-
نامه ادوارد ادیش ، یکی از تاجران امریکایی در سن 76 سالگی
1390/12/19 10:53
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات...
-
به آرامی آغاز به مردن میکنی
1390/12/12 10:16
اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر بردهی عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی … اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای...
-
جسم ِ گناه آلود
1390/12/03 19:44
ای روح ِ مسکین ِ من که در کمند ِ این جسم ِ گناه آلود اسیر آمده ای و سپاهیان ِ طغیان گر ِ نفس، تو را در بند کشیده اند ! چرا خویش را از درون می کاهی و در تنگدستی و حرمان به سر می بری و دیوارهای برون را به رنگ های نشاط انگیز و گرانبها آراسته ای؟ حیف است چنان خراجی هنگفت بر چنین اجاره ای کوتاه، که از خانه ی تن کرده ای آیا...
-
آدمهای ساده را دوست دارم
1390/11/30 11:49
آدمهای ساده را دوست دارم . همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند . آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاهاست . بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد ....
-
همسفر!
1390/11/08 19:47
به تازگی یکی از دوستان عزیزم به جمع متاهلین پیوست ؛برای دوست عزیزم آرزوی خوشبختی و همراهی همیشگی میکنم و این مطلب را که بخشی از یکی از نامههای نادر ابراهیمی به همسرش است را به همه زوجهای ایرانی تقدیم میکنم. همسفر! در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند خواهش...
-
سخن عاشقانه
1390/11/02 23:01
سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست عاشق کم است سخن عاشقــــانه فراوان ... عشق عادت نیست ، عادت همه چیز را ویران می کند از جمله عظمت دوست داشتن را ... از شباهت به تکرار می رسیم ، از تکرار به عادت ، از عادت به بیهودگی از بیهودگی به خستگی و نفرت ... ... نادر ابراهیمی ...
-
تشنهام،خورشید میخواهم
1390/10/24 10:47
نامهات که به دستم رسید،من خواب بودم؛ نامهات بیدارم کرد. نامهات ستارهای بود که نیمهشب در خوابم چکید و ناگهان دیدم که بالشم خیس هزار قطره نور است. دانستم که تو اینجا بودهای و نامه را خودت آوردهای. رد پای تو روشن است. هر جا که نور هست، تو هستی، خودت گفتهای که نام تو نور است....
-
وعده
1390/10/15 15:56
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از...
-
مرگ همکار
1390/10/03 17:03
یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود : « دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى شود دعوت مى کنیم . » در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت...
-
قدرت بخشش
1390/09/19 11:43
بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد...
-
از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت
1390/09/09 16:58
جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و...
-
شب اول قبر مجنون
1390/09/01 11:19
شنیدستم که مجنون جگر خون چو زد زین دار فانی خیمه بیرون دم آخر کشید از سینه فریاد زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد هواداران زمژگان خون فشاندند *** کفن کردند و در خاکش نهادند شب قبر از برای پرسش دین ملائک آمدند او را به بالین بکف هر یک عمود آتشینی که ربت کیست دینت چه دینی است دلی جویای لیلی از چپ و راست چو بانگ قم به اذن...
-
خدا . . .
1390/08/20 17:09
پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج و بلور برسرتختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب صدای خنده اش سیل و طوفان نعره ی توفنده اش دکمه ی پیراهن او...
-
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد ...
1390/08/13 09:20
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تُرا، زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد ترا بر در نشاند او بطراری که می آید تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد بهر...
-
بوی بد نفرت
1390/08/03 19:36
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت: که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت :که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5...
-
قلبی بزرگتر از جهان
1390/07/19 06:56
هزََاران سال بود که می خواست به دنیا بیاید . هزاران سال بود که ذوق داشت. هزاران سال بود که نوبتش نمی رسید. و هر روز کسی به دنیا می آمد و او غبطه می خورد و همچنان منتظر نوبت خودش بود . و سرانجام روزی رسید که به او گفتند : دیگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش . *** چمدانش کوچک بود. کوچکتر ازیک بند انگشت و...
-
خنده تکراری
1390/07/07 11:26
یه مرد باهوش برای حضار جوک تعریف کرد ، حضار دیوانه وار خندیدند . بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعریف کرد . عده کمی از حضار دوباره خندیدند . دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد . زمانی که دیگه هیچیک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت : وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید ؛ چطور برای یه مسئله بارها و بارها...
-
وصیت نامه شهید بهروز مرادی
1390/07/02 18:25
گویی در این انقلاب تنها ماندهایم. کسی نیست که بفهمد ما چه میگوییم؛ دوستانمان یکی یکی میروند ــ و دیگران هم در انتظار... میروند و میرویم، تا شاید آیندگان را راهگشا باشیم. به هر کجا که میرویم غریب هستیم. همه با ما بیگانه شدهاند. و ما خود نیز، از خود بیخودان را میمانیم. آنها از این که...
-
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
1390/06/25 12:05
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!...
-
قطعهای ادبی از مهاتما گاندی
1390/06/04 17:06
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم/ من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم/ من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم/ چرا که من یک انسانم/ و اینها صفات انسانى است. و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو میخواهى/ من را خودم از خودم ساختهام/ تو را دیگرى باید برایت...
-
قالی بزرگی است زندگی
1390/05/23 19:28
قالی بزرگی است زندگی... هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند: این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد این فرش فاجعه است... با زمینه سرخ خون... و حاشیه های کبود معصیت ... با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم... فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را...
-
داستان انیشتین و دکتر حسابی
1390/05/11 15:41
در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و...
-
هر بار که میروی، رسیدهای
1390/05/03 11:02
...پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی میدانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیشه دور بود. سنگپشت تقدیرش را دوست نمیداشت و آن را چون اجباری بر دوش میکشید. پرندهای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگپشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این...
-
تأثیر حافظ و خیام بر آندره ژید
1390/04/24 19:13
آنچه نفس خویش را خواهی حرامت سعدیا گر نخواهی همچنان بیگانه را و خویش را «سعدی» من سعادت خود را در سعادت دیگران میجویم و برای سعادت خویش محتاج به سعادتمندی دیگران هستم. «آندره ژید» آندره ژید ( 1869- 1951 Andre Gide) نویسنده بزرگ معاصر فرانسه، با وجود بیش از بیست وپنج اثر، در دنیای ادبیات به عنوان خالق اثر «مائدههای...
-
آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
1390/04/18 17:48
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد” استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟” شاگرد پاسخ داد: “بله، آقا” استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق...
-
آزادی
1390/03/27 12:30
به پای خفته حرف از شبگیر می گفتم ز آزادی سخن در حلقه زنجیر می گفتم (صائب تبریزی)
-
شایعه
1390/03/05 13:05
هر زمان شایعه ای را شنیدید و خواستید آن را بیان کنید، ابتدا آزمون سه پرسش را انجام دهید: کاملا مطمئن اید که حقیقت دارد؟ خبر خوبی است؟ برای شنونده سودمند است؟ اگر می خواهید چیزی را بگویید که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند، پس چرا اصلا آن را بگویید؟ روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او...
-
نه درس زندگی از آلبرت اینشتین
1390/02/26 16:47
۱- کنجکاویتان را دنبال کنید : “ من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم. ” درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاویتان راز موفقیتتان است. ۲- پشتکار با ارزش است : “ نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری میمانم. ” تا زمانیکه به هدفتان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین میخواهد بگوبد، تمام...
-
اسرار خلقت
1390/02/17 12:33
از بزرگترین و مرموزترین اسرار جهان و زندگی ما این است که چرا ما را به وجود آوردند ؟ دستگاه آفرینش با این قانون بزرگ و با این جهان بزرگ که در آن یکصد هزار کهکشان مانند دنیای ما وجود دارد ، چه احتیاجی داشت که من و شما را بیافریند؟! و اگر من و شما نبودیم ، به کجای دنیا برمی خورد؟ و اگر قبلا این کره ی خاکی - که ما روی آن...
-
دبستانی ترین احساس من
1390/02/14 19:34
خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مکارو دزد دشت وباغ روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی با هوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز وسرمای شدید ریز علی پیراهن از تن میدرید تا درون نیمکت جا...