-
چند دلنوشته از قیصر امین پور
1391/08/08 08:41
به مناسبت سالروز درگذشت قیصر امین پور دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز او ما را فردا؟ ********************* نه از مهر و نه از کین می نویسم نه از کفر و نه از دین می نویسم دلم از خون است می دانی برادر دلم خون است از این می نویسم ******************** هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا...
-
حکایت
1391/08/02 08:51
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیهنشین تعویض کند. بادیهنشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با...
-
غم نان اگر بگذارد
1391/08/01 11:47
ازدستهای گرم تو کودکان توامان آغوش خویش سخن ها می توانم گفت غم نان اگر بگذارد. نغمه در نغمه درافکنده ای مسیح مادر، ای خورشید! از مهربانی بی دریغ جانت با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد غم نان اگر بگذارد. *** رنگ ها در رنگ ها دویده، ای مسیح مادر ، ای خورشید! از مهربانی بی دریغ جانت با چنگ تمامی نا پذیر تو...
-
طرز نگاه به زندگی
1391/07/30 13:49
صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: "هییم! مثل این که امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت! فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو روی سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز می کنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت! پس فردای اون روز تنها یک تار...
-
انگیزه ای برای زیستن
1391/07/26 19:41
ای انتظار، تا کی می پایی؟ و هنگامی که به پایان آمدی، انگیزه ای برای زیستن ما باقی خواهی ماند؟ فریاد میزدم: انتظار! انتظار چه؟ چه چیزی می تواند رخ دهد، بی آنکه از وجود خود ما نشأت گرفته باشد؟ و چه چیزی می تواند از ما پدید آید که ما آنرا تاکنون نشناخته باشیم؟ ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار...
-
نامه های نادر ابراهیمی به همسرش
1391/07/09 20:53
از این که می بینی با این همه مسأله برای سخت و جان گزا اندیشیدن، هنوز و باز، همچون کودکان سیر، غشغشه می زنم؛ بالا می پرم، ماشین های کوکی را کف اتاق می سُرانم، با بادکنک بادالویی که در گوشه ای افتاده بازی می کنم و به دنبال حرکت های ساده لوحانه و ولگردانه اش، ولگردانه و ساده لوحانه می روم تا باز آن را از خویش برانم، و...
-
چرا هستم ؟
1391/07/03 14:52
دلیل « هستن » را از آلبر کامو می پرسند . بر خلاف دکارت که معتقد است : « من می اندیشم ، پس هستم » و بر خلاف آندره ژید که میگوید : « من احساس میکنم پس هستم » و به قول آقای تنکابنی جمله سومی هم هست که گویندگان بیشماری نیز دارد « من پژو دارم ، پس هستم » البرکامو میگوید : « من اعتراض میکنم پس هستم » چون علیه جهان ، علیه...
-
جهان سوم
1391/06/29 16:05
جهان سوم جایی است ، که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات را آباد کنی باید در تخریب مملکتت بکوشی. پرفسور محمود حسابی
-
سخنرانی فراموش نشدنی
1391/06/27 09:51
سخنرانی فراموش نشدنی ویکتور هوگو بزرگترین شاعر سده نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در گستره ادبیات فرانسه در مجلس فرانسه که بعنوان یکی از تاثیر گذارترین سخنرانی های دو قرن اخیر همواره در یادها خواهد ماند. برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن حکومت بیشتر از یک قاتل عادی حق قاتل شدن نداشته باشد، و وقتیکه بصورت...
-
در کجا ایستاده اید ؟
1391/06/20 19:31
روزی بچه شتری از مادرش پرسید : چند سوال دارم میتوانم بپرسم مادر ؟ مادرش گفت : حتما عزیز . چیزی ناراحتت کرده ؟ چرا ما کوهان داریم ؟ خب پسرم , ما حیوانات بیابان هستیم . در کوهانمان آب و غذا ذخیره میکنیم تا در بیابان که چیزی پیدا نمیشود بتوانیم دوام بیاوریم . چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است ؟ پسرم برای اینکه...
-
تمام داشته های ما
1391/06/16 18:33
تمام داشته های ما هدایایی است که ما تنها برای بدست آوردنشان زحمتی متحمل نشده ایم بلکه شایستگی آنها را نیز نداشته ایم . آیا هرگز به زیبایی غروب آفتاب اندیشیده ای ؟ آیا لیاقتش را داری ؟ آیا هیچ گاه به نغمه دلنشین فاخته ای که از دور دست به گوش میرسد فکر کرده ای ؟ آیا استحقاق آن را داری ؟ برای داشتن نسیمی که از میان شاخ و...
-
تنگناهای بشری
1391/06/04 15:14
* «دو چیز در زندگی مایۀ اندوه است: اوّل آنکه به مُراد نرسی و دوم آنکه برسی.» (برنارد شاو) * «زندگی انسان شب پیمودنی است دراز؛ در میان نیروهای نامرئی، زیر فشار درد و خستگی، به سوی هدف نفسگیر که جز اندکی، امید نیل به آن را ندارند. همرزمان ما، یک به یک با فرمان خاموش مرگ ناپدید میشوند. فرصت ما برای یاری کردن آنان بسیار...
-
لازم است گاهی ...
1391/05/28 06:20
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه؟ لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟ لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟ لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را...
-
چرا مدادچشم، چرا خودکار و مداد نه؟
1391/05/15 10:05
سه سال میشه که با یک وبلاگ آشنا شدم که با خیلی وبلاگهای دیگه فرق داره و به شما پیشنهاد میکنم حتما یه سری بهش بزنین . اما سوال جالبی از سوی یکی از خوانندگان این وبلاگ مطرح شد که مدیر آن وبلاگ ( دختر دستفروش مترو ) جوابش را به خوانندگان واگذار کرد . بخشی از جوابهای منتخب را انتخاب کردم . نظر شما چیه ؟ سوال : سلام عزیزم....
-
قیمت چشم و گوش و دست و پا...
1391/05/05 21:23
یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت مىکرد و سخت مىنالید . گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمىکنم. گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مىکنى؟ گفت: نه . گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟ گفت: هرگز . گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در...
-
هرجایِ دنیایی دلم اونجاست
1391/05/04 09:58
هرجایِ دنیایی دلم اونجاست من کعبه مو دورِ تو میسازم من پشت کردم به همه دنیا تا رو به تو سجاده بندازم هرروز حِسِت تازه تر میشه غرقِ تو میشم بلکه دریا شم بیزارم از اینکه تمامِ عمر از رویِ عادت ، عاشقت باشم گاهی پرستیدن ، عبادت نیست با اینکه سر رو مهر میذاری گاهی برای دیدن عشقت باید سر از رو مهر برداری یک عمر هر دردی به...
-
زمان از شما قدرتمندتر است
1391/04/27 17:26
وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد...
-
تو چه می دانی...
1391/04/19 18:07
تو که تمام بچگی ات را با پاهایت دویدی،چه می دانی روی صندلی چرخدار نشستن یعنی چه؟... تو که تمام زیبایی ها را با چشمانت دیدی،چه می دانی عصای سپید یعنی چه؟... تو که صدای تمام خنده ها و شادی را با گوش هایت شنیدی،چه می فهمی که زبان اشاره یعنی چه؟... تو که شب با قصه ی مادر خوابیدی و صبح را با صدای پدر از خواب بیدار شدی،چه...
-
خونین از عبور خشم
1391/04/11 08:50
تو نمی دانی وقتی گلوله ها آواز می خوانند قلب ها چگونه گل می دهند مرگ چگونه می وزد ، و السالوادر چگونه گریه می کند . تو نمی دانی و من دوستت دارم . تو نمی دانی وقتی تانک ها قدم می زنند دست ها چگونه سنگر می شوند تا قلب ها یک نعره بیشتر سرود بخوانند و چگونه خیابان ها گورستان نعره اند - در کامبوج . تو نمی دانی و من دوستت...
-
برایت ارزوی کافی میکنم
1391/04/01 18:59
در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم : هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم...
-
قابیل نمرده است
1391/03/29 09:30
ای مسئول بنای امت ، پیرو مذهب کتاب ، ترازو و آهن ! ای مجاهد مسلمان ! در فلق بگریز ای قربانگاه جامعه ! که شب سیاه ، همه جا را فرا گرفته است ، که افسونگران چیره دست ، در گره ها می دمند ، که عقده داران حسد ، بازیچه ی افسونگران شب شده اند و دوستان دشمن کام ! به خداوند فلق پناه بر ، تا گریبان شب را بشکافد و نهر سپید صبح را...
-
یک وقت هایی
1391/03/16 17:04
یک وقت هایی در زندگی هست که دوست داری زمان را از زندگی خذف کنی. زندگی بی زمان.بی وقت. زمان هایی هست که سنگینی و زمان، ثانیه ثانیه روی شانه هایت تلنبار می شود.وقت هایی هست که دوست داری آوار نباشی. آواز باشی.برای خودت.تنها برای خودت.اما باز دلت نمی آید. باز تنهایی را قلقلک می دهی که بخندد.آن زمان هاست که دوست داری روی...
-
وصیت
1391/03/12 12:00
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است . در چنین...
-
پندنامه ی افلاطون
1391/03/09 12:41
معبود ِ خویش را بشناس و حق ِ او را نگه دار، و همیشه با آموزش دادن و آموزش گرفتن باش، و توجه بر طلب ِ علم را مقدم دار . اهل ِ علم را به کثرت ِ علم امتحان مکن، بلکه اعتبار ِ حال ِ ایشان به دوری از شر و فساد کن . و از خدا چیزی مخواه که نفع ِ آن منقطع (مقطعی) بـُوَد، و یقین داشته باش که همه ی مواهب از حضرت ِ اوست، و از او...
-
کفن دزد و پسرش
1391/03/01 18:44
حکایت ما ایرانیان... آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو...
-
ساده مثل آن وقتها
1391/02/26 16:37
...اجازه بدهید ساده و بدون تعارف بگویم که ساده نیستیم و سادگی و بیپیرایه بودنمان را از دست دادهایم. همین چند سال قبل بود که صفحههای روزنامهها و محتوای برخی از برنامههای صدا و سیما از مفهومی به نام چشم و همچشمی پر بود. اما حالا دیگر انگار که کار از کار چشم و هم چشمی گذشته است. دیگر کسی سراغ این مفهوم تکراری...
-
بودا و زن هرزه
1391/02/20 16:21
بودا به دهی سفر کرد و زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به کدخدا گفت : « یکی از دستانت را به من بده» کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت...
-
داستان شهر ممنوعه !!
1391/02/03 19:15
شهری بود که در آن، همه چیز ممنوع بود... و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف میرفتند و اوقات خود را با باری الک دولک میگذراندند... و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای...
-
باران
1391/01/25 10:54
«باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه» خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و شیرین کوچه ها شد، کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ * * * کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها...
-
باز کن پنجره ها را
1390/12/27 17:12
باز کن پنجره ها را،که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه،کنار هر برگ شمع روشن کرده ست. ****** همه چل چل ه ها برگشتند وطراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست. ****** باز کن پنجره ها را،ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ...