آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

آخرین جملات استیو جابز  در آخرین روزهای زندگی



من در دنیای کسب و کار، به قله ی موفقیت رسیدم. به چشم دیگران، زندگی من مظهر موفقیت است. اما جدای از کار، انسان چندان شادمانی نیستم. به هر حال، ثروت یک حقیقت زندگی است که من به آن عادت کرده ام.

در این لحظه و در حالی که روی بستر بیماری قرار دارم و کل زندگی ام را به یاد می آورم، در می یابم که تمام شهرت و ثروتی که اینقدر به آنها افتخار می کردم رنگ باخته اند و در مواجهه با مرگ قریب الوقوع من، معنای خود را از دست داده اند.

در تاریکی، به چراغ های سبز رنگ دستگاه های کمک حیاتی بالای سرم نگاه می کنم و به سر و صداهای ماشینی آنها گوش می دهم و می توانم نفس خدای مرگ را، که هر لحظه نزدیک تر می شود، حس کنم.


حال می دانم، وقتی به اندازه ای ثروت اندوختیم که تا آخر عمرمان را کفاف بدهد، باید به مسائل دیگری بپردازیم که ربطی به ثروت ندارند. این مسئله باید چیز مهم تری باشد: شاید روابطمان، شاید هنر، شاید رؤیایی که در سال های جوانی در سر داشته ایم. مدام در پی ثروت بودن تنها نتیجه اش این است که فرد تبدیل به موجودی رنجور می شود؛ درست مثل من.

خداوند حس هایی در وجود هر یک از ما قرار داده است تا بتوانیم عشق را در قلب هر کسی احساس کنیم، نه توهماتی که ثروت برایمان به ارمغان می آورد.

من نمی توانم ثروتی که در زندگی ام کسب کرده ام را با خودم ببرم. تمام آنچه می توانم با خود ببرم خاطراتی هستند که به واسطه ی عشق ثبت شده اند.

این آن ثروت حقیقی است که شما را همراهی خواهد کرد، با شما خواهد ماند و به شما توان و روشنایی لازم برای ادامه ی مسیر را خواهد بخشید.

عشق می تواند هزاران مایل مسافت را دربنوردد. زندگی محدودیتی ندارد. هر جا که می خواهید بروید. به هر قله ای که می خواهید صعود کنید. تمام اینها در قلب و در دستان خود شماست.

گران قیمت ترین تختخواب جهان کدام است؟ بستر بیماری …

شما می توانید کسی را استخدام کنید که به جای شما اتومبیلتان را براند، یا برای شما پول در بیاورد. اما نمی توانید کسی را استخدام کنید تا رنج بیماری را به جای شما تحمل کند.

مادیات را می توان به دست آورد. اما یک چیز هست که اگر از دست برود دیگر نمی توان آن را بدست آورد و آن زندگی است.

آدم وقتی وارد اتاق عمل می شود، پی می برد که هنوز یک کتاب باقی مانده که آن را نخوانده است، و آن کتاب زندگی سالم است.

ما در این لحظه در هر مرحله ای از زندگی خود هم که باشیم، با گذر زمان، بالاخره روزی خواهد رسید که پرده ی نمایش زندگی مان پایین کشیده خواهد شد.

برای خانواده ی خود، همسر خود و دوستان خود عشق بیندوزید. با خودتان خوب رفتار کنید. دیگران را گرامی بدارید.



واکنش پرویز پرستویی به ماجرای بخیه‌های صورت کودک 5 ساله در خمینی‌شهر


به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین پرویز پرستویی در نوشته‌ای که با عنوان «دکتر داریم تا دکتر» منتشر کرد، از ماجرای بیمارستان اشرفی خمینی‌شهر و دکتر مرتضی شیخ نوشت:

«حتما خبر برخورد غیر انسانی پزشک و پرستار بیمارستان اشرفی خمینی‌شهر با کودک ۵ ساله رو شنیدید. این خبر واقعا تکان دهنده و متاثر کننده ست. داستان کوتاه و واقعی زیر رو بخونید:

"دکتر مرتضی شیخ" پولی به عنوان حق ویزیت از مردم نمی گرفت و هرکس هر چه می خواست، در صندوقی که کنار میزش بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر پنج ریال تعیین شده بود (خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آن زمان) اکثر مواقع بسیاری از بیمارانی که به مطب او مراجعه می کردند، به جای پنج ریالی، سرِ فلزی نوشابه داخل صندوق می انداختند تا صدایی شبیه به انداختن سکه شنیده شود...! دختر دکتر نقل می کند :
"روزی متوجه شدم پدرم مشغول شستن و ضدعفونی کردن انبوه سرنوشابه های فلزی است! با تعجب گفتم: پدر! بازی‌تان گرفته است؟ چرا سرنوشابه ها را می شویید؟! پدر جوابی داد که اشکم را درآورد...ایشان گفت: دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سرنوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند. این سرنوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطبم می ریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از این ها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضی ها خجالت می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند."


اومدم بنویسم روحش شاد! یک لحظه فکر کردم اگه روح آدمی با قلبی به این بزرگی شاد نباشه، روح کی میخواد شاد باشه؟! بهتر دونستم بنویسم راهش، اندیشه اش و کردارش پر رهرو ...»

اندر حکایت ما و لایک ...

❇ شبکه های اجتماعی پر است از علامت هایی که به "لایک" معروف اند. 
اگر ماجرای تهیدستی که محتاج نان شب است را روایت کنند، هزاران هزار نفر آن را لایک می کنند و آسوده خاطر از این که به وظیفه انسانی شان عمل کرده اند(!) سر بر بالین می گذارند. خیلی ها هم ایثار بیشتری می کنند و مطلب را به اشتراک می گذارند و شاید هم نظری زیرش بنویسند؛ نور علی نور!
اما کم هستند کسانی که از کارهای بی هزینه عبور می کنند و در فضایی خارج از فضای مجازی، دست نیازمند را می گیرند و گرهی باز می کنند و اشکی پاک.

ماجرای حسین(ع) و ما نیز همین است .خیلی هایمان برایش سینه می زنیم، در هیأت هایش شرکت می کنیم، علم های سرخ و سیاه بر در خانه هایمان می زنیم، پای روضه اش اشک می ریزیم و غذای نذری حسینیه محله مان را به نیت شفا و تبرک می خوریم و آنگاه، با این تصور که بهترین هستیم، راهی خانه هایمان می شویم.
اما صبح فردا، حسینی بودن را فراموش می کنیم، اگر در مسندی هستیم که قدرتی در دست ماست، ستم می کنیم، از کار کارمندی و کارگری مان می زنیم، انصاف را در داد و ستدهای مان زیر پا می گذاریم، دین خدا را دکان خود می کنیم، آبروی دیگران را به راحتی آب خوردن می بریم، آسان دل می شکنیم، حقوق دیگران را نادیده می گیریم و ... .

اگر حسین(ع) در عصر اینترنت بود و "هل من ناصر ینصرنی" را در فضای مدرن امروز منتشر می کرد، حتماً هزاران هزار نفر آن را لایک می کردند، هزاران بار این پیام به اشتراک گذاشته می شد و پیامش سایت به سایت و گوشی به گوشی می چرخید ولی چند نفر جان شان در در دست می گرفتند و خود را قربانی راه حسین(ع) می کردند؟
آیا همه آنان که این روزها سینه زدند، در برابر جور و برای راه حسین(ع) هم حاضرند سینه سپر کنند؟ لایک کردن و سینه زدن چه آسان ولی مرد عمل بودن کار عبّاس و عبداللّه و قاسم و حرّ و حبیب بن مظاهر است و کار آنان که در 8 سال دفاع مقدس، لباس سیاه کندند و لباس رزم پوشیدند و به هل من ناصر حسین، لبّیک گفتند ، بی هیچ استخاره ای.
خیلی از ما ، مهم ترین کاری که عرضه اش را داریم ، لایک زدن و سینه زدن است و بس.

جعفر محمدی _ عصرایران

خواب حرفه ای



شنیده ام که وقتی انسان در حال غرق شدن است بخواب می رود ، یعنی حس می کند که در حال شناست ، اما خواب است و دارد غرق می شود!

همین مورد را در هنگام رانندگی هم شنیده ام ، می گویند آنهایی که در حال رانندگی خواب هستند فکر می کنند بیدارند و دارند با دقت رانندگی می کنند ، اما خواب هستند و خواب بیداری می بینند!

از وقتی این مطالب را شنیده ام در رانندگی ام بیشتر دقت می کنم و به محض اینکه کمی خواب به سراغم می آید ماشین را پارک می کنم و اصلا ریسک نمی کنم.

الآن که دقت می کنم می بینم این حس در برخی موارد دیگر هم صادق است که موضوع این یادداشت است:

یکی از آفت هایی که هر حرفه را تهدید می کند خواب حرفه ای است ، خواب حرفه ای عبارت است از حسی که به هر یک از ما دست می دهد و فکر می کنیم که کارمان را به بهترین نحو انجام می دهیم در حالیکه بر اثر روزمره گی به خواب فرو رفته ایم و روز به روز احتمال غرق شدن یا واژگون شدن را بالا می بریم.

راننده ی سرویس بچه های دبستان که روز های اول با وسواس کودکان را سوار می کرد و با دقت رانندگی می کرد ، کم کم بچه ها را به عنوان کالا های روزمره می بیند و بی توجه به اینکه اینها هنوز هم چشم و چراغ والدینشان هستند در هیاهوی شهر می راند.

معلمی که در ایام نخست خود را در جایگاه تعلیم و تعلم می دید و شغل خود را با شغل انبیاء مقایسه می کرد ، اندک اندک دانش آموزان را نمی بیند و فقط به حقوق و اقساطش می اندیشد و گذران روزهای عمر

پزشک سوگند خورده و پر انرژی سالهای اولین به تدریج با بیماری و درد بیماران خو می گیرد و یادش می رود که گر چه او همان پزشک دیروزی است اما این بیمار بیمار امروزی است و این بیمار نمی داند که تو برای بیماران قبل چقدر جانفشانی کردی ، او فقط از تو التیام می خواهد برای خودش ، بدون توجه به دیروز و فردا

هنرمند طراح که اولین سفارشاتش را با خلاقیت و هنرآفرینی زیاد انجام می داد ، آرام آرام همه ی مراجعین را به یک چشم می بیند و کارهایش بدون نو آوری ارائه می گردد

مدیر لایق کارخانه که تمامی همت خود را برای ایجاد کار بکار بسته است ، کم کم می اندیشد که رسالت خود را به پایان رسانده ، دیگر کارگران خود را نمی بیند ، گویی فراموش کرده که حیات کارخانه اش به تلاش این کارگران وابسته است

گویی لالایی حرفه ای در حال خوانده شدن است و ما را کم کم به خواب حرفه ای فرو می برد ، یادم می آید بچه که بودم روزی برای بازی الک و دولک از شهر خارج شده بودیم و باید قطعات حدود یک وجبی از چوب را می بریدیم تا آماده بازی شود ، پدرم اولین قطعه را که برید علامت زد و گفت این قطعه را توی جیبت نگه دار و همه ی قطعات را با این قطعه مقایسه کن ، چون در برش هر قطعه کمی خطا خواهی داشت و کم کم اندازه از دستت خارج می شود.

 یادش به خیر ، ای کاش قطعه اول اصول حرفه ای را توی جیبمان نگه می داشتیم تا خدای ناکرده بخواب حرفه ای نرویم...

میلیونر خود ساخته

سه درسی که میلیونر خودساخته آندی اندروز، را از خانه بدوشی نجات داد
اندی اندروز نویسنده ی چند مورد از پرفروش ترین کتاب ها در لیست روزنامه ی نیویورک تایمز و از سخنرانان مطرح است. او در مقابل چهار تن از رؤسای جمهور آمریکا سخنرانی کرده است و زیگ زیگلار از اون به عنوان بهترین سخنرانی که تا به حال دیده است یاد میکند. اما اندی اندروز همیشه این چنین موفق نبود.
 در حقیقت او در زمان آغاز زندگی حرفه ای خود یک بی خانمان بود.

از داستان زندگی پیر مردی که به او آموخت چگونه بر شرایط غلبه کند و به موفقیت دست یابد لذت ببرید.
 نام او جونز بود.
 نه آقای جونز. فقط جونز.
 من ۲۳ سال داشتم و زیر پلی در سواحل خلیج آلاباما زندگی میکردم که با او آشنا شدم. احساس تنهایی، ترس و بیشتر از همه عصبانیت من را رها نمیکرد.
 زندگی ام آن طور که میخواستم رقم نخورده بود. والدینم از دنیا رفته بودند مادرم از سرطان و پدرم در یک تصادف اتومبیل و به غیر از درآمد مختصری که از پاک کردن ماهی ها به دست می آوردم، یک سکه هم برای خودم نداشتم.

یک سوال در ذهنم پرسه میزد: آیا زندگی تنها یک بلیط بخت آزمایی است؟
 آیا میشود که یک نفر خانواده و خوشبختی نصیبش شود و دیگری مثل من از زیر پل سر دربیاورد.
 و در این زمان بود که جونز را دیدم.
 او پیر مرد عجیبی بود که اتفاقاً آن شب راهش به زیر آن پل، جایی که من زندگی میکردم، افتاد. وقتی کسی را نداشتم دوست من بود و زمانی که گوش شنوا نداشتم حقیقت را به من گفت.
 جونز بیشتر از هر کسی که تا به حال ملاقات کردم به من آموخت و اگر به ویژه برای این سه درس نبود، ممکن بود هنوز زیر همان پل زندگی میکردم.

۱- آدم های موفق زیاد میخوانند

همان شب اولی که جونز را زیر پل دیدم، قبل از اینکه برود از من پرسید: کتاب میخوانی؟

وقتی سرم را به علامت تایید تکان دادم، اضافه کرد: منظورم این نبود که میتوانی بخوانی یا نه، پرسیدم اهل خواندن هستی؟

تا آن زمان در زندگی ام وقتی موضوع به خواندن میرسید تنها کتاب هایی با عکس های ورزشی توجه من رو جلب میکردند. پس طبیعتاً دیدن سه کتاب کوچک با جلد های مقوایی نارنجی رنگ که او از چمدانش بیرون آورده بود برای من جالب نبود.

با دیدن اسم کتاب ها از او پرسیدم: زندگی نامه؟

او گفت: نه! -برقی در چشمانش بود داستان های ماجراجویانه! پیروزی، شکست، عشق، فریب، تراژدی و پیروزی بهترین قسمت این است که همه ی داستان ها حقیقت داشته اند.
 چیزی که در ادامه گفت برای همیشه در ذهن من باقی ماند: جوان، فراموش نکن، تجربه بهترین آموزگار نیست. تجربه ی دیگران بهترین آموزگار است. با خواندن زندگی انسان های بزرگ، میتوان به اسرار آنچه آنها را برجسته کرده است دست پیدا کرد.
 من تا سپیده دم وینستون چرچیل را خواندم. وقتی سه کتابی که جونز به من داده بود را تمام کردم، آنها را به کتابخانه برگرداندم و سه کتاب دیگر گرفتم. بعد از مدتی بیش از ۲۰۰ زندگی نامه را خواندم. نگاهی عمیق به آنچه فردی را به موفقیت میرساند توأم با عمل چیز هایی بود که مرا از زیر آن پل بیرون کشید.

 ۲- متوسط نباشید

جونز گفته های زیادی داشت. چیز هایی که به نظر میرسید مناسب پوستر های کلاس درس باشند یا روی یک بنای تاریخی حکاکی شده باشد. این یکی از بیاناتی است که هر بار تلاش میکردم کاری انجام بدم که در نظر دیگران احمقانه بود، به من اعتماد به نفس و اشتیاق خاصی میداد (مثل انجام کمدی های ایستاده، سخنرانی کردن و یا نوشتن یک رمان پر فروش).
* اگر کاری را انجام بدهی که دیگران در حال انجام آن هستند، کار اشتباهی میکنی. چون بیشتر مردم به نتایجی که از نظرشان خارق العاده است دست پیدا نکرده اند.

آیا به دنبال نتایجی خارق العاده از زندگی خود هستید؟ دلیل بازدید شما از این وب سایت چیزی به غیر از این مهم نمیتواند باشد. بنابراین مهم است که در قدم اول میان افکار خود و دیگران تفاوت قائل شوید. در غیر این صورت در زندگی خود به نتایجی تنها متوسط خواهید رسید.

و انسانهای بزرگ، متوسط نیستند.
۳- کشف کنید ( به همه چیز از دید باز نگاه کنید)

هیچ وقت نفهمیدم که از کجا پول در می آورد، یا حتی کجا میخوابید. فقط میدانستم که همین اطراف است.
 با این حال برای کاری که انجام میداد یک اسم گذاشته بود، او خود را یک کاشف مینامید.
 او میگفت: دیگران میتوانند آواز بخوانند و یا سریع بدوند، اما من چیزهایی را میبینم که دیگران به راحتی از کنارشان میگذرند. من به چیز هایی در موقعیت ها و مردم پی میبرم که چشم انداز آنها را شکل میدهد. این چیزی است که بیشتر مردم از داشتن آن غافلند: چشم انداز، بینشی وسیع تر.

این بینش وسیع دقیقاً چیزی بود که جونز به من هدیه داد و به من آموخت که باید آن را به دیگران منتقل کنم.
 یک روز کمی پس از ملاقاتمان، جونز به من گفت که میخواهد جشن بگیرد. در آن دوران -عادت کرده بودم که روزی یک بار غذا بخورم، خیلی ذوق کردم. وقتی دیدم که او میخواهد با چند قوطی سوسیس وینی و ساردین جشن بگیرد بلافاصله ذوقم کور شد.
 با این وجود یک وعده ی اضافه در روز میخوردم و نمیتوانستم از آن صرف نظر کنم، شروع به خوردن غذا کردیم. چیزی نگذشت که شروع به پرسیدن سوالات آزار دهنده ی خود کرد که از نظر من جواب های آنها بدیهی بود.
 این بار این سوال را کرد: دارید چه میخورید؟
 با تعجب به او پاسخ دادم: سوسیس وینی و ساردین…
 -کجا؟
 – در شن و ماسه
 او لبخندی زد و زیر لب گفت: همین فکر رو میکردم.
 من کمی عصبانی شدم و گفتم: درباره ی چی دارید حرف میزنید؟
 او گفت: جوان، تو تنها به شن و ماسه ی زیر پای خود و آنچه میخوری اشاره میکنی چون میخواهی این دو چیز تغییر کنند. بر حسب اتفاق تو ساردین و سوسیس وینی را روی شن و ماسه خوردی. من شام خود را در دشت و چمن با نمایی از اقیانوس خوردم.
 او به پشت من زد و بلافاصله گفت: همه چیز به چشم انداز بر میگردد.

 در طول روز به این موضوع فکر کنید چه چیزی در زندگی شما هست که با چشم اندازی اشتباه به آن نگاه میکنیم؟ چه موقعیتی به ظاهر بد ممکن است در حقیقت یک نعمت باشد؟
 واقعیت های ما همیشه بر اساس چشم انداز های مختلف شکل گرفته اند. اگر میخواهید که واقعیت های شما با موفقیت معنا شوند، این را بدانید- عدم داشتن چشم انداز ممکن است بهترین دستاورد هایتان را یک اشتباه جلوه دهد.
 یک لحظه صبر کنید. نگاه کنید. بیاموزید. به دنبال فرصت هایی برای ایجاد چشم انداز بگردید. و وقتی این کار را انجام دادید، آن را برای خودتان نگه ندارید. کسانی که چشم انداز هایی را در اختیار دیگران میگذارند به عنوان یک رهبر پذیرفته میشوند و در دنیای امروز ارزشمند ترند.

اندی اندروز میلیونر خودساخته

اندی اندروز نویسنده ی کتاب های پر فروش چگونه میتوان یازده میلیون نفر را کشت؟ ، کاشف و هدیه ی مسافر- و همچنین یکی از سخنرانان مطرح سازمان های بزرگ جهان است.
 زیگ زیگلار میگوید: اندی اندروز بهترین سخنرانی است که من تا به حال دیده ام.


شروع کن ....

هر پادشاهی ابتدا فقط یک نوزاد بوده...

هر ساختمانی ابتدا فقط یک طرح روی کاغذ بوده ....

مهم نیست امروز کجایی،مهم اینکه فردا کجا خواهی بود."

"هر کس در زندگی خود یک کوه اورست دارد که سرانجام یک روز باید به آن صعودکند."

"فردایی بسازید که امروزتان جلویش زانو بزند..."