلاس دیگری که در آن شرکت کرده اید نیز ' حاصلی نخواهد داشت. مگر آنکه به دانسته ها و آموخته های خود عمل کنید.

فلسفه ی من این است که باید " غول را قبل از اینکه بزرگ شود ' از بین برد " لذا بهترین زمان برای پرداختن به هیجانات منفی ' زمانی است که احساس آنها را می کنید.

خوشرویی نشانه ی زیرکی است. زیرا هنگامی که احساس شادی شکل می گیرد این نشاط چندان قوی است که به دیگران نیز سرایت می کند و بهتر می توان هر نوع مشکلی را که بر سر راه است ' بر طرف ساخت.

هیولا را تا کوچک است نابود کنید.بهترین موقع برای کنترل احساسات منفی هنگامی است که آن احساس آغاز می شود.رها کردن الگوهای احساسی هنگامی که کاملا شکوفا شده اند ' بسیار مشکل خواهد بود.

تمام احساسات و عواطف ' از درون سر چشمه می گیرند و این خود انسان است که آنها را می آفریند.

به خاطر داشته باشید که هیچ چیز در زندگی معنا ندارد . مگر معنایی که شما به آن می دهید.

تجربه های خود را همچون فرش عظیمی در نظر بگیرید که می توان بر روی آن هر نقش و نگار دلخواهی را طراحی کرد.

باید به این نکته توجه داشت که داشتن جهت و هدف در زندگی ' مهم تر از دستاوردهای فردی است.

از جمله تعاریف موفقیت این است که باید به گونه ای زندگی کرد که بتوان احساس عمیقی از شادی و احساس اندکی از غم به دست آورد.

باور کنید که لیاقت به دست آوردن آنچه را که در جست و جویش هستید ' دارید

 

عشق یعنی ...

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز قلب زیبای تو نیست
 
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
 
عشق یعنی مهر بی اما و اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر
 
عشق یعنی دل تپیدن بهر تو
عشق یعنی جان من به قربان تو
 
عشق یعنی خواندن از چشمان تو
حرف های دل بدون گفتگو
 
عشق یعنی مستی از چشمان تو
بی لب و بی جرعه و بی
  می و بی سبو
 
گاه چشم بدر و ابروی هلال
چهره ی مهتابی تو در خیال
 
عشق من ، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان و ستون زندگی
 
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
 
عشق یعنی یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان بهار
  ،   با وجود یک گلبهار
 
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت
عشق یعنی ، تاب آخرین برگ درخت
 
عشق یعنی روح را آراستن
به خاطر یارت بیشمار افتادن و بر خاستن
 
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
 
عشق یعنی مهربانی در عمل
شیرینی زندگی به مانند کندوی عسل
 
عشق یعنی نعمت مهربانی داشتن
قدرت درک آسمانی داشتن
 
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
 
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن صورت یار در ماه زیبا
 
عشق ، آزادی و رهایی و ایمینی
عشق ، زیبایی و زلالی و روشنایی
 
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی دریا شده
 
عشق یعنی بره ای آزاد و شاد
عشق یعنی قصابی بدون تیغ تیز
 
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
 
عشق یعنی برگ روی شاخه ها
عشق یعنی گل به روی شاخه ها
 
عشق یعنی آسمان آبی دور از غبار
چشمک یک اختر دنباله دار
 
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
 
 
جز کمند چشم و زلف وا بروان تو
عشق زنجیری ندارد درمیان
 
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
 
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان کوی عشق باش
 
عشق یعنی ، گاه بر بی احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام
 
عاشق را دیدی خودت را خاک کن
سینه ات را در حضورش چاک کن
 
عشق آمد خویش را گم کن عزیز
قوتت را قوت یارت کن عزیز
 
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی
 
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق نا مردی نکن
 
لاف مردی میزنی مردانه باش
در مسیر عاشقی افسانه باش
 
دین نداری عاشقی آزاده شو
هر چه میروی افتاده شو
 
عشق یعنی ظاهری باطن نما
باطنی آکنده از نور خدا
 
عشق یعنی آن چنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
 
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
 
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی شدن روی زمین
 
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
 
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ممکن شود
 
در جهان هر کار خوب و ماندنی ست
رد پای عشق در او دیدنیست
 
عشق یعنی دوستی تا حد مرگ
عشق یعنی له شدن مثل یه برگ
 
عشق یعنی خاطراتی خوب و خوش
آرزویی در خواب خوش
آرزویی
  ماورای  این زمین
 
عشق یعنی شورش آلاله ها
عشق یعنی خواهش پروانه ها
 
عشق یعنی تشنگی باغها
عشق یعنی بارش احساس ها
 
عاشقی یعنی اسیردل شدن
با هزاران درد و غم یکی شدن
 
عاشقی یعنی طلوع زندگی
با صداقت همنشین گل شدن
 
عاشقی یعنی که شبها تا سحر
وارد دنیای رویاها شدن
 
عاشقی یعنی تحمل ، انتظار
مثل ماه آسمان تنها شدن
 
عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
پر ز گهر های دریایی شدن
 

نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین

   این نامه را چارلی چاپلین نابغه سینما در ژانویه سال 1963 به دخترش ژرالدین هنرپیشه سینما (که در فیلم به یاد ماندنی «دکتر ژیواگو» در کنار «عمر شریف» و «جولی کریستی» بازی زیبایی از خود ارایه داد) نوشته است.

نامه ای که حرف های هر پدری برای دخترش می تواند باشد. زیبا و ساده......... شما هم اگر نخوانده اید حتما بخوانید:

 

 

دخترم، این جا شب است. یک شب نوئل، در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و برادر و خواهرت و حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خقته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق پیش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.

اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی! این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدم هایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاهدخت ایرانی ست که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران ، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار.

من پدر توهستم ژرالدین. من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی شب های دراز بر بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمانم می امد طغنه اش می زدم. و می گفتمش برو در رویای خفته ام. رویا می دیدم ژرالدین. رویای فردای تو. رویای امروز تو. دختری می دیدم پری روی ، فرشته ای می دیدم در آسمان که می رقصید و می شنیدم  تماشاگران که می گفتند  دختره را می بینی ؟! این دختر همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی؟ آره من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم ژرالدین! در آن شب ها، در آن شبهای افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم. در چهره تو می نگریستم. ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم :چارلی! آیا این بچه گربه تو را نخواهد شناخت؟   تو مرا نمی شناسی ژرالدین! در آن شب های دور ، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی ست. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را کشیده ام. و از این ها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی ان را می خشکاند احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم. به دنبال نام تو نام من هست، چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر، مردم روی زمین را خندانده ام و بیشتر از آنچه انها خندیده اند خود گریسته ام، ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی ، تنها رقص و موسقی نیست.

نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرو ن می آیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن. اما حال آن راننده تاکسی  که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس. و اگر زنش آبستن بود و اگر پولی هم برای خرید لباسهای بچه اش نداشت، پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار!

 به نماینده خودم در بانک پاریس دستور دادهام، فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برا ی خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی.

گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن. و دست کم روزی یک بار با خود بگو:« من هم یکی از آنان هستم.» بله تو یکی از آنان هستی دخترم نه بیشتر!

هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم . از قرن ها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو. چالاک تر از تو. و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده نور افکن های تاتر شانزه لیزه خبری نیست. نور افکن رقاصان کولی ، تنها نور ماه است. نگاه کن. خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟! اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد. بهتر از تو می زند . و این را بدان که در خانواده چارلی ، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار ورد سن ناسزایی بگوید .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست. این باید مال یک  گمنامی باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. جست و جویی لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان ، خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک می زیسته ام. و همیشه و هر لحظه به خاطر بنر بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام. اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار، بیشتر از بند بازان روی ریسمان سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب این الماس بر گردن همه می درخشد.

اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یک دل باش. به مادرت گفته ام   در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است.

کار تو بس دشوار است. این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی بدن تو را نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت. و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت. اما هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد که دختری ، ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیر مردم و شاید حرف های خنده آور می زنم. اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .  بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی . نترس ! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شود.

می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگ جاودانی بایکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم.من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های منِ این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم. امشب شب نوئل است. شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است.

ژرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های رقص، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. من حاضر به زحمت تو نیستم. تنها گاهگاهی چهره خود را در آیینهای نگاه کن. آنجا مرا نیز خواهی دید. خون من در رگ های توست. و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد، چارلی را ، پدرت را، فراموش نکنی. من فرشته نبودم. اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی. رویت را می بوسم.

 

سوییس. دومین ساعت از 8767 ساعت سال 1963

 

در این دیار خسته کاش

در این دیار خسته کاش دیگر بریده نفسم

هر چه تلاش می کنم به آرامش نمیرسم

در این دیار خسته کاش وجود من بیهوده شد

ارثیه های عاطفی اینجا از من ربوده شد

روز نفس نفس زنان رو به سراب میروم

خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم

شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان

در غم فردایی دگر باز به خواب می روم

از تن خشک شاخ گل توقع جوانه نیست

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

از گل چهره سوخته طراوتی طلب مکن

برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب مکن

فرشته نجات من دیر به ما رسیدی

کهنه شده است زخم ما کوشش بی ثمر مکن

 

سخنان و گفتار اشو

قصد من تنها آن است که تو را باز به خود برگردانم. تو دزدیده شده ای! بر توحجابی افکنده اند و به هر طریق ممکن شرطی ات کرده اند تمام درهای منتهی به خودت را بسته اند. تمامی کار من آن است که در تو درها و پنجره ها بگشایم و اگر بتوانم تمامی دیوارها را فرو بریزیم و در زیر آسمان رهایت کنم؛ آن گاه در خواهی یافت که مذهب چیست...

جای یک چیز را در زندگیت عوض کن تا زندگیت زیبا شود! بجای ترس از خدا، عشق را جایگزین کن!

میگویند گلها خوب و قشنگند ولی خارها زشت و بد! ولی اگر هیچ انسانی به روی زمین نباشد، خارها هستند، گلها هم هستند! اما کسی وجود ندارد که بگوید این خوب یا بد است

میگویند گلها خوب و قشنگند ولی خارها زشت و بد! ولی اگر هیچ انسانی به روی زمین نباشد، خارها هستند، گلها هم هستند! اما کسی وجود ندارد که بگوید این خوب یا بد است

شجاع ادمی است که میترسد , اما علیه ترسش اقدام میکند ; ولی ترسو ادمی است که میترسد اما با ترسش سر میکند . با هم تفاوت ندارند , هر دو ترسو هستند . شجاع ادمی است که علی رغم ترسش پیش میرود , ترسو ادمی است که دنباله روی ترس خود است . اما یک ادم کامل نه این است و نه ان ; او فاقد ترس است و بس

مرگ تنها برای آن عده زیباست که زندگی خود را زیبا سپری کرده اند آنان که از زیستن نهراسیده اند، آنان که به قدر کافی شهامت زندگی کردن داشته اند، مرگشان جشن است

ژرف زندگی کن، از ته دل زندگی کن، یکپارچه با تمام وجود به طوری که وقتی مرگ در زد آماده باشی... آماده چون میوه ایی رسیده برای فرو افتادن از درخت. تنها نسیمی ملایم می وزد و میوه فرو می افتد؛ گاه حتی بدون هیچ نسیمی، میوه به سبب سنگینی و رسیدگی از درخت می افتد. مرگ نیز باید چنین باشد و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید

هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است... و کسی چه میداند؟! شاید که واپسین لحظه باشد....!

گنج تو وجودت است؛ جای دیگر به دنبالش نگرد! همه قصر ها و همه ی پل هایی که به قصر ختم میشوند مهمل و بی معنی اند، تو باید پل خود را در درون وجود خود خلق کنی! قصر آنجاست؛ گنج هم آنجاست

خنده عبادت است! اگر بتوانی بخندی چگونه عبادت کردن را آموخته ای. جدی نباش! آدم جدی هرگز نمیتواند مذهبی باشد، آدمی که بتواند بی چون و چرا بخندد آدمی که همه مسخرگی و همه ی بازی زندگی را می بیند در میان آن خنده به اشراق میرسد

زندگی مانند صفحه ای سفید است که هرچه بر آن بکشی همان میشود! میتوانی شادی یا بدبختی را در آن رسم کنی! تمام عظمت وجود انسانیت در این آزادی عمل است

این خانه تاریک نیست! در بیرون از این خانه تاریک، آفتاب همیشه در حال نور افکنی میباشد، فقط کافی است که درها و پنجره ها را بگشایی تا نور به درون بیاید