آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

آی آدما چه می کنید؟

این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید ندا ها را صدا

خاطره سفیر سابق ایران در فرانسه درباره یک فروشگاه پاریسی




ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺳﺎﻝ 1373 ﺩﺭ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﻭﻝ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺯﻧﺠﯿﺮﻩ ﺍﯼ Auchane ‏( ﺷﺒﯿﻪ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ‏) ﺩﺭ ﻣﺮﮐﺰ ﺧﺮﯾﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﭼﻬﺎﺭ ﻓﺼﻞ ‏( quatre tepmps Les ‏) ﺩﺭ ﻣﺤﻠﻪ ﻻ ﺩﻓﺎﻧﺲ ﭘﺎﺭﯾﺲ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﺮﯾﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﺻﻨﺪﻭﻕ . ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 40 ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮﺷﺎﻥ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﻟﺬﺍ ﺻﻨﺪﻭﻗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ .
ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺭﺍ ﻭﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻧﺎ ﻣﺘﻌﺎﺭﻓﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ . ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺁﺩﻡ ﻣﺮﺗﺒﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺳﺮﻭﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻭﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﻋﯿﺐ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻣﺤﺴﻮﺳﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩﻡ ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﯼ ﻫﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺻﻒ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﮐﻤﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﯿﺪﻧﺪ.

ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﺻﻒ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻢ ﺑﻪ ﺍﺑﺮﻭ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﺻﻒ ﺟﺎ ﺯﺩ ! ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﺬﮐﺮ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺍﻭﺭﺍ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺶ ﺑﮑﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻣﻘﺪﻡ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺧﻮﯾﺸﺘﻨﺪﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺍﯾﺜﺎﺭ ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﻟﯿﺪﻡ !

ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﺗﻮﺟﻬﻢ ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﺐ ﺷﺪ . ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺷﺎﻣﻞ ﺍﻃﻼﻉ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺍﺯ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺑﺮﺧﯽ ﮐﺎﻻﻫﺎ ﺗﺎ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﺑﺮﺧﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻭ ... ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎ ﺗﻮﺟﻬﻢ ﺭﺍ ﺟﻠﺐ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﻣﯿﺨﮑﻮﺏ ﮐﺮﺩ . ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ: " ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺍﻭﻟﻮﯾﺖ ﺑﺎ ﮐﻬﻨﺴﺎﻻﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎﯼ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ".
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﮕﺎﻫﻬﺎﯼ ﺗﻌﺠﺐ ﺁﻣﯿﺰ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺻﻒ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﺸﺘﻢ .

ﻫﻤﺎﻥ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻫﺎ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻘﯿﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ . ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﺒﻠﯽ ﺩﺭﺱ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎﺑﻠﻮﻫﺎﯼ ﺑﺎﻻﯼ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ " : ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺳﺮﯾﻊ، ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ 10 ﻗﻠﻢ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ! "
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﻻﺟﺮﻡ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺻﻨﺪﻭﻗﻬﺎﯼ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻭﺑﺎ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﮐﺎﻣﻞ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺁﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ . ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺻﻒ ﻫﺎﯼ ﺻﻨﺪﻭﻗﻬﺎﯼ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﭗ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺳﺮﯾﻊ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺻﻒ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﻣﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﺻﻨﺪﻭﻗﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺁﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺳﺮﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﻧﺎﻇﺮ ‏( ﺳﻮﭘﺮﻭﺍﯾﺰﺭ‏) ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻭ ﻣﺸﮑﻞ ﺭﺍ ﺣﻞ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﯾﺪﻡ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻧﻮﺑﺖ ﻣﻦ ﺷﺪ ﻭ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺟﻠﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ

ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ : " ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﺎﺭ ﻭ ﻣﺒﺘﺪﯼ‏( ﮐﺎﺭ ﺁﻣﻮﺯ‏) ، ﺍﺯ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻋﺰﯾﺰ ﻣﻤﻨﻮﻧﯿﻢ ".

ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﮑﺘﻪ ﻣﺘﻮﺍﻟﯽ ﻣﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﺍﺻﻞ ﻗﺮﺁﻧﯽ ﮐﺮﺍﻣﺖ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﻧﻘﻞ ﻗﻮﻝ ﺟﻤﺎﻝ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﺍﺳﺪ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻏﺮﺏ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺩﯾﺪﻡ... ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﯾﺎﺩ ﺳﺨﻨﯽ ﺍﺯ ﺁﻗﺎﯼ ﻗﺮﺍﺋﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﺭﺳﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻗﺮﺁﻥ ﮐﻪ ﻗﺪﯾﻤﻬﺎ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻬﺎ ! ﻧﮑﻨﺪ ﻏﯿﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﭘﯿﺸﯽ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ !

ﺑﻪ ﺩﺭﺍﯾﺖ ﻣﺪﯾﺮ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﺍﺣﺴﻨﺖ ﮔﻔﺘﻢ . ﺭﻓﺎﻩ ﺣﺎﻝ ﻫﻤﻪ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻧﻘﺼﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺍﺭﺍﺋﻪ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺖ، ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﻋﻠﺖ ﮐﻨﺪﯼ ﮐﺎﺭ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺍﻭ ﭘﯿﺸﺎﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﭘﺎﺳﺨﮕﻮﯾﯽ، ﻋﻠﺖ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻭﻗﺖ ﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺗﻠﻒ ﻣﯽ ﺷﺪ، ﻧﻪ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺭﻭﺣﯽ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻭ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺳﯽ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺰ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﮐﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻋﺎﻣﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺳﺎﺯﯼ ﺗﺤﻤﻞ ﻭ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﻭ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ

ﺻﻤﺪ ﻋﻠﯽ ﺳﺎﻟﮑﯽ ﺯﺍﺩﻩ ﺳﻔﯿﺮ ﺳﺎﺑﻖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ 

همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی!



یادم هست پیش از ازدواج‌ام، مدتی با همسرم هم‌کار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوش‌اش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ی یک آدمِ فراواقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!
ما با هم ازدواج کردیم. سالِ اول را پشتِ سر گذاشتیم و مثلِ همه‌ی زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راهِ آینده‌ی رفتارهای‌ام شده: 

-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ‌چی نیستی!... یه آدمِ معمولی!»
.
امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریبن همه‌ی ما در طولِ زنده‌گی، به لحظه‌یی می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌یی‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برای‌مان بُت بوده، به طرزِ دهشتناکی خُرد و خاکشیر خواهد شد.
ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.
واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌یی هستند. حتا آن‌هایی که ما ابرانسان می‌پنداریم هم وقتی دست‌شویی می‌روند، می‌گوزند، وقتی می‌خوابند، آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی خُسفه‌ی خَر!
.
بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تآتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ی ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!
.
اولین چاره‌ی کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطاب‌ام نکنند. چون اصولن این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است. در قدم بعد، سعی کردم به‌شان نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌یی دارم. عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، می‌شاشم، دست و بال‌ام درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ی آدم‌ها دارند.

اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:

اول؛ احترام:

حتا جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد. باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند.

و بعد؛ راست‌گویی!

به عقیده‌ی من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست. اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.
.
اطرافی‌یان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.
.
این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید.

به یک دل‌داده‌ی شیفته باید گفت:

-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، یک شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!»

همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی.

فرهنگ سه خطی


عده ای علاقه مند هستند مطالب مختصر را مطالعه بفرمایند و نوشتار طولانی رو بی خیال شوند.!! 
این روزها خیلیها مطالب طولانی رو نمی خوانند ، پیشنهادمی کنم مطلب زیر رو حتما بخوانید ...

تحلیلی بر رفتار امروز اکثر جامعه مدنی ایران:
فرهنگِ سه‌خطی! 

جامعه‌یی که در آن راه‌های طولانی، راه‌های کم‌رفت و آمد و خلوتی شده، جامعه‌یی که در آن هیچ‌کس حوصله‌ی صبر و شکیبایی برای به دست آوردنِ هدفی را ندارد، جامعه‌یی استاتوسی ست؛ جامعه‌یی که برای رسیدنِ به هدف، فقط به اندازه‌ی خواندنِ همان سه خطِ بالای استاتوس‌ها زمان می‌گذارد: جامعه‌ی مبتلا به «فرهنگِ سه‌خطی»!
ما مردمی شده‌ایم لنگه‌ی پینوکیو، که دوست داریم طلاهای‌مان را بکاریم تا درختِ طلا برداشت کنیم. مردمی که دنبالِ گلد کوییست و پنتاگونو و شرکت‌های هرمی...‌ی مشابه می‌افتند، یک جای کارِشان لنگ می‌زند. آن جای کار هم اسم‌اش «فرهنگِ شکیبایی» است.
فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید اگر نوشته‌یی بیش‌تر از سه سطر شد، نخوان!... فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید راهِ رسیدن به هدف چون درست است، طولانی است؛ پس یا بی‌خیال‌اش بشو! یا سراغِ میان‌بُر بگرد!
فرهنگِ سه‌خطی است که نزول‌خوری دارد، اختلاس دارد، دزدی دارد، بی‌سوادی دارد، رشوه دارد، تن‌فروشی دارد، حق‌خوری و هزار جور دردِ بی‌درمانِ دیگر دارد. 

فرهنگِ سه‌خطی است که این همه آدمِ بی‌کار دارد. آدم‌های بی‌کاری که توقع دارند یک ساعت در روز کار کنند،ماهی چندمیلیون درآمد داشته باشند!(البته مشکل بیکاری جامعه سرجای خود)

برای درکِ عمقِ فاجعه‌یی که بر سرِ فرهنگِ ما آمده، نیازی نیست خیلی جای دوری برویم. به همین فیس‌بوک که نگاه کنیم، همه چیز دست‌مان می‌آید. وقتی که کسی می‌نویسد: «اوه!... طولانی بود، نخوندم!» یا «سرسری یه نیگاه انداختم! با کلیّتش موافقم!» یا «چه حوصله‌یی!...» یا «لایک کردم، ولی نخوندم!» و... یعنی یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمی‌رسد.آن پُل،همان فرهنگِ شکیبایی ست.

جامعه‌یی که همه چیز را ساندویچی می‌خواهد، در مطالعه؛ سه خط استاتوس برایش بس است.

درازدواج؛بین عشق و نفرت‌اش ده ثانیه زمان می‌برد.
در سیاست؛ بینِ زنده‌باد و مُرده‌بادش، نصفِ روز کافی ست.
در کار؛ از فقر تا ثروت‌اش یک اختلاس فاصله دارد.

در تحصیل؛ از سیکل تا دکترای‌اش یک مدرک آب می‌خورد.

در هنر؛ از گم‌نامی تا شهرت‌اش به اندازه‌ی یک فیلم دودقیقه‌یی دریوتیوب است!

فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد چیزی را نخوانده، بپسندم. 

موضوعی را نفهمیده، تحلیل کنم. 

راهی را نرفته، پیشنهاد بدهم. 
دارویی را نخورده، تجویز نمایم. 
نظری را ندانسته، نقد کنم... 

فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد به هر وسیله‌یی برای رسیدن به هدف‌ام متوسل شوم.چون حوصله‌ی راه‌های درست را که طولانی‌ترهم هست ندارم.

روز بزرگداشت سعدی

نه هر چه جانورند آدمیتی دارند
بس آدمی که درین ملک نقش دیوارند

سیاه سیم زراندوده چون به بوته برند
خلاف آن به در آید که خلق پندارند

کسان به چشم تو بی‌قیمتند و کوچک قدر
که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند

برادران لحد را زبان گفتن نیست
تو گوش باش که با اهل دل به گفتارند

که زینهار به کشی و ناز بر سر خاک
مرو که همچو تو در زیر خاک بسیارند

به خواب و لذت و شهوت گذاشتند حیات
کنون که زیر زمین خفته‌اند بیدارند

که التفات کند عذر کاین زمان گویند
کجا به خوشه رسد تخم کاین زمان کارند

هزار جان گرامی فدای اهل نظر
که مال منصب دنیا به هیچ نشمارند

کرا نمی‌کند این پنج روزه دولت و ملک
که بگذرند و به ابنای دهر بگذارند

طمع مدار ز دنیا سر هوا و هوس
که پر شود مگرش خاک بر سر انبارند

دعای بد نکنم بر بدان که مسکینان
به دست خوی بد خویشتن گرفتارند

به جان زنده‌دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازاری

وقتی قرار است بروی...


وقتی قرار است بروی، دل دل نکن ...
منتظر نمان  
هیچ اتفاقی ماندگارت نمی کند.
وقتی قرار است بروی، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای
یادگاری هایت را، بغض های پشت سرت را ...
یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم 
و باران هایی که بر سرمان بارید 
و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم.
بهانه برای رفتن زیاد است 
این ماندن است که بهانه نمی خواهد
این ماندن است که دل می خواهد
شهامت می خواهد، عشق می خواهد ...
 
حالا هی تو بگو باید بروی، اصلا همه دنیا را جاده بکش
بگو که عشق به درد شعرها می خورد 
و من می ترسم از کسی که دیگر 
حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند
کسی که می داند به غیر از من ، کسی منتظرش نیست
اما دلش، هوای پریدن دارد ...
 
وقتی قرار است بروی، حتی به آیینه نگاه نکن
شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده 
منصرفت کند از رفتن
شاید نم اشکی ببینی، غباری، 
خیالی دور در آستانه ویران شدن
شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی 
و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی: سلام ... 
شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد 
و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...
 
تو لبخند بزن !
من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم
نمی گویم نرو
اصلا مگر چیزی عوض می شود؟!
فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم 
و به چهار جهت فوت می کنم ... 
 
حتی اگر دیگر نبینمت، 
هر شب به خوابت می آیم 
تا به یادت بیاورم که بی خداحافظی رفتی ...
 
"نیلوفر لاری پور"
 


یک رسیدن به آرزوهایمان بدهکاریم !

ﭼﻨﺎﻥ ﺯﻧــﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺳﺨﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯾﻢ ﮔـﻮیی ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﯿﻢ !
ﮐـﺎﺵ ﯾــﺎﺩ ﺑﮕﯿـﺮﯾـــﻢ ،
ﺭﻫـﺎ ﮐﻨﯿــﻢ ،
ﺑـﮕــﺬﺭﯾــﻢ ... ،
ﮔـﺎﻫﯽ ﺑـﺎﯾـــﺪ ﺭﻓﺖ ...
ﺩﻝ ﺑــﻪ ﺳﺎﺣـﻞ ﻧﺒﻨﺪﯾـﻢ ،
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺯﺩ ...
ﻣﺎ ﺑﻪ ﺁﺭﺯﻭﻫـﺎﯾﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﺭﺳﯿــﺪﻥ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﯾـﻡ ...
ﺯﻧــــﺪﮔﯽ ﮐــﻮﺗــﺎﻩ ﺍﺳﺖ...
ﺷﺎﯾﺪ ، فرصتی نیست تا ﻋﮑﺴﯽ ﺷﻮیم ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮔﺮﺩﮔﯿﺮﯼ ماﻥ ﮐﻨﻨﺪ!
اصلا گاهی باید نرسید ...
اصلا قرار نیست به همه آرزوها رسید
گاهی نرسیدن ،
نداشتن ،
تو را عاشق تر میکند ....
ومفهوم زندگی چیزی جز "عشق" نیست !!!